جنون مافیا
جنون مافیا
☆part35S1☆
ساعتای یازده و نیم بود...هنوز چندتا قرار داد فسخ شده مونده بود تا چکشون کنم و مهرشون کنم
کسی وارد اتاقم شد که بی توجه بهش به کارم رسیدم
جیمین:پس چرا اینجایی؟... نباید بیرون باشی الان
+نه
جیمین: این رفتارات دلیل قانع کننده ای هم داره؟
+ببینم چرا همش دخالت میکنی تا من و اونو بهم نزدیک کنی... ما نشدنی هستیم...اینو تو اون مغزت فرو کن... باشه
پریشون بودم...
کتمو برداشتمو از شرکت زدم بیرون
بارون شدید بود...سوار ماشین شدم...هر از گاهی رعد و برق میزد
سرم درد میکرد
همه شده بودن نقطه مقابل من...
وقتی رسیدم خونه کلیدو توی در انداختم
تهیونگ پیامکی داد: چند روز نیا شرکت.. ادمای اون عو. ضی اطراف شرکت میپلکن
چراعا همه خاموش بود...
چراغ کم نوریو زدم که دیدم بهتر شد...
سوا*
رعد و برق که میزد تنم میلرزید... از اتفافات اونشب حالت تهوع میشدم
با صدای در اتاقم پریدم بالا و سریع پاشدم
+اینحا چخبره
_تویی... هی.. هیچی
تاریک بود و نمیتونست اشکمو از روی ترسم ببینه
+هوم(سری تکون داد وخواست خارج بشه که رعد و برف دیگه ای زد که جیغ خغه ای کشیدم و دستمو روی گوشتم گذاشتمو زیر پتو رفتم
+چته دخترجون
با یاداوری اینکه شاید از رعد و برق میترسه.. ـ
خواستم همونطور که اهمیت نمیدم برم بیرون ولی رفتم بالای سرش و پتورو از روش کشیدم
به بچه پنج ساله بیشتر نبود...
+گریه هات رو مخه
بی توجه به این حرفای زنندش اشک از چشمام میومد
چند لحظه بعد دقیقا نفساشو کنار گوشم حس کردم که میگغت: مگه نشنیدی؟
گریه نکن...رو مخمه
هینی کشیدم و سعی کردم از خودم دورش کنم که بدنش سپر محکمی بود
_چ..چرا اونوقت؟!
+چون هیجوقت حوصله بچه هارو ندارم
زارت!
مثلا چی میخواستی بشنوی
میخواستی بگه چی؟!
اه دختره ی دیوونه
_برو کنار
وقتی جوابی نشنیدم ازش کمی سعی کردم تکونش بدم و دیدم با قیافه همیشه اخموش به خواب رفته
چه سریع!
یکم از خودم دورش کردم تا اونور تخت باشه و بعد از اروم شدن بارون کم کم چشمام گرم شد و خاموشی...
صبح
با صدای زنگ گوشی بیدار شدم وقتی دیدم بلافاصله بعدش جونگکوک از خواب بیدار شد سعی کردم نرمال جلوه بدم...
گوشیشو برداشت و با همون حس خوابالویی که داشت جواب داد
+هوم؟
جیمو: عشقم خواب بودی؟
+هوم...چیکار داری
جیمو: هیچی میخواستم ببینم اگر امروز وقت داری بریم بیرون
+برنامه هامو چک میکنم
گوشیو قطع کرد...
وقتی تازه متوجه من شد با خنده خیلی کوتاه و پوخندی گفت: من اینجا چیکار دارم؟
_اینقدر خوابالو و بداخلاقی که مثل خرسای گریزلی توی قطب شمال به دو ثانیه نکشید خوابت برد و منم....
وقتی فهمیدم دارم فکرامو بلند بلند میگم جلوی دهنمو گرفتم و خجالت کشیدم... نگاهای سنگینش روم بود
خنده مسخره ای کرد گفت
+من خرس گریزلیم؟....که اینطور
_ببین منظورم...
+باشه فهمیدم... بجاش نشونت میدم خرسای گریزلی واقعا چجورین فسقلی
یهویی بهم هجوم اوردو کل اون هیکل گندش بدن کوچیک و شعیفمو دربرگرفت
بیشتر شبیه یه کشتی بود تا بغل
از کلمه بغل خندم گرفت!
+چیه...روت اثر نداشت
فشار دستشو دور کمرم بیشتر کرد که استخونام داشت ازهم میپاچید
☆part35S1☆
ساعتای یازده و نیم بود...هنوز چندتا قرار داد فسخ شده مونده بود تا چکشون کنم و مهرشون کنم
کسی وارد اتاقم شد که بی توجه بهش به کارم رسیدم
جیمین:پس چرا اینجایی؟... نباید بیرون باشی الان
+نه
جیمین: این رفتارات دلیل قانع کننده ای هم داره؟
+ببینم چرا همش دخالت میکنی تا من و اونو بهم نزدیک کنی... ما نشدنی هستیم...اینو تو اون مغزت فرو کن... باشه
پریشون بودم...
کتمو برداشتمو از شرکت زدم بیرون
بارون شدید بود...سوار ماشین شدم...هر از گاهی رعد و برق میزد
سرم درد میکرد
همه شده بودن نقطه مقابل من...
وقتی رسیدم خونه کلیدو توی در انداختم
تهیونگ پیامکی داد: چند روز نیا شرکت.. ادمای اون عو. ضی اطراف شرکت میپلکن
چراعا همه خاموش بود...
چراغ کم نوریو زدم که دیدم بهتر شد...
سوا*
رعد و برق که میزد تنم میلرزید... از اتفافات اونشب حالت تهوع میشدم
با صدای در اتاقم پریدم بالا و سریع پاشدم
+اینحا چخبره
_تویی... هی.. هیچی
تاریک بود و نمیتونست اشکمو از روی ترسم ببینه
+هوم(سری تکون داد وخواست خارج بشه که رعد و برف دیگه ای زد که جیغ خغه ای کشیدم و دستمو روی گوشتم گذاشتمو زیر پتو رفتم
+چته دخترجون
با یاداوری اینکه شاید از رعد و برق میترسه.. ـ
خواستم همونطور که اهمیت نمیدم برم بیرون ولی رفتم بالای سرش و پتورو از روش کشیدم
به بچه پنج ساله بیشتر نبود...
+گریه هات رو مخه
بی توجه به این حرفای زنندش اشک از چشمام میومد
چند لحظه بعد دقیقا نفساشو کنار گوشم حس کردم که میگغت: مگه نشنیدی؟
گریه نکن...رو مخمه
هینی کشیدم و سعی کردم از خودم دورش کنم که بدنش سپر محکمی بود
_چ..چرا اونوقت؟!
+چون هیجوقت حوصله بچه هارو ندارم
زارت!
مثلا چی میخواستی بشنوی
میخواستی بگه چی؟!
اه دختره ی دیوونه
_برو کنار
وقتی جوابی نشنیدم ازش کمی سعی کردم تکونش بدم و دیدم با قیافه همیشه اخموش به خواب رفته
چه سریع!
یکم از خودم دورش کردم تا اونور تخت باشه و بعد از اروم شدن بارون کم کم چشمام گرم شد و خاموشی...
صبح
با صدای زنگ گوشی بیدار شدم وقتی دیدم بلافاصله بعدش جونگکوک از خواب بیدار شد سعی کردم نرمال جلوه بدم...
گوشیشو برداشت و با همون حس خوابالویی که داشت جواب داد
+هوم؟
جیمو: عشقم خواب بودی؟
+هوم...چیکار داری
جیمو: هیچی میخواستم ببینم اگر امروز وقت داری بریم بیرون
+برنامه هامو چک میکنم
گوشیو قطع کرد...
وقتی تازه متوجه من شد با خنده خیلی کوتاه و پوخندی گفت: من اینجا چیکار دارم؟
_اینقدر خوابالو و بداخلاقی که مثل خرسای گریزلی توی قطب شمال به دو ثانیه نکشید خوابت برد و منم....
وقتی فهمیدم دارم فکرامو بلند بلند میگم جلوی دهنمو گرفتم و خجالت کشیدم... نگاهای سنگینش روم بود
خنده مسخره ای کرد گفت
+من خرس گریزلیم؟....که اینطور
_ببین منظورم...
+باشه فهمیدم... بجاش نشونت میدم خرسای گریزلی واقعا چجورین فسقلی
یهویی بهم هجوم اوردو کل اون هیکل گندش بدن کوچیک و شعیفمو دربرگرفت
بیشتر شبیه یه کشتی بود تا بغل
از کلمه بغل خندم گرفت!
+چیه...روت اثر نداشت
فشار دستشو دور کمرم بیشتر کرد که استخونام داشت ازهم میپاچید
- ۴۰۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط