این یه عشقه بیب
این یه عشقه بیب
پارت : 12
_ خب واسه چی به مامان و بابات نگم اونا خیلی نگرانتن
+ میشه ببینمت ؟ اگه میتونی بیای بیا خونه جولیا من اینجام
_ مشکلی نیس الان خودمو میرسونم فقط جایی نرو
جوابی ندادم و گوشی رو قطع کردم رفتم آشپزخونه دوتا نسکافه ریختم و اوردم یکیشو دادم جولیا و یکیشو خودم خوردم
_ خب جنی لیا چی گفت
+ گفتم که بیاد اینجا و اونم قبول کرد که بیاد
_ میخوای چیکار کنی حالا
+ به تهیونگ هم میخوام بگم
_ به تهیونگ واسه چی خودتم میدونی تهیونگ دوست صمیمیه جونگکوکه
+ میدونم اما تهیونگ مافیاس منم ازش میخوام که یاد بده چجوری مافیا بشم و بعد اینجوری میتونم از خودم مراقبت کنم
_ از نظر من مزخرفه اخه چرا میخوای اینکارو کنی بجای اینکه بری مافیا بشی و دنبال دردسر باشی بجاش برو کافه و مستقل زندگی کن اخه اسن چه وضعشه
+ دوست ندارم من از بچگی هم دوست داشتم مافیا بشم
_ جنی تو الان فقط ۱۷ سالته برو درستو بخون
+ من اگه برگردم پیش خانوادم اونا مجبورم میکنن با جونگکوک ازدواج کنم و جونگکوک هم اجازه نمیده من برم مدرسه و درس بخونم
همینجوری که داشتم با جولیا حرف میزدم صدای زنگ در اومد جولیا با عجله بلند شد و در رو باز کرد
تعجب کردم لیا و تهیونگ باهم دیگه اومده بودن پرام
تهیونگ تا منو دید بدو بدو اومد سمتم و منو محکم تو اغوشش گرفت
همه نشستن رو مبل و جولیا رفت وسایل پذیرایی رو اماده کنه تهیونگ سریع رفت سر اصل مطلب
_ جنی اینجا چیکار میکنی اون دروغ چی بود که به جونگکوک گفتی
+ تهیونگ جون من پنج دقیقه گوش کن ببین تهیونگ من میخوام یه مافیا بشم و توهم باید کمک کنی و چیزی به کسی نگی
_ اخه چرا مگه بد بود پیش ما زندگی میکردی و قرار بود با جونگکوک ازدواج کنی
پارت : 12
_ خب واسه چی به مامان و بابات نگم اونا خیلی نگرانتن
+ میشه ببینمت ؟ اگه میتونی بیای بیا خونه جولیا من اینجام
_ مشکلی نیس الان خودمو میرسونم فقط جایی نرو
جوابی ندادم و گوشی رو قطع کردم رفتم آشپزخونه دوتا نسکافه ریختم و اوردم یکیشو دادم جولیا و یکیشو خودم خوردم
_ خب جنی لیا چی گفت
+ گفتم که بیاد اینجا و اونم قبول کرد که بیاد
_ میخوای چیکار کنی حالا
+ به تهیونگ هم میخوام بگم
_ به تهیونگ واسه چی خودتم میدونی تهیونگ دوست صمیمیه جونگکوکه
+ میدونم اما تهیونگ مافیاس منم ازش میخوام که یاد بده چجوری مافیا بشم و بعد اینجوری میتونم از خودم مراقبت کنم
_ از نظر من مزخرفه اخه چرا میخوای اینکارو کنی بجای اینکه بری مافیا بشی و دنبال دردسر باشی بجاش برو کافه و مستقل زندگی کن اخه اسن چه وضعشه
+ دوست ندارم من از بچگی هم دوست داشتم مافیا بشم
_ جنی تو الان فقط ۱۷ سالته برو درستو بخون
+ من اگه برگردم پیش خانوادم اونا مجبورم میکنن با جونگکوک ازدواج کنم و جونگکوک هم اجازه نمیده من برم مدرسه و درس بخونم
همینجوری که داشتم با جولیا حرف میزدم صدای زنگ در اومد جولیا با عجله بلند شد و در رو باز کرد
تعجب کردم لیا و تهیونگ باهم دیگه اومده بودن پرام
تهیونگ تا منو دید بدو بدو اومد سمتم و منو محکم تو اغوشش گرفت
همه نشستن رو مبل و جولیا رفت وسایل پذیرایی رو اماده کنه تهیونگ سریع رفت سر اصل مطلب
_ جنی اینجا چیکار میکنی اون دروغ چی بود که به جونگکوک گفتی
+ تهیونگ جون من پنج دقیقه گوش کن ببین تهیونگ من میخوام یه مافیا بشم و توهم باید کمک کنی و چیزی به کسی نگی
_ اخه چرا مگه بد بود پیش ما زندگی میکردی و قرار بود با جونگکوک ازدواج کنی
- ۴.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط