چوپانی هر روز کاسه شیری جلو سوراخی میگذاشت مار بیرون می آ
چوپانی هر روز کاسه شیری جلو سوراخی میگذاشت مار بیرون می آمد شیر را می خورد وسکه ای در آن می انداخت.
چوپان مریض شد و به پسرش گفت همان کار را بکند.پسر وسوسه شد وخواست مار را بکشد وتمام سکه ها را بردارد
همین کار را کرد ولی مار زخمی شد و پسر را نیش زد وپسر مرد.
مدتی گذشت وچوپان پیر بی پول شد وبه رسم قدیم دوباره کاسه شیری جلو سوراخ گذاشت،مار شیر را خورد وسکه ای بدو داد وگفت:
پیرمرد دیگر برایم شیر نیاور چون نه تو مرگ پسرت را فراموش میکنی ونه من دم بریده ام را.
گاهی باید دل کند تا زخم کهنه فراموش شود...
دلتان عاری از هر زخمی
چوپان مریض شد و به پسرش گفت همان کار را بکند.پسر وسوسه شد وخواست مار را بکشد وتمام سکه ها را بردارد
همین کار را کرد ولی مار زخمی شد و پسر را نیش زد وپسر مرد.
مدتی گذشت وچوپان پیر بی پول شد وبه رسم قدیم دوباره کاسه شیری جلو سوراخ گذاشت،مار شیر را خورد وسکه ای بدو داد وگفت:
پیرمرد دیگر برایم شیر نیاور چون نه تو مرگ پسرت را فراموش میکنی ونه من دم بریده ام را.
گاهی باید دل کند تا زخم کهنه فراموش شود...
دلتان عاری از هر زخمی
- ۳.۱k
- ۱۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط