{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرمانده من

فرمانده من
پارت یازدهم.....

چاقو نمیدانم از کجا آورد با چاقو بهم حمله کرد من میتونستم از خودم دفاع کنم ولی مسئله‌ ات بود باید از اون محافظت می‌کردم
من فقط تونستم از خودم دفاع کنم چون تفنگ و از دستم انداخت و دستام و زخمی کرد
اسلحه و برداشت و گرفت سمت ات

تهیونگ" تو بردی فقط اون اسلحه رو بنداز باشه

ولی گوش نکرد تا خواست شلیک کنه خودم و سپر ات کردم تیر به من خورد
ولی بلند شدم و اسلحه رو به هر سختی بود گرفتم و یه تیر بهش شلیک کردم
افتادم زمین ات اومد بغلم کرد

ات" تهیونگ نه لطفا بیدار بمون باشه


تهیونگ" ات میشه....میشه فقط بگی دوستم داری لطفا


مکث کرد

ات" باشه .....باشه من دوست دارم
از هومن اولم دوست داشتم لطفا نخواب فقط باشه الان از یکی کمک میگیرم

تهیونگ" ازم ناراحت نشو بابتش معذرت میخوام


ات" چی......

لبای خونی م و گذاشتم رو لباس ملایم بوسیدمش شاید این آخرین بوسه باشه نمیخوام از دستش بدم
اونم بوسیدم که دنیا به چشمام تاریک شد آخرین لحظه صدای جیغ ات و شنیدم

ات" تهیونگ نههههههه

از زبان ات
هرجور شده باید نجاتش بدم رفتم به اون خدمه ها گفتم زنگ بزنن اورژانس اوننباید بمیره حالا که بهش گفتم دوستش دارم نه نباید بزارم

چند روز بعد....
اونروز به هر بدبختی بود تهیونگ و به بیمارستان رسوندم اون و یه راست بردن اتاق عمل
۶ ساعت تو اتاق عمل بودن
از دکترش پرسیدم گفتن اوضاعش خیلی وخیمه تیر یکمی به پایین تر از قلبش خورده اون اگه تا فردا به هوش نیاد میره تو کما
از شانس بدمم محموله رو چند روز دیگه قراره رد و بدل کنن

امیدوارم امروز بهوش بیاد اونا فکر میکنن من هنوز دست مین هستم ولی دیروز خبر دادم که تهیونگ نجاتم داد
به جئونم گفتم نقشش شکست خورده
تو این چند روز خیلی بد بهم گذشت
من عاشقش بودم فکر کن کسی که عاشقشی روی تخت بیمارستان باشه

ات" میخوام مث این چند روز باهات حرف بزنم ولی از بچگیم میخوام بهت بگم

مکث کردم خیلی سخته گفتنش

ات" وقتی مادرم فهمید دخترم با ذوق و شوق به جئون گفت ولی جئون گفت سقطم کنه ولی مامانم نزاشت و من و به دنیا آورد جئون به هر بهانه ای یا هرکاری که انجام میدادم هی کتکم میزد یا با چاقو میفتاد دنبالم بدنم و زخمی می‌کرد از بچگی تعلیمم میداد وقتی هم توی تعلیم ها اشتباهی می‌کرد برم تو اتاق تاریک همیشه یه چند تا مرد غول پیکر می اومدن و دست میزدن بهم
از اون موقع یاد گرفتم مطیع باشم حداقل برای جئون
ولی هر موقع کسی لمسم می‌کرد یاد بچگی هام می افتادم و همیشه به مردن اونا ختم می شد شاید داشتم خودم و با اینکارا آرام میکردم
ولی از وقتی تو اومدی زندگیم آرامش پیدا کرد تو شدی نور زندگیم همیشه با خودم میگفتم یه نفر هست که ازم دفاع کنه و مواظبم باشه
ولی از وقتی اینجایی دیگه کسی نیست ازم محافظت کنه
لطفا بیدار شو و بگو دوستم داری بگو خوبی

همینجوری باهاش حرف میزدم که خوابم گرفت

احساس کردم یکی دستش و گذاشته تو دستم
بیدار شدم دیدم تهیونگ

ات" تو....تو بیدار شوی مگه نه بگو خواب نمیبینم ؟

تهیونگ سرش و تکون داد

ات" پرستار پرستار
رفتم بهشون گفتم بیدار شده
اوناهم اومدن بالا سرش گفتن تا فردا خوب شده و بعد میتونه یواش یواش راه بره

تهیونگ" خوبی تو این مدت چه اتفاقی افتاد

همه اش و براش تعریف کردم گفتم بهش که چند روز دیگه محموله رو رد و بدل میکنن

از زبان تهیونگ
هوف لعنتی یعنی باید به همین زودی باهاش خدافظی کنم نه نمیتونم باید بهش بگم که کی هستم
البته هر موقع سرپا شدم


ادامه دارد...

بنظرتون ات چه ریکشنی نشون میده؟
ات بازم دوستش خواهد داشت؟

به قلمta_ta
دیدگاه ها (۳)

فرمانده من پارت دوازدهم.... تو این چند روز حسابی سر پا شدم ...

فرمانده من پارت دهم.....تهیونگ" ات کجاست؟هیچکس جواب نداد باص...

فرمانده منپارت نهم.......امم....اون همزمان وقتی بادیگارد من ...

تک پارتی تهیونگ << وقتی فکر می کنه داری خیانت می کنی >> ویو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط