{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P5
از چشمی در شخص بیرون رو زیر نظر گرفت..
+کارِن؟!

درو باز کرد و با ابروهای گره خورده و دست به س‌ینه به اون خیره شد..
+چیزی میخوای؟!

برادرش سلام کوتاهی کرد و جعبه دستشو بالا گرفت..
_پی ام داده بودی یه دست از لباسای بیرونیم بیارم...

مکثی کرد..
_ برای کی میخوای اینارو؟

کاترینا در یک آن جعبه رو از دستش قاپید و سری تکون داد..
+خیل خب.. میتونی بری..
_برم؟ نمیخوای بعد از اینهمه مدت اومدم دعوتم کنی تو خونت... عا نه ینی.. خونم!
+ الان موقعیت مناسبی برای مهمون دعوت کردن تو خونت! ندارم.. بعدا مزاحمم شو..
_امیدوارم تو خونه ام کارای غیر اخلاقی انجام ندی!

درو بست و بعد از گذاشتن جعبه روی زمین درشو باز کرد..
لباسی که اورده بود رو بالا گرفت و چشماشو ریز کرد..
+این اندازشه؟!

کنارش قرار گرفت ..
_اون مرد..
+برادرمه..

مکث کوتاهی کرد و بعد پرسید.:
_چرا با برادرت انقد سر سنگین بودی..؟
+چرا میخوای بدونی؟!
_فقط... برام سوال شد...

اهمیتی به حرفش نداد.. و برای اینکه بحثو عوض کرده باشه
ایستاد و مقابلش قرار گرفت...
لباس دستش رو از جای شونه اش نگه داشت و سعی کرد تا سایزشو چک کنه..

دو طرف لباس رو برای اندازه گیری پهلوهاش کشید و برای این کار نیاز بود تا کمی نزدیک تر بشه تا حدی که صورتش با بدن اون تماس داشت...
اما انقدر غرق در افکار خودش بود که نمیدونست چقدر نزدیکش شده..
_میشه لطفا فاصله تو رعایت کنی ؟!

این صدای مرد بود که اونو به خودش اورد..
سرشو بلند کرد و صورت اونو چند سانتیش دید..
فورا خودشو عقب کشید و لباس دستشو جلوی اون گرفت..
+برو عوضش کن.. فکنم اندازته..

بعد از اینکه لباسو ازش گرفت و داخل اتاق شد.. کاترینا دستشو روی قلبش گذاشت و نفس های پی در پیِش رو بیرون فرستاد..


لایک و کامنت؟
دیدگاه ها (۲)

#بزرگترین_آرزوP6از روی کاناپه بلند شد و متعجب بهش خیره شد.....

#بزرگترین_آرزوP7+حتی حرفشم نزن.. امروزو میخوام کلللاا بخوابم...

#بزرگترین_آرزوP4+میخوای وکیلت باشم؟_فکر نمیکنم اونقدرام کارِ...

#بزرگترین_آرزوP3جلو رفت و مقابلش دست به سین‌ه شد..+جُرمِت چی...

پارت 22

پیوند نفرت P5ــــــــآلیا: (با نگاهی غمگین اما مصمم به دستش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط