{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✧✧ داستان کوتاه ✧✧

✧✧ داستان کوتاه ✧✧

♚ پادشاهی درویشی را به زندان انداخت،
نیمه شب خواب دید و فهمید که او بی گناه است،
پس او را آزاد کرد !
♚پادشاه به درویش گفت : حاجتی بخواه!

⇦درویش گفت :
⇜وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی ………
⇜نامردیست که ازدیگری حاجت بخواهم.
دیدگاه ها (۳)

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۹صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

دلبر رئیس

#مافیای_عاشق p:11 سلام سلام قشنگ های من چطورین؟من برگشتم با ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

این فکرا داشت تو ذهنش پررنگ و پررنگ تر میشد تا جایی که یهو ق...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

007-آلما ویسکی - پارت ۳۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط