{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صحبت اصلی ابن بود قم تهران ساوه کجا شما را ببیند و مطلب و

صحبت اصلی ابن بود قم تهران ساوه کجا شما را ببیند و مطلب و کار مهم شما چیست ...
من اصلا به مسعود چیزی نگفتم که شما خیال ازدواج با مسعود را داری و اینقدر هم در تصمیم خود جدی هستی
فقط گاهی میگفتم اگر تصمیم فرناز جدی باشد تو چه می کنی ؟
که مسعود ناراحت میشد و
دیالوگ فیلم
همسفر را میگفت
که نزار باد چیزایی بیفتم که ندارم ...

حتی وقتی مسعود پرسید که با شما چه میگفتم ؟
گفتم بحث مقام زن
اصول معنا درمانی فرانکل
عرفان و سلوک
تاریخ مذاهب
برتری زن نسبت به مرد و ....درد و رنجم از خانه و خانواده.... شاید اشتباه کردم ولی باور کن من سر سوزنی در تصمیم مسعود نقشی نداشتم به شما می گفتم اشتباه است ولی به مسعود چیزی نمیگفتم
.
با توجه به اینکه شما گفتی در رسیدن من به عشقم کمکم میکنی و در مراسم خاستگاری حاضر می شوی حتی با مادر خود . من نمی خاستم تو را از دست بدهم
همیشه درین تصور بودم که اگر شما و پدر و مادرتان و استاد محمدی معاونت دانشگاه که قول همراهی داده بود
در مراسم خاستگاریم باشید چه پر شکوه میشود و من چه عزت و احترامی نزد پریا و خانواده اش پیدا میکنم
فرناز جان
باور کن تمام وجودم این بود که در کنارم باشی ....

فرناز جان حال ادامه ماجرا را می گویم

ان شب تا ساعت نه با شما بودم
ساعت ده مسعود زنگ زد و امد و تا اذان صبح با مسعود بودیم نماز صبح را خواندیم و صبحانه و بعد از ان خوابیدیم . تا ساعت دو

جواب ندادن به تماس شما
به همین دلیل بود من و مسعود خواب بودیم
نه پدر من و نه خواهر مسعود هیچ کدام به شما دروغ نگفته بودند
مسعود خانه نبود و من هم واقعا خواب بودم . و پدرم می دانست مرا نباید بیدار کند . چون اگر خودم از خواب بیدار نمیشدم سر درد اغاز میشد و هیچ قرصی انرا تسکین نمیداد
ان سالها وقتی می خوابیدم تلفن را از پیریز برق می کشیدم

شما با ناراحتی تمام ساعت دو زنگ زدی و گلایه کردی من هم گیج خواب بودم‌

بخاطر تماس مکرر شما
پدرم مرا بیدار کرد و گفت این خانوم سه بار تماس گرفته و من خجالت میکشم باز بگویم خوابی
شما ناراحت بودی که چرا مسعود جواب نمی دهد
ان لحظه که پدرم مرا صدا زد و امدم تا به شما پاسخ دهم مسعود رفته بود
و در راه خانه بود . باور نمیکردیم شما تماس گرفته باشی ...

من هم گیج و منگ خواب نتوانستم انگونه که باید شرط ادب را رعایت کنم
هرچه گفتم که تازه بیدار شده ام شما در ته ذهن خود فکر کردی که از حرفهای دیروز شما ناراحتم و می خواهم مسعود را از ازدواج با شما منصرف کنم
یادت باشد
گفتی
مرتصی من به مسعود می رسم چه تو کمکم کنی یا کمکم نکنی
گفتم فرناز جان من گیج و منگم دیشب زیادی کشیدم حالم خوب نیست
ناراحت شدی و گفتی
میدانم از دست من عذاب کشیدی
ان لحظه تلفن را قطع کردی و من تا شب
دیدگاه ها (۰)

من تاشب در این بهت و حیرت ماندم که این سوتفاهم چرا بوجود امد...

مسعود گفت مرتضی دست به دلم نزار فرناز پاک ازین رو به اون رو...

فرناز جان اگر این نکته را دقیق درک کنی ادامه داستان برایت قا...

به مسعود گفتم پس افسردگی تو بخاطر اینه که فکر میکنی فصل رف...

خاطرات ایمیلیا

ص ۶۸امدن آزاده تمام معادلاتم را به هم ریخت  باورش برایم‌ مشک...

از ترمینال مستقیم به بیمارستان رفتم  پدر در بخش مراقبتهای وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط