به مسعود گفتم
به مسعود گفتم
پس افسردگی تو بخاطر اینه که فکر میکنی فصل رفتن فرناز اغاز شده؟
مسعود گفت
اره
تا هر زمان بخواد کنارش هستم ولی اگر بخواد ازدواج کنه ... یا منو زن بده یا حرف ازدواج بزنه من نیستم
مسعود گفت مرتضی تو مغلطه میکنی
جو میدی فرناز ب فکر ازدواج نیست
به فکر رفتنه
گفتم
مسعود جان من معذرت می خوام
دیگه تکرار نمیکنم شما به بزرگی خودت ببخش
##############
فرناز جان این ها اخرین صحبت ما بود و خوابیدیم . تا ظهر . وقتی رسبدم خانه ساعت دو بود
یادت هست ؟
ساعت چهار زنگ زدی کفتی تاقت نداشتم تا پنج صبر کنم
ان روز تا ساعت نه شب تلفنی صحبت کردیم . از هر دری خبری .
یادت هست ؟
ان روز گفتم
ما اهل زندگی نرمال و طبیعی نیستیم . از خودم گفتم و تکرار کردم که فکر کردن به ازدواج با مسعود خطای بزرگ ی و اگر واقعا این فکر راداری فعلا مطرح نکن ؟
خندیدی ؟ و از ازاده و پریسا و درس صحبت شد ؟ و پرسیدی چرا ازاده رها کردم .
انروز انقدر ذهنم درگیر تو و مسعود بود که یادم رفت بگویم که چقدر به پریسا نزدیک شده ام ....
گفتی کاری میکنم که هر چه زودتر به عشقت برسی و من خوشحال از وعده شما ....تو بفکر ازاده و من بفکر پریسا
فرناز جان
خواهش میکنم .دقیقا به ان چند ساعت صحبت دقیق فکر کن
به تاکیید من که طرز فکرت در مورد ازدواج با مسسعود را اشتباه می دانم
و اینکه شما گفتی می خواهی مرا به عشقم برسانی و چه مصیبتی شد
بگذار توضیح دهم تا دقیق منوجه شوی
شما با توجه به حرفهای مسعود که گفته بود پریا برای مرتضی تره هم خورد نمیکند و مرتضی را آدم حسابنمیکند
در این فکر بودی : (حالا که پریسا مرتضی را نمیخواهد و تلاش میکنم تا ازاده برگردد چون با دختر عموی ازاده رفاقت خاصی داشتی ...
زمانی که شما از عشق و معشوقه می گفتی من ذهنم نزد پریسا بود
در صورتیکه ذهن شما پیش آزاده
یادم هست در جوابت گفتم
تمام عمر زیر دین شما خواهم ماند
شما گفتی مسعود را به من برسان
گفتم
اگر من با عشقم سر سفره عقد نشستم
مطمئن باش که تو هم با مسعود بر سر سفره عقد خواهی نشست و بلند خندیدم .
هنوز نمیدانم
چرا . چرا . چرا
به جای عشقم نگفتم پریسا ...
جان خودم حیرانم ... بعد از تمام ان اتفاقات که افتاد و هنوز بعد از بیست و یک سال که گذشته هر چه فکر میکنم نمیدانم چرا ....
فرناز جان
خواهش میکنم دقت کن تا شروع تمام سو تفاهم ها را بدانی چون انچه تعریف میکنم همه ازین سو تفاهم اغاز شده اند
یادت باشد پایان ترم بود و تعطیلی دانشگاه و دوری من و شما و مسعود
تکرار میکنم
شب قبل تماس مان من به مسعود گفتم که خواهر پریسا بله داد
ولی مسعود در گیر مسائلی شد که و نتوانست برای شما از من بگوید و حال و هوای مرا با پریسا به شما بگوید در حالی که من فکر میکردم مسعود مثل همیشه همه زندگی مرا برای شما تعریف کرده است
فرناز جان
پس افسردگی تو بخاطر اینه که فکر میکنی فصل رفتن فرناز اغاز شده؟
مسعود گفت
اره
تا هر زمان بخواد کنارش هستم ولی اگر بخواد ازدواج کنه ... یا منو زن بده یا حرف ازدواج بزنه من نیستم
مسعود گفت مرتضی تو مغلطه میکنی
جو میدی فرناز ب فکر ازدواج نیست
به فکر رفتنه
گفتم
مسعود جان من معذرت می خوام
دیگه تکرار نمیکنم شما به بزرگی خودت ببخش
##############
فرناز جان این ها اخرین صحبت ما بود و خوابیدیم . تا ظهر . وقتی رسبدم خانه ساعت دو بود
یادت هست ؟
ساعت چهار زنگ زدی کفتی تاقت نداشتم تا پنج صبر کنم
ان روز تا ساعت نه شب تلفنی صحبت کردیم . از هر دری خبری .
یادت هست ؟
ان روز گفتم
ما اهل زندگی نرمال و طبیعی نیستیم . از خودم گفتم و تکرار کردم که فکر کردن به ازدواج با مسعود خطای بزرگ ی و اگر واقعا این فکر راداری فعلا مطرح نکن ؟
خندیدی ؟ و از ازاده و پریسا و درس صحبت شد ؟ و پرسیدی چرا ازاده رها کردم .
انروز انقدر ذهنم درگیر تو و مسعود بود که یادم رفت بگویم که چقدر به پریسا نزدیک شده ام ....
گفتی کاری میکنم که هر چه زودتر به عشقت برسی و من خوشحال از وعده شما ....تو بفکر ازاده و من بفکر پریسا
فرناز جان
خواهش میکنم .دقیقا به ان چند ساعت صحبت دقیق فکر کن
به تاکیید من که طرز فکرت در مورد ازدواج با مسسعود را اشتباه می دانم
و اینکه شما گفتی می خواهی مرا به عشقم برسانی و چه مصیبتی شد
بگذار توضیح دهم تا دقیق منوجه شوی
شما با توجه به حرفهای مسعود که گفته بود پریا برای مرتضی تره هم خورد نمیکند و مرتضی را آدم حسابنمیکند
در این فکر بودی : (حالا که پریسا مرتضی را نمیخواهد و تلاش میکنم تا ازاده برگردد چون با دختر عموی ازاده رفاقت خاصی داشتی ...
زمانی که شما از عشق و معشوقه می گفتی من ذهنم نزد پریسا بود
در صورتیکه ذهن شما پیش آزاده
یادم هست در جوابت گفتم
تمام عمر زیر دین شما خواهم ماند
شما گفتی مسعود را به من برسان
گفتم
اگر من با عشقم سر سفره عقد نشستم
مطمئن باش که تو هم با مسعود بر سر سفره عقد خواهی نشست و بلند خندیدم .
هنوز نمیدانم
چرا . چرا . چرا
به جای عشقم نگفتم پریسا ...
جان خودم حیرانم ... بعد از تمام ان اتفاقات که افتاد و هنوز بعد از بیست و یک سال که گذشته هر چه فکر میکنم نمیدانم چرا ....
فرناز جان
خواهش میکنم دقت کن تا شروع تمام سو تفاهم ها را بدانی چون انچه تعریف میکنم همه ازین سو تفاهم اغاز شده اند
یادت باشد پایان ترم بود و تعطیلی دانشگاه و دوری من و شما و مسعود
تکرار میکنم
شب قبل تماس مان من به مسعود گفتم که خواهر پریسا بله داد
ولی مسعود در گیر مسائلی شد که و نتوانست برای شما از من بگوید و حال و هوای مرا با پریسا به شما بگوید در حالی که من فکر میکردم مسعود مثل همیشه همه زندگی مرا برای شما تعریف کرده است
فرناز جان
- ۱۱.۱k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط