{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم

قسمت دوم
بعد فرار اولمون فکرم کاملا درگیرشده بود ...همش با خودم کلنجارمیرفتم که من چرا بش شماره دادم ..اصلا واسم اصلا مهم نیس محمد چرا ؟تواین فکر درگیر بودم ک اولین پیامش تو تلگرام اومد...گفته بود سلام...گفتم سلام شماره ندادین ب بهونه خط جدید ک ارتباطتتون بامن از طریق تلگرام باشه؟ اون لحظه انقدرعصبانی بودم ک نمیدونستم چی بش بگم ولی سعی کردم احساسمو کنترل کنم ب خودم گفتم این پسره دیگ کیه خاک تو سرت این همه پسرتو دانشگاه بت پیشنهاد دادن بعد به این شماره دادی تو این فکرا بودم ک جواب پیام منو داد...گفت :نه این شماره جدیدمه 0919*****اخه خطتمو همین الان گذاشتم خوبین شما؟گفتم اره گفت اهوم دیگ ن اون چیزی گفت نه من فقط ی پیام داد ک من میخوام بخوابم اجازه هس؟گفتم شبتون بخیر ...
فردا اون روز دانشگاه داشتیم مثل هر روز تیپ نزدم سعی کردم بهتر باشم ک اگه یهویی منودید خوب باشم...اما اون روز تا ظهر ازش نه پیامی دریافت کردم نه زنگ نه دیدمش احمد اومد گفت حال دوستمون محمد چطوره گفتم نمیدونم با اخم گفت برو تونمیدونی گفتم نمیدونم اینبارباعصبانیت گفته بودم نمیدونم فقط از اونجادور شدم سحر خندید ک همین روزای اول حالو روزت اینه گفتم چی؟گفت از همین الان از اینک یه لحظه پیام نده ناراحت میشی؟گفتم سحر بیخیال...تمام طول روز توخونه کلافه بودم ...تا اینکه اخرای شب بم پیام داد ک من فردا میتونم بیام توکلاستتون بشینم؟گفتم جان؟گفت:ما هنوز حرفامونو نزدیم توازخودت تران جان چیزی نگفتی انقدر سرد بود هوا ک بیخیال شدیم گفتم اره راست میگی باشه فردا همو میبینیم..اون شب به این فک میکردم خو راست میگه خو این پسره و من که همدیگه رو نمیشناختیم هنوز پس دلیل زنگ و اس ندادنش اینه ...صبح بهترین لباسمو پوشیدم رفتم توسرویس دانشگاه دیدم یهو سوار سرویس دانشگاه شد گفتم عه اینجا چکارمیکنه؟سحر گفت:ترانه مگه احمد نگفت دوروز پیش تصادف کرد قبل اشنایت ماشینش نمایندگیه؟خو الان مجبوره با سرویس دانشگاه بره و بیاد ...داشتم از پشت صندلی نگاش میکردم ک دیدم زنگ زد بم گفتم سلام...سلام...خوبی؟...مرسی توخوبی؟...اره فدات،کجایی؟خانمی عیبی نداره ک میام کلاست البته احمد هم هست...نه عیبی نداره گفته بودم ...اها باشه نگفتی کجایی؟...پشته همون سرویسی ک توش سواری منم اون پشت صندلی نشستم...برگشت دید منو خندید گفت عه متوجه ات نشدم...گفتم فعلا...به سحر گفتم قبل رسیدن ب دانشکدمون پیاده شیم از ماشین خودمون بریم ک کسی از بچه ها حزف درنیارن گفت باشه...وقتی از دم ورودی دانشگاه پیاده شدم متوجه شد اونم پیاده شد
دیدگاه ها (۱۱)

[ Soobin wants to talk ]🦉 :: سلام گشنگاممممنمیدونم این چند ر...

اذان مغرب ب بچت یاد ندی مثل انسان رفتار کنهاذان صبح یادش مین...

سلاممخوب اومدم واستون زر بزنم👍اگه اون پست پین شده رو ک مثل ا...

پارت ۴/بازی بدون بازگشتچند تا بوق...جین:الو؟ ته تویی؟ته:تعجب...

پآرت ⁵(قبلش ببخشید دیر شد واقعا سرم شلوغ بود🫠💞) نوا همونطور ...

crazy spies | P³( فردا )-یارو ک اصن نگفت ماموریت چیع-والا-یو...

P³²The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط