{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥ پدرِ دختــر ، بہ پســر گفت ...

♥ پدرِ دختــر ، بہ پســر گفت ...
♥ شرط ازدواج با دختر من اینہ کہ این لیوان پر از آب رو ببرے بالآے کوه ...
♥ بدون این کہ حتّے قطره اے ازش کم بشہ !!
♥ پســـَــر رفت و بــرگشت ..!!
♥ پدر دختــــَـر تعجب کرد ، دید لیوان پُره و بـا ازدواج آن هـا موافقَت کــرد
♥ از پســـــر پرسیدن مـا دیدیم کہ آب از لیوان ریخت ولــے حالآ پـُر بود !!!
♥ پســـــر گفت : ترسِ از دست دادن عشقَم بـاعث شد در راه اشک بریزم ...
♥ و تمـــــام اشک هـــــام در لیوان ریخت ...

↯↯ سلامتے هَمہ عاشقـاےِ واقعـے ↯↯
دیدگاه ها (۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~انگشت اشاره اش رو آروم سمتش دراز کر...

دلبر رئیس

🖤 پارت بیست‌ودوم | حقیقت خونلانا به برگه خیره شده بود.— این....

بالهای سرخ پارت ۴

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_24🍷🎸هلیا چشمک شیطانی...

سناریو تک پارتی از کایزر(نکته دوستان این سناریو رخ داد هاش ب...

"چندپارتی".......p.1ان شب، هیچکس به این فکر نمیکرد که رابطه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط