{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهت رو بالاخرهبرا اولن بار ط اون روزبه چشمها م

نگاهت رو بالاخره،براىِ اولين بار طىِ اون روز؛به چشمهاىِ مرد دوختى.
"اگه ميگفتم دانشجوام،از خوابيدن باهام منصرف ميشديد؟"
اخمِ محوى كه بينِ ابروهاىِ مرد بود،باز شد.
كمى سرش رو كج كرد و ناباور نگاهت كرد.انگار كه انتظارِ اين جواب رو ازت نداشت!
"همچين حرفى نزدم!"
اينبار اين تو بودى كه اخمِ غليظى،بينِ ابروهات ميشست.
دستهات رو به سينه ات زدى و با جديت گفتى:
"چه جالب!چون من اگه ميدونستم استادِ دانشگاه هستيد،اينكارو نميكردم!"
بعد از اتمامِ جمله ات،خواستى از كنارِ مرد رد بشى كه،انگشتهاىِ سوکجین دورِ بازوت حلقه شد.
عقب كشيدت و بعد،هردو دستش رو به پهلو هات رسوند.
با گرفتنِ پهلوت،تورو روىِ ميزِ كارش نشوند و بعد،كفِ هردو دستش رو كنارِ دو طرفِ پاهات،روىِ ميز قرار داد و تو صورتت خم شد:
"حالا كه فهميدى استادِ دانشگاهم و حتى استادِ خودت هم هستم،چه چيزى تغيير كرد؟"
آبِ دهانت رو بزور قورت دادى.اين فاصله و اين نگاهِ مرد،تنها باعثِ فرو ريختنِ ديوارهاىِ مقاومتت ميشد:
"خيلى..چيزها!"
سوکجین ابرويى بالا انداخت و بيشتر از قبل بهت نزديك شد.
طورى كه حالا،تنها يك نفس تا بوسيدنت فاصله داشت:
"و اون خيلى چيزها،شاملِ چه چيزهايى ميشن؟من هنوزهم پيچ و تابِ بدنت رو زيرِ بوسه ها و لمس هام يادمه!حتى صداىِ ناله هات رو هم به خاطر دارم..بخش به بخشِ بدنت رو هم از بَرَم!اين عجيبه كه يه استاد،بدنِ دانشجوش رو حفظ باشه،هوم؟"
دیدگاه ها (۱)

مست شده بودى و به همين دليل هم مجبور به زنگ زدن به پسرِ مردى...

پسرِ بزرگتر هومى كشيد.بزور تونست درِ جلويىِ ماشين رو باز كنه...

مردِ مقابلت رو همونجا ديده بودى.دراصل از دور با دوستهات زيرِ...

ترم جديد شروع شده بود و تو،بى حوصله تر از هميشه،بخاطر معده و...

باورت نميشد كه تو همچين موقعيتى،گير افتاده باشى.زمانى كه پدر...

پوست لبش رو كند و تو فكر فرو رفت.بايد به حرفِ سوکجین گوش ميد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط