این روزها با در و دیوار حرف می زنم
این روزها با در و دیوار حرف می زنم
شبیه کودکی که
رازِ سر به مُهر تنهایی نگاهش را
تنها می تواند با مجسمه ای در میان بگذارد که
زبان بسته تر از آن است تا
غرورش را پیش دیگران، چوبِ حراج زند..
این روزها مدام عشق می ورزم.. به
در، به دیوار، به سیگار .. به هرچه که بی زبان تر است..
خیره می شوم و
زبان باز می کنم رو به حرف های مُعطل در دلی که
گوشی برای شنیدن شان پیدا نکردم..
این روزها مدام
از گوشه دنجِ پارک ها سر در می آورم،
جایی که بشود با تندیسه های تنهایی، دوکلمه حرف حساب زد..
مبادا از فرطِ بی کسی، دلم قبل از خودم بمیرد..
شبیه کودکی که
رازِ سر به مُهر تنهایی نگاهش را
تنها می تواند با مجسمه ای در میان بگذارد که
زبان بسته تر از آن است تا
غرورش را پیش دیگران، چوبِ حراج زند..
این روزها مدام عشق می ورزم.. به
در، به دیوار، به سیگار .. به هرچه که بی زبان تر است..
خیره می شوم و
زبان باز می کنم رو به حرف های مُعطل در دلی که
گوشی برای شنیدن شان پیدا نکردم..
این روزها مدام
از گوشه دنجِ پارک ها سر در می آورم،
جایی که بشود با تندیسه های تنهایی، دوکلمه حرف حساب زد..
مبادا از فرطِ بی کسی، دلم قبل از خودم بمیرد..
- ۲.۵k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط