پارت
پارت ۲۷
ویو کوک
(مکالمشون)ساعت ۷ شب
$باشه حالا توعممم...همونطور که خواستی دختره رو آوردم تو عمارتت
÷جدی تونستی؟..پس بگو ته چرا انقد عصبی بود(خنده)
$زودتر بیا من شب برا ایتالیا پرواز دارم
÷پرواز داری؟!؟(تو دلش:خودشم فک کنم نفهمید چی گف)
$آره دیگه سریع بیااا
÷داداش نچایی یه وقت(قطع کرد)
تیششش اون اصلا به چه حقی روم قطع کرد من ازون بزرگترمم برا همین دوباره بهش زنگیدم:
$چته چی میگی
÷زنگ زدم بگم فقط من حق دارم گوشی رو روت قطع کنم(قطع)(لجبازی کوک فقططط🤣🤣)
سوار ماشینم شدم و راه افتادم عمارت وقتی دم در رسیدم پائولو اومد سمتم و گف
$خوب شد سریع اومدی بیا این دختره ی سلیطه رو جمش کن منو دیوونه کرددد
÷مگه پهنه؟!؟
$اوفففف...نمیشه یه دقه جدی باشییی؟؟؟
÷جدیم..خب حالا چی شده مگه؟(خنده)
$صبحونه و ناهارشو نمیخوره
÷خودم حلش میکنم
$فععععععکککککک نننننکککککنننننممممم
÷میبینی چجوری با احساساتم درون قلبش نفوذ میکنم..(جررر)
$میبینیم
ویو سنا
تو اتاق بودم و خیلی حوصلم سر رفته بود که دیدم کوک اومد تو و با یه پوزخند اومد کنارم نشست و منم که دو زانو روی تخت نشسته بودم روم رو به نشانه قهر اونور کردم که گف
÷قهری بیب؟
×...
÷چرا صبحونه و ناهار تو نخوردییی؟!؟
×تو اگه جای من بودی میخوردی؟
÷خب آره
×یه چیزایی میگی هااا
÷بگو بینم ددی تو دوس نداری؟
×دارم
÷پس غذاتو بخور
×باشه ولی به یه شرط...
÷چه شرطی هوممم؟
×باید همین الان بهش زنگ بزنی و باهاش آشتی کنی
همون لحظه دیدم گوشیش زنگ خورد و ته بود:(مکالمشون)
+هی عوضییییی
÷بله عوضی هستم بفرمایید؟(کوکککک چییی میگییی)
+واتتتت؟!؟...خیلی خب مهم نی زنگ زدم بگم میدونم سنا پیش توعهههه
÷خب؟..
+خب به جمالت دیگه...بیارش عمارتم سریع(آخری رو داد زد)
÷اگه نیارم؟؟؟
سریع گوشی رو ازش گرفتم و گفتم
×الو دادا چطوری...من خوبم هیچ مشکلی هم ندارم کوک رو هم دوست دارم و میخام باهاش ازدواج کنم پس کاری به من نداشته باش باشه؟
+راحتی؟..
×آره خیلی چطور مگه؟
+...آها راستی یادم رفت..کلید اتاق جین رو کجا گذاشتی؟
×وایییی اصلا یادم نبود زیر تختم گذاشتمش
+فردا برگرد عمارت(قطع کرد)
÷چیشد چی گف؟
×گف فردا برگردم عمارت!!
÷باشه من میرم چون پائولو قراره بره ایتالیا
×یااااا...نمیخای دستامو باز کنی؟؟
÷اوخ..ببخشید(دستشو باز کرد)
منم دنبال کوک راه افتادم و تا دم عمارت باهاش رفتم که به پائولو رسیدیم که داشت سوار ماشین میشد
÷نمیخای خدافظی کنی بیشعور؟
$بای
÷وایسا منم تا فرودگاه باهات میام
$اوک
×فعلا خدافظ دوتاتون
÷زود برمیگردم..فکر فرار به سرت نزنه؟
×نه بابا عمرا...چی میگییی(خنده فیک ضایع)
.....ادامه دارد....
دلیل دیر گذاشتنم: پیجم چند روز مسدود شده بود تازه الان باز شد😭🥲🥹
ویو کوک
(مکالمشون)ساعت ۷ شب
$باشه حالا توعممم...همونطور که خواستی دختره رو آوردم تو عمارتت
÷جدی تونستی؟..پس بگو ته چرا انقد عصبی بود(خنده)
$زودتر بیا من شب برا ایتالیا پرواز دارم
÷پرواز داری؟!؟(تو دلش:خودشم فک کنم نفهمید چی گف)
$آره دیگه سریع بیااا
÷داداش نچایی یه وقت(قطع کرد)
تیششش اون اصلا به چه حقی روم قطع کرد من ازون بزرگترمم برا همین دوباره بهش زنگیدم:
$چته چی میگی
÷زنگ زدم بگم فقط من حق دارم گوشی رو روت قطع کنم(قطع)(لجبازی کوک فقططط🤣🤣)
سوار ماشینم شدم و راه افتادم عمارت وقتی دم در رسیدم پائولو اومد سمتم و گف
$خوب شد سریع اومدی بیا این دختره ی سلیطه رو جمش کن منو دیوونه کرددد
÷مگه پهنه؟!؟
$اوفففف...نمیشه یه دقه جدی باشییی؟؟؟
÷جدیم..خب حالا چی شده مگه؟(خنده)
$صبحونه و ناهارشو نمیخوره
÷خودم حلش میکنم
$فععععععکککککک نننننکککککنننننممممم
÷میبینی چجوری با احساساتم درون قلبش نفوذ میکنم..(جررر)
$میبینیم
ویو سنا
تو اتاق بودم و خیلی حوصلم سر رفته بود که دیدم کوک اومد تو و با یه پوزخند اومد کنارم نشست و منم که دو زانو روی تخت نشسته بودم روم رو به نشانه قهر اونور کردم که گف
÷قهری بیب؟
×...
÷چرا صبحونه و ناهار تو نخوردییی؟!؟
×تو اگه جای من بودی میخوردی؟
÷خب آره
×یه چیزایی میگی هااا
÷بگو بینم ددی تو دوس نداری؟
×دارم
÷پس غذاتو بخور
×باشه ولی به یه شرط...
÷چه شرطی هوممم؟
×باید همین الان بهش زنگ بزنی و باهاش آشتی کنی
همون لحظه دیدم گوشیش زنگ خورد و ته بود:(مکالمشون)
+هی عوضییییی
÷بله عوضی هستم بفرمایید؟(کوکککک چییی میگییی)
+واتتتت؟!؟...خیلی خب مهم نی زنگ زدم بگم میدونم سنا پیش توعهههه
÷خب؟..
+خب به جمالت دیگه...بیارش عمارتم سریع(آخری رو داد زد)
÷اگه نیارم؟؟؟
سریع گوشی رو ازش گرفتم و گفتم
×الو دادا چطوری...من خوبم هیچ مشکلی هم ندارم کوک رو هم دوست دارم و میخام باهاش ازدواج کنم پس کاری به من نداشته باش باشه؟
+راحتی؟..
×آره خیلی چطور مگه؟
+...آها راستی یادم رفت..کلید اتاق جین رو کجا گذاشتی؟
×وایییی اصلا یادم نبود زیر تختم گذاشتمش
+فردا برگرد عمارت(قطع کرد)
÷چیشد چی گف؟
×گف فردا برگردم عمارت!!
÷باشه من میرم چون پائولو قراره بره ایتالیا
×یااااا...نمیخای دستامو باز کنی؟؟
÷اوخ..ببخشید(دستشو باز کرد)
منم دنبال کوک راه افتادم و تا دم عمارت باهاش رفتم که به پائولو رسیدیم که داشت سوار ماشین میشد
÷نمیخای خدافظی کنی بیشعور؟
$بای
÷وایسا منم تا فرودگاه باهات میام
$اوک
×فعلا خدافظ دوتاتون
÷زود برمیگردم..فکر فرار به سرت نزنه؟
×نه بابا عمرا...چی میگییی(خنده فیک ضایع)
.....ادامه دارد....
دلیل دیر گذاشتنم: پیجم چند روز مسدود شده بود تازه الان باز شد😭🥲🥹
- ۹۸۲
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط