پارت
پارت ۲۸
ویو ات
تو آشپزخونه داشتم شام میپختم که ته اومد و با تعجب نگام میکرد
+تو توی آشپزخونه چیکا میکنی؟
-بنظرت ضایع نیستم دارم چیکا میکنم چاگیا(یعنی عزیزم)
+فک نکنم لازم باشه کار کنی هاا؟
-خب حوصلم سر میرههه..
+خب میتونی بری بیرون
-بخاطر سختگیری های تو تنها موجود کثیفی که باهاش در ارتباطم موش زیرزمینیمع..
+بیبببببب....(داد)
-باشه بابا شوخی کردم...راستی از سنا خبری نشد؟
+پیش کوکه و گفت کلید اتاق هم زیر تختشه
-اوکی پس من برم باز کنم
+وایساااا..قبل اینکه به تو بگم به الما گفتم بره باز کنه در رو
-آهاا اوکی بیا برات از دست پخت خودم بِکِشم(لبخند)
+باش ممنون بیب گرل من
ویو ته
روی میز نشستیم و جین و لیا هم اومدن
^بهت توصیه میکنم دست پخت آبجیم رو نخوری(نیشخند)
+چرا مگه
-هیچی داره زر میزنه توجهی نکن
تا غذا رو گذاشتم دهنم فهمیدم خیلیییی شورهههه ولی خب مجبور شدم و قورتش دادم
-خب چطوره؟
+خیلی خوشمزست...میشه اون لیوان آب رو بدی
-باشه حتماا..
ویو سنا(ساعت ۱۲ شب)
تو فکر بودم که کوک اومد تو اتاق و گف
÷زیادی دیر کردم؟
×نه چیزی نی
÷ببخشید اگه دیر کردم ولی میخام بگم که فردا باید برای خداحافظی بریم عمارت
×وااا برا چیییی
÷چون باید بریم ایتالیا
×ولی چرااا
÷چون پائولو گف نمیتونه از پس رئیس بودن اونجا بر بیاد و ازم خواست که من برم اونجا و رئیس مافیاها بشم
×ولی...
÷نگو که نمیای باهام..
×اگه بگم نه بزور میبریم پس میام
÷شب بخیر بیب(تو بغل هم خوابیدن)
ویو ات(صبح ساعت ۹)
چشمام رو که باز کردم بازم مثل همیشه ته نبود و داشت لباسش رو میپوشید و منم پا شدم و رفتم سمتش چون کارواتش رو اشتباه پوشیده بود براش درست کردم
+ممنون بیب
-امروز قراره سنا با کوک بیاد درسته؟
+درسته فک کنم الان پایین باشن
-واییی نه پس باید سریع حاضر بشمممم
+اوکی من میرم تو هم زود بیا
-باش
بعد ۲۰ مین رفتم پایین و تو پله ها بودم که شنیدم سنا و کوک میخان برن ایتالیا و ظاهراً سنا هم هیچ مشکلی نداشت و حتی ته هم بهش اجازه داد ولی هنوز با کوک قهر بود و آشتی نکرده بود پس منم رفتم پایین
-سلااااممم سنااااا
×سیلااااممم(همدیگرو بغل کردن)
-میخوای با کوک بری ایتالیا؟
×اوهوم
-اوکی امیدوارم اونجا خوشبخت شی
×منم همینطور
+خب میخاین تا فرودگاه بیام؟
×نه دیگه ما میریم خدافظ
نکته: بعد از اینکه کوک و سنا رفتن ایتالیا اونجا کوک با سنا ازدواج کرد و کوک شد پادشاه مافیا و سنا هم شد ملکه مافیا و بعد از ۳ سال یه دختر بدنیا آوردن و بعد از وقتی که کوک و سنا رفتن ته با ات ازدواج کرد و بعد از ۳ سال ته و ات هم یه پسر به اسم جیمین بدنیا آوردن
۳ سال بعد از بدنیا اومدن جیمین:
ویو ات(ساعت ۴ بعدازظهر)
منتظر بودم ته با ماشین دنبالم بیاد چون قرار بود باهم بریم سراغ یه مافیای بدجنس...بعد ۵ مین انتظار رسید و سوار شدم و گفتم
-خب بریم...
+باشه بریم ولی جیمینی هم باهامونه...جیمینااا به مامان سلام کننن
محکم زدم به بازوش و گفتم
-ببین دیوونه شدی ات رو آوردی وسط یه پرونده قتل؟
+چشه مگه؟..فقط برا تجسس میریم(نیشخند)
-تجسس؟یعنی میریم فقط قتل رو تماشا کنیم؟
+فقط با ماشین میریم وسطشون تا خودشون پر بزنن بپرن
-بنظرت خطرناک نیست؟
+نگران نباش ما از اونا خطرناکتریم
-چرا احساس میکنم همه چی عین سریال های آبکی پیش میره
+این حرفا رو ولش بیا بریم بادیگارد ها هم هوامونو دارن پس نترس
بعد ۴۰ مین رسیدیم و ته گفت همونجا منتظر بمونم و منم منتظر موندم تا اینکه یهو صدای شلیک بلند شد و ترسیدم و بیشتر از من جیمین ترسیده بودو گریه میکرد منم بغلش کردم و گفتم
+چی شده مامان جون گریه کردی خوشگلم؟ همینجا منتظر بمون تا من برم ببینم باییت چیشد باشه؟
جیمین: اوم
+همینجا بمونیااا
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت جایی که ته بود و یهو دیدم که دستش تیر خورده و با دوتا بادیگارد داره میاد وای خیلی حس گندی داشتتت برای همین منم رفتم کمکش و داشتیم میبردیمش سمت ماشینش که یهو صدای منفجر شدن از سمت ماشین ته اومد...
....ادامه دارد...
ویو ات
تو آشپزخونه داشتم شام میپختم که ته اومد و با تعجب نگام میکرد
+تو توی آشپزخونه چیکا میکنی؟
-بنظرت ضایع نیستم دارم چیکا میکنم چاگیا(یعنی عزیزم)
+فک نکنم لازم باشه کار کنی هاا؟
-خب حوصلم سر میرههه..
+خب میتونی بری بیرون
-بخاطر سختگیری های تو تنها موجود کثیفی که باهاش در ارتباطم موش زیرزمینیمع..
+بیبببببب....(داد)
-باشه بابا شوخی کردم...راستی از سنا خبری نشد؟
+پیش کوکه و گفت کلید اتاق هم زیر تختشه
-اوکی پس من برم باز کنم
+وایساااا..قبل اینکه به تو بگم به الما گفتم بره باز کنه در رو
-آهاا اوکی بیا برات از دست پخت خودم بِکِشم(لبخند)
+باش ممنون بیب گرل من
ویو ته
روی میز نشستیم و جین و لیا هم اومدن
^بهت توصیه میکنم دست پخت آبجیم رو نخوری(نیشخند)
+چرا مگه
-هیچی داره زر میزنه توجهی نکن
تا غذا رو گذاشتم دهنم فهمیدم خیلیییی شورهههه ولی خب مجبور شدم و قورتش دادم
-خب چطوره؟
+خیلی خوشمزست...میشه اون لیوان آب رو بدی
-باشه حتماا..
ویو سنا(ساعت ۱۲ شب)
تو فکر بودم که کوک اومد تو اتاق و گف
÷زیادی دیر کردم؟
×نه چیزی نی
÷ببخشید اگه دیر کردم ولی میخام بگم که فردا باید برای خداحافظی بریم عمارت
×وااا برا چیییی
÷چون باید بریم ایتالیا
×ولی چرااا
÷چون پائولو گف نمیتونه از پس رئیس بودن اونجا بر بیاد و ازم خواست که من برم اونجا و رئیس مافیاها بشم
×ولی...
÷نگو که نمیای باهام..
×اگه بگم نه بزور میبریم پس میام
÷شب بخیر بیب(تو بغل هم خوابیدن)
ویو ات(صبح ساعت ۹)
چشمام رو که باز کردم بازم مثل همیشه ته نبود و داشت لباسش رو میپوشید و منم پا شدم و رفتم سمتش چون کارواتش رو اشتباه پوشیده بود براش درست کردم
+ممنون بیب
-امروز قراره سنا با کوک بیاد درسته؟
+درسته فک کنم الان پایین باشن
-واییی نه پس باید سریع حاضر بشمممم
+اوکی من میرم تو هم زود بیا
-باش
بعد ۲۰ مین رفتم پایین و تو پله ها بودم که شنیدم سنا و کوک میخان برن ایتالیا و ظاهراً سنا هم هیچ مشکلی نداشت و حتی ته هم بهش اجازه داد ولی هنوز با کوک قهر بود و آشتی نکرده بود پس منم رفتم پایین
-سلااااممم سنااااا
×سیلااااممم(همدیگرو بغل کردن)
-میخوای با کوک بری ایتالیا؟
×اوهوم
-اوکی امیدوارم اونجا خوشبخت شی
×منم همینطور
+خب میخاین تا فرودگاه بیام؟
×نه دیگه ما میریم خدافظ
نکته: بعد از اینکه کوک و سنا رفتن ایتالیا اونجا کوک با سنا ازدواج کرد و کوک شد پادشاه مافیا و سنا هم شد ملکه مافیا و بعد از ۳ سال یه دختر بدنیا آوردن و بعد از وقتی که کوک و سنا رفتن ته با ات ازدواج کرد و بعد از ۳ سال ته و ات هم یه پسر به اسم جیمین بدنیا آوردن
۳ سال بعد از بدنیا اومدن جیمین:
ویو ات(ساعت ۴ بعدازظهر)
منتظر بودم ته با ماشین دنبالم بیاد چون قرار بود باهم بریم سراغ یه مافیای بدجنس...بعد ۵ مین انتظار رسید و سوار شدم و گفتم
-خب بریم...
+باشه بریم ولی جیمینی هم باهامونه...جیمینااا به مامان سلام کننن
محکم زدم به بازوش و گفتم
-ببین دیوونه شدی ات رو آوردی وسط یه پرونده قتل؟
+چشه مگه؟..فقط برا تجسس میریم(نیشخند)
-تجسس؟یعنی میریم فقط قتل رو تماشا کنیم؟
+فقط با ماشین میریم وسطشون تا خودشون پر بزنن بپرن
-بنظرت خطرناک نیست؟
+نگران نباش ما از اونا خطرناکتریم
-چرا احساس میکنم همه چی عین سریال های آبکی پیش میره
+این حرفا رو ولش بیا بریم بادیگارد ها هم هوامونو دارن پس نترس
بعد ۴۰ مین رسیدیم و ته گفت همونجا منتظر بمونم و منم منتظر موندم تا اینکه یهو صدای شلیک بلند شد و ترسیدم و بیشتر از من جیمین ترسیده بودو گریه میکرد منم بغلش کردم و گفتم
+چی شده مامان جون گریه کردی خوشگلم؟ همینجا منتظر بمون تا من برم ببینم باییت چیشد باشه؟
جیمین: اوم
+همینجا بمونیااا
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت جایی که ته بود و یهو دیدم که دستش تیر خورده و با دوتا بادیگارد داره میاد وای خیلی حس گندی داشتتت برای همین منم رفتم کمکش و داشتیم میبردیمش سمت ماشینش که یهو صدای منفجر شدن از سمت ماشین ته اومد...
....ادامه دارد...
- ۷۳۸
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط