{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

start again (2)

start again (2)

زنگ ریاضی شروع شده بود و معلم مشغول درس دادن بود.

یونا با دقت یادداشت برمی‌داشت که ناگهان یک کاغذ کوچک روی میزش افتاد.

اخم کرد و آن را باز کرد.

«هنوز ازم متنفری؟»

بدون اینکه نگاه کند، فهمید کار جیمین است.

کاغذ را مچاله کرد و داخل کیفش انداخت.

چند ثانیه بعد یک کاغذ دیگر آمد.

«این جواب نبود.»

یونا نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:

ـ بچه‌ای؟

جیمین آرام خندید.

معلم ناگهان برگشت.

ـ پارک جیمین! چرا می‌خندی؟

ـ هیچی آقا.

ـ پس بیا مسئله رو حل کن.

لبخند جیمین محو شد.

بچه‌ها خندیدند.

جیمین با بی‌میلی پای تخته رفت، اما هرچه فکر کرد نتوانست جواب را پیدا کند.

معلم سری تکان داد.

ـ یکی کمکش کنه.

یونا دستش را بالا برد و جواب درست را گفت.

چند نفر برایش دست زدند.

جیمین هنگام برگشتن به جایش آرام گفت:

ـ از روز اول داری ضایعم می‌کنی.

ـ خودت شروع کردی.

ـ جنگه؟

ـ جنگه.

جیمین لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ خیلی خب، دانش‌آموز جدید. ببینیم کی برنده میشه.

یونا هم برای اولین بار لبخند کوچکی زد.

انگار این سال تحصیلی قرار بود خیلی متفاوت‌تر از چیزی باشد که فکر می‌کرد...

ادامه دارد....

شرط: 50 لایک
15 بازنشر
کامنت؟(نظرتو بگو🦋🔮)

شرط هر دوتا پارت رو برسوندید💅💆🏻‍♀️
دیدگاه ها (۶)

start again (1) صدای زنگ مدرسه در راهروها پیچید و دانش‌آموزه...

فالوشه؟ @tete_v

💜 ما سه‌تاییقسمت چهارم و پایانیچند ماه از پیدا شدن نامه گذشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط