فرمانده من
فرمانده من
پارت دوازدهم....
تو این چند روز حسابی سر پا شدم البته به کمک ات
الان باید برم اداره بگم که اینجوری شده بعد از اون به ات بگم که کی ام محموله رو فردا جابه جا میکنن اگه جابه جا بشه این کشور نابود میشه
تاکسی گرفتم رفتم اداره
کارت م و روی دستگاه گذاشتم رفتم داخل
همه رو برای یه جلسه اضطراری صدا زدم حتی رئیس و
رفتم سراغ جیمین
تهیونگ" هی جیمین چطوری عشق میکنی من نیستم ها
دیگه کسی نیست غر غراتو سرش خالی کنی
جیمین" هی رفیق قدیمی نیستی بگو ببینم رفتی قاطی مرغا؟
تهیونگ" رفیق قدیمی؟چند روز نبودم ها جایگزین کردی؟
جیمین" بله رفیق جدید پیدا کردم عزییزم من با شما هیج صنمی ندارم رفتی یه سراغی هم از این رفیقت نمیگیری
تهیونگ" نرفتم که سفر رفتم ماموریت
حالا اینارو ولش بیا بریم جلسه
جیمین" بریم کیه که دلش برا این رفیق هکرت بسوزه هوفففف
رفتیم توی جلسه
با اجازه رئیس بلند شدم تا تمام اطلاعات و بهشون بگم
تهیونگ" خب توی این مدت متوجه شدم جئون قراره یه محموله ای و جابه جا کنه من به شما گفتم یک ماه دیگه اس ولی انگار فهمیدن که پلیسا فهمیدن و انداختنش فردا
جیمین" چه کسایی قراره اونجا حضور داشته باشن
تهیونگ" همه هستن به غیر از هه را البته ات و مجبور کردن که حضور داشته باشه من فهمیدم که ات عروسک خیمه شب بازیشون
همین چند هفته پیش جئون ات و فروخت به مین یونگی من اون شب نجاتش دادم ولی تیر خوردم
و تا همین چند روز پیش بیمارستان بودم
رئیس" الان حالت خوبه ؟
تهیونگ" خیلی هم عالی تو این چند روز ا... بله یه کسایی مراقبم بودن
جیمین باشیطنت خیلی زیاد" اون کسایی احیانا ا....
جلو دهنش و گرفتم و خندیدم
یواشی بهش گفتم وه خفه شه
تهیونگ" خب ژنرال چه دستوری میدید
رئیس" خب تهیونگ تو نیازی نیست حضور داشته همتون که اینجایین فردا باید اونا رو غافلگیر کنیم
تهیونگ" نه رئیس من همراه با ات قراره برم
انقد اصرار کردم که قبول کرد
تهیونگ" ببخشید من کار دارم قراره برم
با ات هاهنگ کرده بودم که توی پارک همدیگه رو ببینیم وقتی رفتم اونجا روی یکی از صندلی ها نشسته بود
تهیونگ" دیر کردم نه
ات" نه بشین
نگاهش رو بچهها بود
ات" تهیونگ بنظرت ما هم یک روز بچه دار میشیم یا اصلا میتونیم با همدیگه بمونیم
تهیونگ" اره حتما تو حتی اگه اون سر دنیا هم بری من میام پیشت البته اگه ازم متنفر نباشی
ات" چیزی شده؟ چرا اینجوری میگی؟
تهیونگ" صبر داشته باش بهت میگم فقط صبر کن تا من حرفام تموم بشه
ات سر تکان داد
تهیونگ" راستش....راستش من یه مامو مخفی ام قرار بود بیام اعتماد شمارو بدست بیارم و اطلاعات جمع کنم ولی همه چیز اونجوری که فکر میکردم پیش نرفت مت عاشق تو شدم هرکاری کردم تا هیج اطلاعاتی به بیرون نره ات لطفا عشق من و نادیده نگیر لطفا
ات" یعنی این همه مدت الکی بود همه ی عشقت الکی بود باورم......باورم نمیشه همه اش الکی بوده
تهیونگ" نه الکی نبوده من دوستت دارم اتت نرو لطفا
ات" بهتره دیگه نزدیک من نشی .......ازت متنفرمممممم
با جیغ و گریه گفت و رفت من همونجا موندم نه اون.... نباید اینجوری میشد
ادامه دارد....
بنظرتون ات با این همه عشقی که بهش داشت چرا گفت ازش متنفره؟
به قلم ta_ta
پارت دوازدهم....
تو این چند روز حسابی سر پا شدم البته به کمک ات
الان باید برم اداره بگم که اینجوری شده بعد از اون به ات بگم که کی ام محموله رو فردا جابه جا میکنن اگه جابه جا بشه این کشور نابود میشه
تاکسی گرفتم رفتم اداره
کارت م و روی دستگاه گذاشتم رفتم داخل
همه رو برای یه جلسه اضطراری صدا زدم حتی رئیس و
رفتم سراغ جیمین
تهیونگ" هی جیمین چطوری عشق میکنی من نیستم ها
دیگه کسی نیست غر غراتو سرش خالی کنی
جیمین" هی رفیق قدیمی نیستی بگو ببینم رفتی قاطی مرغا؟
تهیونگ" رفیق قدیمی؟چند روز نبودم ها جایگزین کردی؟
جیمین" بله رفیق جدید پیدا کردم عزییزم من با شما هیج صنمی ندارم رفتی یه سراغی هم از این رفیقت نمیگیری
تهیونگ" نرفتم که سفر رفتم ماموریت
حالا اینارو ولش بیا بریم جلسه
جیمین" بریم کیه که دلش برا این رفیق هکرت بسوزه هوفففف
رفتیم توی جلسه
با اجازه رئیس بلند شدم تا تمام اطلاعات و بهشون بگم
تهیونگ" خب توی این مدت متوجه شدم جئون قراره یه محموله ای و جابه جا کنه من به شما گفتم یک ماه دیگه اس ولی انگار فهمیدن که پلیسا فهمیدن و انداختنش فردا
جیمین" چه کسایی قراره اونجا حضور داشته باشن
تهیونگ" همه هستن به غیر از هه را البته ات و مجبور کردن که حضور داشته باشه من فهمیدم که ات عروسک خیمه شب بازیشون
همین چند هفته پیش جئون ات و فروخت به مین یونگی من اون شب نجاتش دادم ولی تیر خوردم
و تا همین چند روز پیش بیمارستان بودم
رئیس" الان حالت خوبه ؟
تهیونگ" خیلی هم عالی تو این چند روز ا... بله یه کسایی مراقبم بودن
جیمین باشیطنت خیلی زیاد" اون کسایی احیانا ا....
جلو دهنش و گرفتم و خندیدم
یواشی بهش گفتم وه خفه شه
تهیونگ" خب ژنرال چه دستوری میدید
رئیس" خب تهیونگ تو نیازی نیست حضور داشته همتون که اینجایین فردا باید اونا رو غافلگیر کنیم
تهیونگ" نه رئیس من همراه با ات قراره برم
انقد اصرار کردم که قبول کرد
تهیونگ" ببخشید من کار دارم قراره برم
با ات هاهنگ کرده بودم که توی پارک همدیگه رو ببینیم وقتی رفتم اونجا روی یکی از صندلی ها نشسته بود
تهیونگ" دیر کردم نه
ات" نه بشین
نگاهش رو بچهها بود
ات" تهیونگ بنظرت ما هم یک روز بچه دار میشیم یا اصلا میتونیم با همدیگه بمونیم
تهیونگ" اره حتما تو حتی اگه اون سر دنیا هم بری من میام پیشت البته اگه ازم متنفر نباشی
ات" چیزی شده؟ چرا اینجوری میگی؟
تهیونگ" صبر داشته باش بهت میگم فقط صبر کن تا من حرفام تموم بشه
ات سر تکان داد
تهیونگ" راستش....راستش من یه مامو مخفی ام قرار بود بیام اعتماد شمارو بدست بیارم و اطلاعات جمع کنم ولی همه چیز اونجوری که فکر میکردم پیش نرفت مت عاشق تو شدم هرکاری کردم تا هیج اطلاعاتی به بیرون نره ات لطفا عشق من و نادیده نگیر لطفا
ات" یعنی این همه مدت الکی بود همه ی عشقت الکی بود باورم......باورم نمیشه همه اش الکی بوده
تهیونگ" نه الکی نبوده من دوستت دارم اتت نرو لطفا
ات" بهتره دیگه نزدیک من نشی .......ازت متنفرمممممم
با جیغ و گریه گفت و رفت من همونجا موندم نه اون.... نباید اینجوری میشد
ادامه دارد....
بنظرتون ات با این همه عشقی که بهش داشت چرا گفت ازش متنفره؟
به قلم ta_ta
- ۱۵۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط