{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چوپانی هر روز کاسه شیری جلو سوراخی میگذاشت مار بیرون می آ

چوپانی هر روز کاسه شیری جلو سوراخی میگذاشت مار بیرون می آمد شیر را می خورد وسکه ای در آن می انداخت.
چوپان مریض شد و به پسرش گفت همان کار را بکند.پسر وسوسه شد وخواست مار را بکشد وتمام سکه ها را بردارد
همین کار را کرد ولی مار زخمی شد و پسر را نیش زد وپسر مرد.
مدتی گذشت وچوپان پیر بی پول شد وبه رسم قدیم دوباره کاسه شیری جلو سوراخ گذاشت،مار شیر را خورد وسکه ای بدو داد وگفت:
پیرمرد دیگر برایم شیر نیاور چون نه تو مرگ پسرت را فراموش میکنی ونه من دم بریده ام را.


گاهی باید دل کند تا زخم کهنه فراموش شود...


دلتان عاری از هر زخمی
دیدگاه ها (۹)

چرچیل می‌گوید: در میانه جنگ جهانی دوم درحالیکه لندن زیربمبار...

زنان تلاش می کنند تا با مردان برابر شوند وچه تلاش بیهوده و م...

عکس بسیار غم انگیز دو کودکدر سوریه "فکر را پر بدهید"و نترسید...

:حکایت چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آ...

مرد فقیری با زن و پسرش زندگی سختی داشتند مرد به شغل خارکنی م...

《عشق خونین 》پارت ۱۲ات شیر آب را باز کرد و دست هایش را شستن ر...

معجزه زندگی )پارت پانزده تهیونگ هیچ حرفی نگفت انگار آرامش قب...

دوازده سالم که بود، یک گربه‌ی جوان و سیاه را توی حیاط‌خلوت خ...

this is not a normal school(pt.3)

پارت ۲۶ :باجی وارد میشودتاکه میچی تعجب کرده بود...یعنی کیساک...

پارت ۶ فیک تهکوک

عشق خون آشامقسمت هشتموقتی که جونگ مین من و صدا زد خورشید داش...

دانشگاه مرگ پارت هفتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط