تکپارتی
تکپارتی
تو و یونگی از دبیرستان بهترین دوستای همدیگه بودید حتی وقتی یونگی جانشین پدرش شد و کلی مسئولیت های مافیایی به دوشش افتاد تو تنهاش نذاشتی.
تقریبا چند هفتهای میشد که خواب راحتی نداشتی، یا کابوس میدیدی یا اصلا نمیتونستی بخوابی، امشب به همراه یونگی به یک مهمونی دوستانه رفتید، تو کل تایم مهمونی خسته و کسل بودی، یونگی به خوبی تورو زیر نظر داشت کنارت بود و سعی میکرد باهات هم صحبت بشه بر خلاف اینکه اکثر اوقات سکوت میکرد فقط بخاطر اینکه کمی سرحال بشی و از این حالی که داشتی در بیای، بعد از مهمونی به اصرار یونگی سوار ماشینش شدی و در کمال تعجب خوابت برده بود دیگه خبری از کابوس نبود بعد از چند هفته بلاخره با آرامش و آروم خوابیده بودی، یونگی خوشحال از اینکه تو کنارش بلاخره آروم خوابیده بودی زمزمه کرد
"بخواب کوچولو! اجازه نمیدم چیزی اذیتت کنه! من پیشتم!"
از دوبرگردون دور زد و از مسیر خونهات منحرف شدم...آفتاب طلوع کرده بود کم کم داشتی بیدار میشدی متوجه شدی هنوز تو جاده هستین متعجب به یونگی که هنوز مشغول رانندگی بود و چشماش از نخوابی کمی قرمز شده بود خیره شدی و لب زدی
"یونگی، کجا داری میری؟ صبح شده؟"
یونگی که متوجه بیدار شدنت شده بود لبخندی بهت زد و گفت
"بعد چند وقت آروم خوابیده بودی، دلم نیومد بیدارت کنم از طرفی هم میترسیدم اگه ماشین رو نگه دارم بیدار بشی پس تصمیم گرفتم تا وقتی بیدار میشی رانندگی کنم و باید بگم داریم میریم به ویلای کنار دریا"
تو که کمی متعجب شدی بودی دوباره با صدایی که خوابآلودگی رو به خوبی نشون میداد گفتی
"ولی من باید امروز میرفتم سرکار..."
یونگی نذاشت ادامه بدی و گفت
"امروز رو با من وقت بگذرون، اگر هم رئیست جرات کرد حرفی بزنه من خودم جوابش رو میدم، الانم برگرد به خوابت رسیدیم بیدارت میکنم خانوم کوچولو"
@helena_88
چطور بود؟ خوشتون اومد؟!
حمایت یادتون نره قشنگام💜✨
#بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #سناریو #تکپارتی #یونگی
تو و یونگی از دبیرستان بهترین دوستای همدیگه بودید حتی وقتی یونگی جانشین پدرش شد و کلی مسئولیت های مافیایی به دوشش افتاد تو تنهاش نذاشتی.
تقریبا چند هفتهای میشد که خواب راحتی نداشتی، یا کابوس میدیدی یا اصلا نمیتونستی بخوابی، امشب به همراه یونگی به یک مهمونی دوستانه رفتید، تو کل تایم مهمونی خسته و کسل بودی، یونگی به خوبی تورو زیر نظر داشت کنارت بود و سعی میکرد باهات هم صحبت بشه بر خلاف اینکه اکثر اوقات سکوت میکرد فقط بخاطر اینکه کمی سرحال بشی و از این حالی که داشتی در بیای، بعد از مهمونی به اصرار یونگی سوار ماشینش شدی و در کمال تعجب خوابت برده بود دیگه خبری از کابوس نبود بعد از چند هفته بلاخره با آرامش و آروم خوابیده بودی، یونگی خوشحال از اینکه تو کنارش بلاخره آروم خوابیده بودی زمزمه کرد
"بخواب کوچولو! اجازه نمیدم چیزی اذیتت کنه! من پیشتم!"
از دوبرگردون دور زد و از مسیر خونهات منحرف شدم...آفتاب طلوع کرده بود کم کم داشتی بیدار میشدی متوجه شدی هنوز تو جاده هستین متعجب به یونگی که هنوز مشغول رانندگی بود و چشماش از نخوابی کمی قرمز شده بود خیره شدی و لب زدی
"یونگی، کجا داری میری؟ صبح شده؟"
یونگی که متوجه بیدار شدنت شده بود لبخندی بهت زد و گفت
"بعد چند وقت آروم خوابیده بودی، دلم نیومد بیدارت کنم از طرفی هم میترسیدم اگه ماشین رو نگه دارم بیدار بشی پس تصمیم گرفتم تا وقتی بیدار میشی رانندگی کنم و باید بگم داریم میریم به ویلای کنار دریا"
تو که کمی متعجب شدی بودی دوباره با صدایی که خوابآلودگی رو به خوبی نشون میداد گفتی
"ولی من باید امروز میرفتم سرکار..."
یونگی نذاشت ادامه بدی و گفت
"امروز رو با من وقت بگذرون، اگر هم رئیست جرات کرد حرفی بزنه من خودم جوابش رو میدم، الانم برگرد به خوابت رسیدیم بیدارت میکنم خانوم کوچولو"
@helena_88
چطور بود؟ خوشتون اومد؟!
حمایت یادتون نره قشنگام💜✨
#بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #سناریو #تکپارتی #یونگی
- ۱۵.۷k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط