...
...
تهیونگ به آرامی و با صدای لرزان گفت:
"من واقعا متاسفم. من فکر نمیکردم همچین چیزی اتفاق بیفته. ولی خواهش میکنم، نمیخوام دوباره تو رو از دست بدم. خواهش میکنم نرو." تهیونگ یک نفس عمیق کشید و در حالی که تلاش میکرد آرام بگیرد، ادامه داد: "من... من دوست دارم. نمیخوام دوباره از دستت بدم. همون چند سال برام کافی بود. حتی اگر دوست نداری به عنوان یک کاپل و زوج بمونیم، اشکال نداره. فقط نرو. دوباره تنهام نذار. خواهش میکنم."
مینجی که حرفهای تهیونگ را شنید، قلبش یک لحظه ایستاد. وقتی فهمید که احساساتش نسبت به او واقعاً متقابل است، انگار همهچیز در ذهنش مرتب شد. ناگهان، تمام خشم و درد سالها تبدیل به خوشحالی و آرامش شد. با چشمان درخشان و قلبی که دوباره به تپش افتاده بود، دستهایش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد و بیمقدمه، بوسهای عمیق و پر از عشق و محبت به او زد. این بوسه نه تنها نشانهای از تمام احساسات سرکوب شدهاش بود، بلکه اعترافی چند ساله از عشقی که در دل داشت.
تهیونگ که در ابتدا از این حرکت شوکه شده بود، به آرامی واکنش نشان داد. دستهایش به دور کمر مینجی حلقه شد و او هم با تمام وجود، بوسه را پاسخ داد. این لحظه، پر از احساساتی بود که هیچکدام از آنها توانسته بودند در تمام این سالها از بین بروند. در آغوش هم، انگار زمان متوقف شده بود و همه چیز درست همانطور که باید میشد.
ادامه دارد..!؟
تهیونگ به آرامی و با صدای لرزان گفت:
"من واقعا متاسفم. من فکر نمیکردم همچین چیزی اتفاق بیفته. ولی خواهش میکنم، نمیخوام دوباره تو رو از دست بدم. خواهش میکنم نرو." تهیونگ یک نفس عمیق کشید و در حالی که تلاش میکرد آرام بگیرد، ادامه داد: "من... من دوست دارم. نمیخوام دوباره از دستت بدم. همون چند سال برام کافی بود. حتی اگر دوست نداری به عنوان یک کاپل و زوج بمونیم، اشکال نداره. فقط نرو. دوباره تنهام نذار. خواهش میکنم."
مینجی که حرفهای تهیونگ را شنید، قلبش یک لحظه ایستاد. وقتی فهمید که احساساتش نسبت به او واقعاً متقابل است، انگار همهچیز در ذهنش مرتب شد. ناگهان، تمام خشم و درد سالها تبدیل به خوشحالی و آرامش شد. با چشمان درخشان و قلبی که دوباره به تپش افتاده بود، دستهایش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد و بیمقدمه، بوسهای عمیق و پر از عشق و محبت به او زد. این بوسه نه تنها نشانهای از تمام احساسات سرکوب شدهاش بود، بلکه اعترافی چند ساله از عشقی که در دل داشت.
تهیونگ که در ابتدا از این حرکت شوکه شده بود، به آرامی واکنش نشان داد. دستهایش به دور کمر مینجی حلقه شد و او هم با تمام وجود، بوسه را پاسخ داد. این لحظه، پر از احساساتی بود که هیچکدام از آنها توانسته بودند در تمام این سالها از بین بروند. در آغوش هم، انگار زمان متوقف شده بود و همه چیز درست همانطور که باید میشد.
ادامه دارد..!؟
- ۲.۴k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط