{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Start Again (7)

Start Again (7)

روز امتحان بالاخره رسید.

یونا زودتر از همیشه وارد کلاس شد.

چند دقیقه بعد جیمین با عجله وارد شد و روی صندلی‌اش نشست.

موهایش به هم ریخته بود و معلوم بود تازه از خواب بیدار شده.

یونا با تعجب گفت:

ـ دیشب درس خوندی؟

ـ تا ساعت دو.

ـ واقعاً؟

ـ آره.

ـ باورم نمیشه.

جیمین لبخند زد.

ـ ببین چقدر روم تأثیر گذاشتی.

یونا چشم‌هایش را چرخاند.

در همان لحظه برگه‌های امتحان پخش شد.

امتحان شروع شد.

برخلاف همیشه، جیمین واقعاً مشغول حل کردن سؤال‌ها بود.

بعد از پایان امتحان، همه از کلاس بیرون رفتند.

جیمین با هیجان به سمت یونا آمد.

ـ فکر کنم این بار قبول شم!

ـ فکر کنم معجزه شده.

ـ هی!

یونا خندید.

جیمین چند لحظه ساکت ماند.

ـ راستی...

ـ چی؟

ـ ممنون بابت دیروز.

یونا جا خورد.

این اولین بار بود که جیمین بدون شوخی از او تشکر می‌کرد.

ـ خواهش می‌کنم.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، یکی از دوستان جیمین از آن طرف حیاط داد زد:

ـ جیمییین! بیا فوتبال!

ـ اومدم!

جیمین رو به یونا کرد.

ـ فعلاً خداحافظ، معلم خصوصی.

ـ دیگه اینجوری صدام نکن.

ـ باشه، خانم معلم.

ـ پارک جیمین!

جیمین خندید و فرار کرد.

یونا هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

شاید...

فقط شاید...

این پسر آنقدرها هم بد نبود.

ادامه دارد....

حال کنین 3 تا پارت گزاشتم🧘‍♀️💆🏻‍♀️

شرط: 5 فالور
دیدگاه ها (۳)

Start Again (6)زنگ تفریح بود.یونا در کتابخانه مدرسه نشسته بو...

Start Again (5)زنگ آخر تمام شده بود و همه در حال جمع کردن وس...

Start Again (4)صبح روز بعد، یونا وارد کلاس شد و مستقیم به سم...

start again (3) زنگ تفریح بود و یونا با خیال راحت روی نیمکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط