ماه و شبح
ماه و شبح
پارت سی و یکم | آخرین هدیهی مادر
ظهر همان روز...
سلین روی تخت دراز کشیده بود.
دفترچهی کوچکی روی پاهایش قرار داشت.
مدام چیزی مینوشت...
بعد خط میزد.
ـ نه...
این نقشه هم خوب نیست...
در همان لحظه...
تق... تق...
در اتاق به صدا درآمد.
ـ بفرمایید.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
در دستش پاکتی سفیدرنگ بود.
با احترام گفت:
ـ خانم...
این نامه امروز از طرف وکیل خانواده رسید.
گفتن فقط به دست شما برسه.
سلین با تعجب پاکت را گرفت.
ـ ممنون.
خدمتکار از اتاق بیرون رفت.
سلین چند ثانیه به پاکت خیره ماند.
بعد آرام آن را باز کرد.
روی اولین صفحه نوشته شده بود:
«فرزندان عزیزم...»
همین دو کلمه...
کافی بود تا اشک در چشمانش جمع شود.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
««اگر این نامه را میخوانید...
یعنی دیگر کنار شما نیستم.
از هیچکدامتان دلخور نیستم.
هر چهار نفرتان، برای من فرزند بودید...
نه فقط به خاطر خون،
بلکه به خاطر قلبتان.»»
قطرهای اشک روی کاغذ چکید.
سلین دیگر نتوانست ادامه بدهد.
با صدایی لرزان گفت:
ـ لین...
چند لحظه بعد...
لین وارد اتاق شد.
نامه را از دست سلین گرفت و شروع به خواندن کرد.
هرچه جلوتر میرفت...
چهرهاش غمگینتر میشد.
بعد آرام گفت:
ـ کانر...
بیا اینجا.
کانر هم نامه را خواند.
برای اولین بار...
چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت.
چند دقیقه بعد...
لوکاس هم کنارشان ایستاد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
ناگهان لین دوباره به وسط نامه برگشت.
ـ صبر کن...
فکر کنم یه قسمت رو درست نخوندم.
همه نگاهشان به او دوخته شد.
لین با صدای بلند خواند:
««شرکت کیم گروپ را به فرزندانم میسپارم.
لین...
از امروز مدیرعامل شرکت خواهد بود.
کانر مسئول برنامهریزی و توسعهی شرکت است.
لوکاس مدیریت بخش تولید و پروژهها را بر عهده میگیرد.
و آقای لی...
که سالها شریک مورد اعتماد ما بودهاند...
از امروز معاون شرکت خواهند بود.»»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
کانر آرام گفت:
ـ مامان...
همهچیز رو از قبل برنامهریزی کرده بوده...
لین نامه را بست.
ـ حتی بعد از رفتنش هم...
به فکر آیندهی ما بوده.
سلین با لبخند تلخی زمزمه کرد:
ـ دقیقاً شبیه خودش...
---
در همان لحظه...
فلیکس که کنار پنجره ایستاده بود، بیخبر از محتوای نامه، به آسمان نگاه میکرد.
زیر لب گفت:
ـ امیدوارم...
هرجا هستین...
آروم باشین، خانم کیم.
---
اما...
هیچکدامشان...
نه سلین...
نه سه برادر...
و نه حتی فلیکس...
از یک حقیقت خبر نداشتند.
خانم کیم...
سالها قبل...
بیسروصدا شرکتی دیگر هم تأسیس کرده بود.
شرکتی که فقط یک نام روی اسنادش دیده میشد...
SELIN
و در گاوصندوق وکیل خانواده...
هنوز پاکتی مهر و مومشده باقی مانده بود...
پاکتی که روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این نامه...
فقط باید به دست سلین برسد.»
پارت سی و یکم | آخرین هدیهی مادر
ظهر همان روز...
سلین روی تخت دراز کشیده بود.
دفترچهی کوچکی روی پاهایش قرار داشت.
مدام چیزی مینوشت...
بعد خط میزد.
ـ نه...
این نقشه هم خوب نیست...
در همان لحظه...
تق... تق...
در اتاق به صدا درآمد.
ـ بفرمایید.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
در دستش پاکتی سفیدرنگ بود.
با احترام گفت:
ـ خانم...
این نامه امروز از طرف وکیل خانواده رسید.
گفتن فقط به دست شما برسه.
سلین با تعجب پاکت را گرفت.
ـ ممنون.
خدمتکار از اتاق بیرون رفت.
سلین چند ثانیه به پاکت خیره ماند.
بعد آرام آن را باز کرد.
روی اولین صفحه نوشته شده بود:
«فرزندان عزیزم...»
همین دو کلمه...
کافی بود تا اشک در چشمانش جمع شود.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
««اگر این نامه را میخوانید...
یعنی دیگر کنار شما نیستم.
از هیچکدامتان دلخور نیستم.
هر چهار نفرتان، برای من فرزند بودید...
نه فقط به خاطر خون،
بلکه به خاطر قلبتان.»»
قطرهای اشک روی کاغذ چکید.
سلین دیگر نتوانست ادامه بدهد.
با صدایی لرزان گفت:
ـ لین...
چند لحظه بعد...
لین وارد اتاق شد.
نامه را از دست سلین گرفت و شروع به خواندن کرد.
هرچه جلوتر میرفت...
چهرهاش غمگینتر میشد.
بعد آرام گفت:
ـ کانر...
بیا اینجا.
کانر هم نامه را خواند.
برای اولین بار...
چیزی نگفت.
فقط سرش را پایین انداخت.
چند دقیقه بعد...
لوکاس هم کنارشان ایستاد.
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
ناگهان لین دوباره به وسط نامه برگشت.
ـ صبر کن...
فکر کنم یه قسمت رو درست نخوندم.
همه نگاهشان به او دوخته شد.
لین با صدای بلند خواند:
««شرکت کیم گروپ را به فرزندانم میسپارم.
لین...
از امروز مدیرعامل شرکت خواهد بود.
کانر مسئول برنامهریزی و توسعهی شرکت است.
لوکاس مدیریت بخش تولید و پروژهها را بر عهده میگیرد.
و آقای لی...
که سالها شریک مورد اعتماد ما بودهاند...
از امروز معاون شرکت خواهند بود.»»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
کانر آرام گفت:
ـ مامان...
همهچیز رو از قبل برنامهریزی کرده بوده...
لین نامه را بست.
ـ حتی بعد از رفتنش هم...
به فکر آیندهی ما بوده.
سلین با لبخند تلخی زمزمه کرد:
ـ دقیقاً شبیه خودش...
---
در همان لحظه...
فلیکس که کنار پنجره ایستاده بود، بیخبر از محتوای نامه، به آسمان نگاه میکرد.
زیر لب گفت:
ـ امیدوارم...
هرجا هستین...
آروم باشین، خانم کیم.
---
اما...
هیچکدامشان...
نه سلین...
نه سه برادر...
و نه حتی فلیکس...
از یک حقیقت خبر نداشتند.
خانم کیم...
سالها قبل...
بیسروصدا شرکتی دیگر هم تأسیس کرده بود.
شرکتی که فقط یک نام روی اسنادش دیده میشد...
SELIN
و در گاوصندوق وکیل خانواده...
هنوز پاکتی مهر و مومشده باقی مانده بود...
پاکتی که روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این نامه...
فقط باید به دست سلین برسد.»
- ۲۲
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط