{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مست شده بود و به همن دلل هم مجبور به زنگ زدن به پسر ...

مست شده بودى و به همين دليل هم مجبور به زنگ زدن به پسرِ مردى شدى كه،به تازگى با مادرت ازدواج كرده بود!
درحالى كه تو حالِ خودت نبودى،به ديوارِ پشتِ سرت تكيه و منتظرِ اومدنِ جونگکوک موندى.
زمانى كه پسر،رسديد.از ماشين پياده و به سرعت خودش رو بهت رسوند.نگاهى به سر و وضعت انداخت و گفت:
"چرا وقتى ظرفيتت پايينه،انقدر نوشيدى؟"
بزور لاىِ پلكهات رو از هم باز كردى و گفتى:
"به تو..چه..احمق!"
پسرِ مقابلت،سرى به نشونه تاسف تكون داد و بعد با حلقه كردنِ يكى از دستهاش دورِ كمر و پشتِ زانوت،برايد استايل بغلت كرد:
"بيخيال خواهر كوچولو!تو ديگه جزوى از خانواده اى و بايد حواست به رفتارهات باشه!اما زمانى كه خودت نميتونى از پسش بر بياى،پس من مجبورم مراقبت باشم!"
دستهات رو،دورِ گردنش حلقه كردى و اخم كردى:
"به من نگو خواهر!"
جونگکوک ابرويى بالا انداخت و همونطور كه تورو،بينِ آغوشش داشت سمتِ ماشينش كه چند قدم دورتر پارك بود،قدم برداشت:
"اما مادرت با پدرِ من ازدواج كرده!"
معترضانه ناليدى و كمى پاهات رو تكون دادى:
"من اين اسم رو..دوست ندارم!"
دیدگاه ها (۱)

پسرِ بزرگتر هومى كشيد.بزور تونست درِ جلويىِ ماشين رو باز كنه...

هنوز هفت ماهم نميشد كه اين ازدواج صورت گرفته بود.هفت ماه برا...

نگاهت رو بالاخره،براىِ اولين بار طىِ اون روز؛به چشمهاىِ مرد ...

مردِ مقابلت رو همونجا ديده بودى.دراصل از دور با دوستهات زيرِ...

آخرين سفارشِ امشب رو هم آماده كردى.مثلِ تمامِ دوماهه گذشته،ا...

فحشى زيرِ لب نثارش كردى و با قدم هايى بلند،تنه اى بهش زدى و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط