{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق خون آشام

عشق خون آشام

قسمت هشتم

وقتی که جونگ مین من و صدا زد خورشید داشت غروب

میکرد با لبخند گفت جونگ مین : بهتری؟ من بلند شدم و

میخواستم بیام تو اتاق که پام درد گرفت و نتونستم

راه برم گفتم ملینا:میشه غذام و بیاری اینجا؟جونگ مین

سرش و به نشونه نه تکان داد و یه دفعه من و ب.غ.ل

کرد و آورد تو آشپزخونه و گذاشت رو صندلی و گفت

جونگ مین : من اینهمه غذارو چطوری بیارم اونجا ؟

وقتی رو میز و نگاه کردم از هر مدل غذایی بود من که

نمی دونستم از کدوم باید شروع کنم یه کم مرغ برداشتم

که جونگ مین بشقاب و برداشت و یه کاسه سوپ گذاشت

وگفت جونگ مین : اول از این بخور تا گلوت نرم بشه بعد

هرچی خواستی بخور من دلم نیومد بلند بگم و تو دلم گفتم

با اینکه حرفی نزد ولی نا خواسته فکرش و خوندم

ملینا : به خیالت با این کارها من بیخیال میشم که تو اون

شرایط وحشتناک من و تنها گذاشتی و غیبت زد تو حال

خودم بودم که جونگ مین دستش و جلو صورتم تکان

داد و گفت جونگ مین : کجایی؟ باید همه این غذاها

رو بخوری وگرنه ناراحت میشم منم با شیطنت گفتم

ملینا : اِ !!! مگه خون آشام هام ناراحت میشن ؟ دیدم

سرش و انداخت پایین و انگار ناراحت شد فهمیدمحرف

از حرفش ناراحت نشدم نمیدونم چرا همش این و میگفت؟

بدی زدم قاشق و گذاشتم تو کاسه و گفتم ملینا : اصلا"

دیگه غذا نمیخورم اگه تو همینجور بشینی و من و نگاه

کنی من غذا از گلوم پایین نمیره یا تو هم باید بخوری یا

منم دیگه نمیخورم.ناراحت نشو شوخی کردم یه تیکه

بزرگ مرغ و سالاد و پارچ نوشابه رو هم گذاشتم جلوی

بشقابش و یکم منتظر موندم ببینم میخوره که دیدم هنوز

سرش پایینه میخواستم بلند بشم که همونجور که سرش

پایین بود گفت جونگ مین : من داروهات و میارم .

من با لبخند گفتم ملینا : من هنوز گشنمه ولی دیدم

نمیخوری منم نخوردم گفت جونگ مین: بشین که فهمیدم

میخواد غذاش و بخوره منم پیش دستی کردم و رفتم کنارش

وبا چنگال یه تیکه مرغ کندم و گذاشتم تو سس وبا زبون

مادرانه که میخوان به بچشون غذا بدند گفتم ملینا : آ بگو آ

خوشگل مامان ملوس مامان بخور جونگ مین هم دهنش و

باز کرد و اونو خورد منم رفتم سرجام نشستم و گفتم

ملینا یه وقتایی کارایی میکنه که ... مثلا" میخواد جبران کنه

ملینا : تو که اینقدر زحمت کشیدی باید خودتم از این غذاها

بخوری من زود حرف و عوض کردم گفتم ملینا : من بخاطر

مریضیم چند روز از مدیر آموزشگاه مرخصی گرفتم میای

بریم یه جای خوب و خوش آب و هوا؟ البته اگه کاری نداری

و وقت داری هر جا که تو بگی قبوله یه لیوان نوشابه براش

ریختم ، میخواست بگیره که دستم و کشیدم عقب

ملینا :قبوله؟ جونگ مین هم لبخند زد و گفت

مسافرت ، فکر خوبی بود شاید اینجوری بتونه اون شب و

فراموش کنه ولی کجا باید میرفتیم؟باید بیشتر بهش فکر کنم

جونگ مین : چیکار کنیم دیگه رو حرف مامانمون نباید

حرف بزنیم قبوله ولی تو با این پات میتونی راه بیای؟منم

با لبخند در حالی که داشتم بلند میشدم گفتم

ملینا : اگه توکنارم باشی بله که میتونم راه برم چرا نتونم ؟

میخواستم ظرفای رو میز و جمع کنم که جونگ مین دستم و

گرفت و گفت جونگ مین : تو برو استراحت کن من اینا رو

جمع میکنم من به حرفش گوش ندادم و بشقابها رو گذاشتم

تو سینک ظرفشویی جونگ مین دوباره من و ب.غ.ل کرد و

برد تو سالن نشوند رو مبل و گفت جونگ مین : از جات جُم

نخور تا برم داروهات و بیارم مامان جون . فهمیدم که میخواد

تلافی کنه که هی بهش میگفتم خون آشام حالا اون هم هی بهم

میگه مامان . زود با یه لیوان آب پرتغال برگشت داروم و خوردم

و جونگ مین رفت تو آشپزخونه ، داشت ظرفا رو جمع میکرد

که من یواش یواش رفتم طرف اُپن گفتم ملینا : من حوصله ام

سر میره حداقل بذار بیام ظرفا رو خشک کنم میشینم روصندلی

و کار میکنم خودم و خسته نمیکنم جونگ مین همینطور که

داشت ظرفها رو می شست گفت جونگ مین : باشه فقط زود

باید بری بخوابی منم نشستم و گفتم ملینا : من صبح تا عصر

خواب بودم حالا دیگه خوابم نمیاد درضمن باید برنامه ریزی

کنم کجا بریم .

ملینا دختریه که اگه بفهمه کسی از حرف یا کارش ناراحت شده

تا از دلش در نیاره ول کن نیست ، حالا میخواست با این کار

دل من و به دست بیاره .
دیدگاه ها (۲)

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

صدای مهیب p21

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 143♡⁠。⁠)⁩با وجو...

[پارت۲]لونا آروم به هوش اومدچیزی جز تاریکی ندیدمثل کصخلا خند...

پارت پنجاه‌ونهم | خونه‌ی لاراجئون جونگ‌کوکبالاخره رسیدیم کره...

قسمت بیست

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

ادامه پارت ۶سرش رو بلند کرد و گفت بیهوش شده بودی آوردمت اتاق...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط