Part
Part ³³
شب
عاکف: خب نظرتون چیه آسیه و دوروک برن تو اتاق و حرفاشونو بزنن
ولی : باشه برن
عمر : صبر کن امل هم همراهتون میاد
خدیجه: پسرم چیکارشون داری برید بچه ها راحت باشید
دوروک: ممنون
اتاق
دوروک : خب
آسیه: خب
دوروک : خب
آسیه: خب چی ؟
دوروک: هیچی
آسیه:اگه نمیخوای حرف بزنی بریم بیرون
دوروک : لابد یه بسته نمک خالی کردی توی قهوه چرا اینقدر شور بود
آسیه: اگه نمیتونستی نمیخوری
دوروک : از دست زهر هم میخورم عشقم
آسیه: دوروک ببین عشقم بیا به خانواده هامون بگیم امادگیشو نداریم و خواستگاری رو بهم بزنیم
دوروک : چرا امادگیشو نداری فعلا فقط اومدیم خواستگاری قرار نیست ازدواج کنیم البته اگه مامانم بحثشو پیش نکشه وگرنه باید برای عروسی هم مثل خواستگاری آماده بشی یعنی حداقل عروسی رو میزاره برای هفته بعد
آسیه: وای دوروک جای اینکه از استرسم کم کنی استرسمو بیشتر میکنی اصن حرف نزن خفه شو
دوروک: چشم خانمم هر چی تو بگی لال میشم
آسیه: دوروککک چرا اینقدر حرص منو در میاری؟
دوروک : من غلط بکنم عشقم
نباحت: خب بنظرم ۲ هفته دیگه عروسی کنن
آسیه: چی ؟دو هفته دیگه آخه نباحت خانم خیلی زوده
دوروک : بنظر من که خیلی خوبه
آسیه: دوروککک
نباحت: خب میخوای بزاریم برای برای سه هفته دیگه
آسیه: بازم بهتره
کالج آتامان
دوروک:خب عشقم سه هفته دیگه عروسیمونه خوشحال نیستی
آسیه: دوروککک خیلی زوده من نمی خوام الان ازدواج کنم
دوروک : چرا مگه منو تو عاشق هم نیستیم یعنی مجبور شدی بله رو گفتی ؟
آسیه: البته که عاشق همیم ولی خب هنوز برای ازدواج خیلی زوده
دوروک: نه زود نیست
برک : خب ماهم قراره امشب بیایم
ایبیکه: فقط توروخدا مثل نباحت خانم زمان عروسی رو مشخص نکنید البته اول باید جلوی مامانمو بگیرم
برک : برای چی ؟؟ مگه خاله نباحت زمان عروسی رو برای چه روزی مشخصی کرده ؟
اولجان: برای ۳ هفته دیگه
برک : چی ؟ یعنی سه هفته دیگه دوروک و آسیه ازدواج میکنن خب عشقم نظرت چیه ماهم
ایبیکه: هرگز برک این فکرو نکن اصلا حداقل ۱سال دیگه
برک : اووففف ایبیکه چرا ؟؟؟
ایبیکه : ناراحت شدی ۲ سال
برک : اما عشقم ممکنه مامانم بگه برای ۱ هفته دیگه خانواده تو هم قبول کنند میخوای رو حرفشون حرف بزنی ؟
ایبیکه : نه
برک : خب پس بریم دیگه
ایبیکه: بریم
شب
عاکف: خب نظرتون چیه آسیه و دوروک برن تو اتاق و حرفاشونو بزنن
ولی : باشه برن
عمر : صبر کن امل هم همراهتون میاد
خدیجه: پسرم چیکارشون داری برید بچه ها راحت باشید
دوروک: ممنون
اتاق
دوروک : خب
آسیه: خب
دوروک : خب
آسیه: خب چی ؟
دوروک: هیچی
آسیه:اگه نمیخوای حرف بزنی بریم بیرون
دوروک : لابد یه بسته نمک خالی کردی توی قهوه چرا اینقدر شور بود
آسیه: اگه نمیتونستی نمیخوری
دوروک : از دست زهر هم میخورم عشقم
آسیه: دوروک ببین عشقم بیا به خانواده هامون بگیم امادگیشو نداریم و خواستگاری رو بهم بزنیم
دوروک : چرا امادگیشو نداری فعلا فقط اومدیم خواستگاری قرار نیست ازدواج کنیم البته اگه مامانم بحثشو پیش نکشه وگرنه باید برای عروسی هم مثل خواستگاری آماده بشی یعنی حداقل عروسی رو میزاره برای هفته بعد
آسیه: وای دوروک جای اینکه از استرسم کم کنی استرسمو بیشتر میکنی اصن حرف نزن خفه شو
دوروک: چشم خانمم هر چی تو بگی لال میشم
آسیه: دوروککک چرا اینقدر حرص منو در میاری؟
دوروک : من غلط بکنم عشقم
نباحت: خب بنظرم ۲ هفته دیگه عروسی کنن
آسیه: چی ؟دو هفته دیگه آخه نباحت خانم خیلی زوده
دوروک : بنظر من که خیلی خوبه
آسیه: دوروککک
نباحت: خب میخوای بزاریم برای برای سه هفته دیگه
آسیه: بازم بهتره
کالج آتامان
دوروک:خب عشقم سه هفته دیگه عروسیمونه خوشحال نیستی
آسیه: دوروککک خیلی زوده من نمی خوام الان ازدواج کنم
دوروک : چرا مگه منو تو عاشق هم نیستیم یعنی مجبور شدی بله رو گفتی ؟
آسیه: البته که عاشق همیم ولی خب هنوز برای ازدواج خیلی زوده
دوروک: نه زود نیست
برک : خب ماهم قراره امشب بیایم
ایبیکه: فقط توروخدا مثل نباحت خانم زمان عروسی رو مشخص نکنید البته اول باید جلوی مامانمو بگیرم
برک : برای چی ؟؟ مگه خاله نباحت زمان عروسی رو برای چه روزی مشخصی کرده ؟
اولجان: برای ۳ هفته دیگه
برک : چی ؟ یعنی سه هفته دیگه دوروک و آسیه ازدواج میکنن خب عشقم نظرت چیه ماهم
ایبیکه: هرگز برک این فکرو نکن اصلا حداقل ۱سال دیگه
برک : اووففف ایبیکه چرا ؟؟؟
ایبیکه : ناراحت شدی ۲ سال
برک : اما عشقم ممکنه مامانم بگه برای ۱ هفته دیگه خانواده تو هم قبول کنند میخوای رو حرفشون حرف بزنی ؟
ایبیکه : نه
برک : خب پس بریم دیگه
ایبیکه: بریم
- ۴.۸k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط