{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بزرگتر هوم شدبزور تونست در جلو ماشن رو باز

پسرِ بزرگتر هومى كشيد.بزور تونست درِ جلويىِ ماشين رو باز كنه و بعد،قبل از نشوندنت روىِ صندلىِ ماشين،پرسيد:
"پس دوست دارى چى صدات كنم؟"
بعد از پرسيدنِ سوالش،با خم كردنِ كمرش تورو؛داخلِ ماشين قرار داد و بعد،دستش رو براىِ گرفتنِ كمربند دراز كرد.
همونطور كه سرت رو به پشتيه صندلى تكيه داده بودى،بزور از لاىِ پلكهاىِ خمار و خواب آلودت؛به نيم رخِ پسرى كه با كمربند درگير بود،زل زده بودى.
"دلم نميخواد!"
جونگکوک بالاخره موفق شد كه كمربندت رو ببنده.
نگاهش رو از مقابلش گرفت و از فاصله كمى كه داشتيد،به چهره مستت داد:
"چيو دلت نميخواد؟"
بعد از اتمامِ جمله اش،كمرش رو صاف و بعد درِ ماشين رو؛برات بست.
ماشين رو دور زد و بعد،بالاخره خودش هم توىِ ماشين جا گرفت.
لبِ پايينت رو گزيدى و جوابِ سوالش رو دادى:
جونگکوک به نرمى خنديد،طورى كه صداىِ خنده اش؛خيلى خوب به گوش هات رسيد:
"خب..بنابراين،تو بگو كه چى باشيم؟"
درحالى كه الكلِ بينِ رگهات،كمى تورو بى پرواتر از قبل كرده بود،تو فكر فرو رفتى.
واقعا دوست داشتى كه با پسرِ بغل دستت،چه نسبتى داشته باشى؟
دیدگاه ها (۱)

هنوز هفت ماهم نميشد كه اين ازدواج صورت گرفته بود.هفت ماه برا...

ازدواجِ قراردادى؛اونهم با يكى از بزرگترين طراح هاىِ لباسِ دن...

مست شده بودى و به همين دليل هم مجبور به زنگ زدن به پسرِ مردى...

نگاهت رو بالاخره،براىِ اولين بار طىِ اون روز؛به چشمهاىِ مرد ...

اون خودش بهت پيشنهاد داده بود و يك قرار داد جلوت گذاشته بود....

پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط