{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون مافیا

جنون مافیا
☆part36S1☆

_هی... شو..خیت گرفته
ولم کن... بدنم... آیی

یجورایی روم بود و سعی داشتم از اون هیولا فرار کنم که سرشو داخل گردنم برد و گوشمو گاز گرفت
_گمشو اونور بهت میگم
+هیشش...خرسا دوست داشتنی و وحشین
_بسه...

بعد ار رفتنس از اتاقم.. یه دشو اب گرم گرفتمو و موهای نازمو سشوار کردم و لباس خنک پوشیدم
تصمیم گرفتم به جونگکوک بگم که نیاز به لباس دارم و باید برم خرید
وقتی رفتم پایین نبود...یه لیوان شیر خوردم و منتظرش موندم و هنوزم نیومد...
تصمیم گرفتم برم دم در اتاقش
با تردید دستمو بلند کردمو در زدم
_جو...جونگکوک
جوابی نشنیدم
رفتم داخل...
وا مگه میشه نباشه
وقتی دیدم نیست خواستم از اتاقش خارج شم که با حوله به دورش و بالاتنه ی بر.هنه جلوم ظاهر شد
هینی کشیدم و تقریبا تعادلمم داشتن از دست میداد
به زور تعادلمو حفظ کردم
+ابنجا چیکار داری
چشماش تقریبا جدی بود
_خب چیزه من...
اینقدر اون بدن.ش تو چشم بود و من حتی نمیتونستم توی چشمای یخ زده و سردش نگاه کنم
به تته پته داشتم میوفتادم...
_میرم بیرون... وفتی لباس پوشیدی حرف میزنیم
پوزخند بی رحمانه ای زدو و وقتی خواستم خارج بشم نذاشت منو بین خودش و در گیر انداخت
لب. شو نزدیک اوردو روی ل..بای من گذاشت
برهلاف طدی ظاهرش کاملا گرم و دلنشین بود...
وقتی به خودم اومدم ناچار دستمو روی سی.نه های بر. هنش گذاشتم تا عقب بره... فضا داشت خفم میکرد... ناخوداگاه بغصی توی گلوم پیچید
+هوم چیه؟ داری اذیت میشی؟
بزار بهت بگم...همه ی دخترا برای دیدن این بدن خودشونو به کشتن میدن ولی تو...
_من مثل اونا نیستم
+حرفاتون متفاوته ولی دراخر چیزی که بهش عمل میکنید یکسانه...
_برو اونطرف من میرم پایین
+تا هروقت دلم بخواد نگهت میدارم کوچولو
_بهت گفتم بزو اونور.(صدامو بلند کردم...)
دوباذه ل. باشو روی ل. بام گذاشت و من ایندفعه اشک بود که توی چشمام داشت حلقه تشکیل میداد
+صصداتو برای من بالا نبر
با صدایی جدی گفت و روی لبام دست کشید


.....
بعد از روانی بازیاش توی اشپزخونه خودمو مشغول اشپزی کردم
چیزی که سرگرمم میکرد
وقتی صداش پیچید حالم بد شد..
+چی میخواستی بگی
حرفم... حرف یکه بخاطر دیوونه بازیاش کلا از خاطر بردم
_فقط میخوایتم برم خرید...لباسام کافی نیست.. یسریا از قبل داشتم و دو سه دستم وقت یوارد عمارت شدم

+با بادیگاردا برو خرید
_کی؟
+هروقت میخواستی بری
کتشو پوشید...
خیلی جذاب بود ولی حیف که اخلاقش جذابیت نداشت...

بدون هیچ توجه دیگه ای از در خارج شد


جونگکوک*
وقتی راه افتادم جیمو زنگم زد که رد تماس دادم
چند روز به همین منوال بود... ۳۵تا تماس رد شده!
بذام مهمم نبود

مثل همیشه صبح زنگم زد...
اهی کشیدم و دستی توی موهام کشیدم
دیگه فرار کردن بس بود
+بیا کافه ی روبروی شرکت
و قطع کردم... نذاشتم حرفی بزنه...

دست به سینه نشسته بودمو منتظر بودم بیاد
جیمو: سلام... جومگکوک تو چرا
+جواب میدم... بشین
وقتی نشست ظاهرمو حفظ کردم
+جیمو...میدونی که بعد از مر.گ جنی نتونستم با کس دیگه ای کنار بیام
اوایل... حواسمو پرت میکردی تا بهش فکر نکنم بعدش شاید یه دلنشینی بهت پیدا کردم ولی خب... خودتم میدونی هیچکس برام اون نشد
نیومدم وقت تو و خودمو بگیرم....دیگه اوضاع مثل قبل نیست... دشمنای جدید....و همینطور ازدواجم!

میدونستم ازدواج شاید بهانه ای بود تا موضوع رو اسونتر پیش ببرم.


از اینحا راهمون جداعه
بلند شدمو و پول تسویه حسابو روی میز گذاشتم و رفتم
با گفتن اونا گذشته داشت روی دوشم سنگینی میکرد....من قدرت داشتم... نفوذ داشتم...حتی خیلیا منو یه ادم با ظاهر و باطن به شکل خود سنگ میدونستن...میدونستم برای کسی هیچوقت نشکسته بودم...من حتی طعم احساسات و عشق رو خیلی وقت بود نچشیده بودم
و بجاش تصمیم گرفتم خاکسترای اولین و اخرین عشق زندگیمو روس بریزم و روی این احساسات احمقانه رو بپوشونم.
دیدگاه ها (۱)

جنون مافیا ☆part37S1☆سوا*کلی به جونگکوک اصرار کردم تا به عما...

جنون مافیا ☆part38S1☆+کی خواست ترو بکشه؟ اینجور ادما باید ا...

جنون مافیا ☆part35S1☆ساعتای یازده و نیم بود...هنوز چندتا قرا...

جنون مافیا ☆part34S1☆جونگکوک*با دیدن اون خرایکاری حرفمو زدم....

جنون مافیا ☆part14S1☆جیمو: ولی... خب باشه حتما عشقم سرش شلوغ...

پارت 2وقتی رسیدم در بسته بود انگار دیر رسیده بودم اما کم نیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط