عشق ممنوع
عشق ممنوع
part =۶
بعد از مدرسه – کتابخونه
کتابخونه مدرسه جای خلوت و سردی بود. یه عالمه قفسه چوبی بلند، کتابهای کهنه با بوی کاغذ خیس خورده، و نور کم لامپهای زرد.
جونگکوک رسیده بود زودتر. نشسته بود روی یه صندلی گوشه، دستهاش رو گذاشته بود روی میز و به در خیره شده بود.
صدای قدم.
امیلی وارد شد. یه کتاب زیر بغلش بود. لبخند کوچیکی زد و اومد به سمتش.
· "فکر نکردم بیای."
· "گفتم میام."
نشست روبرویش. کتاب رو گذاشت روی میز.
· "این... این کتاب رو خوندم دیشب. فکر کردم شاید خوشت بیاد."
جونگکوک نگاه به جلد انداخت. "شرق بهشت". جان اشتاین بک.
· "چرا فکر کردی خوشم بیاد؟"
امیلی شونه بالا انداخت. + "نمیدونم. شخصیت اصلیش... یه کم شبیه توئه."
· "من شبیه یه آدم خیالی؟"
· "نه. شبیه آدمایی که تنهایند ولی دوس ندارن تنها باشن."
جونگکوک نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد کتاب رو برداشت. چند صفحه ورق زد.
· "خوندیش؟"
· "چند بار."
· "چند بار؟"
· "سه بار."
· "انقدر خوب بود؟"
امیلی سر تکون داد. + "آره. هر بار یه چیزی توش پیدا میکنم که دفعه قبل ندیده بودم."
جونگکوک کتاب رو گذاشت کنار. "می�ذاری بخونمش؟"
امیلی ذوق زده شد. + "آره! برات امانت بگیرم؟"
· "نه. خودم میخرم."
امیلی ابروهاش رو بالا انداخت. + "پول داری؟ کتاب گرونه."
جونگکوک کیفش رو برداشت و بلند شد. "کاریش میکنم."
امیلی هم بلند شد. هر دو به سمت در رفتن. توی راهرو، سکوت بود. فقط صدای قدمهاشون.
· "جونگکوک..."
· "ها؟"
· "چرا هیچوقت از خونهات حرف نمیزنی؟"
جونگکوک ایستاد. امیلی هم ایستاد.
· "چیزی برای گفتن ندارم."
· "همیشه میگی چیزی برای گفتن ندارم. ولی همه چی دارن."
· "تو از خونته راضی؟"
امیلی یه کم فکر کرد. + "نه همیشه. ولی حداقل میتونم باهاش حرف بزنم."
جونگکوک نگاهش به زمین بود. "خونهی من... سرده. نه گرمای بخاری نداره، نه گرمای آدما."
امیلی دلش گرفت. دستش رو دراز کرد و انگشتاش رو آروم روی دست جونگکوک گذاشت.
· "پس بیا... من جای گرم بلدم."
جونگکوک نگاه به دستش کرد. بعد به چشماش.
· "کجا؟"
امیلی خندید. + "کتابخونه. همیشه گرمه."
جونگکوک لبخند نزد. ولی تو چشماش یه نوری بود. شاید به امید.
---
همون شب – خونه جونگکوک
اتاقش سرد بود. پنجره رو باز گذاشته بود. باد سرد میومد توی اتاق. نشسته بود روی تخت، کتاب "شرق بهشت" رو باز کرده بود روی پاش.
چند صفحه خوند. بعد ایستاد.
به جلد کتاب نگاه کرد.
("شبیه منه...")
کتاب رو بست و گذاشت کنار.
به سقف نگاه کرد.
("امیلی...")
دستش رو برد سمت بالش. زیر بالش، یه عکس قدیمی بود. از خودش و مادرش. مادری که چند سال پیش رفته بود. هیچکس نمیدونست کجاست. حتی خودش.
عکس رو گذاشت روی سینه. چشماش رو بست.
("امیلی... تو به من بگو... جای گرم کجاست؟")
باد سردتر وزید. ولی جونگکوک دیگه سرما رو حس نمیکرد. نه. این بار، یه چیزی توی سینهاش بود که گرمش میکرد.
اون چیز، اسمش "امیلی" بود.
---
ادامه دارد.......
۱۰لایک
کامنت پای شما فرشته ها 🥹🎀
part =۶
بعد از مدرسه – کتابخونه
کتابخونه مدرسه جای خلوت و سردی بود. یه عالمه قفسه چوبی بلند، کتابهای کهنه با بوی کاغذ خیس خورده، و نور کم لامپهای زرد.
جونگکوک رسیده بود زودتر. نشسته بود روی یه صندلی گوشه، دستهاش رو گذاشته بود روی میز و به در خیره شده بود.
صدای قدم.
امیلی وارد شد. یه کتاب زیر بغلش بود. لبخند کوچیکی زد و اومد به سمتش.
· "فکر نکردم بیای."
· "گفتم میام."
نشست روبرویش. کتاب رو گذاشت روی میز.
· "این... این کتاب رو خوندم دیشب. فکر کردم شاید خوشت بیاد."
جونگکوک نگاه به جلد انداخت. "شرق بهشت". جان اشتاین بک.
· "چرا فکر کردی خوشم بیاد؟"
امیلی شونه بالا انداخت. + "نمیدونم. شخصیت اصلیش... یه کم شبیه توئه."
· "من شبیه یه آدم خیالی؟"
· "نه. شبیه آدمایی که تنهایند ولی دوس ندارن تنها باشن."
جونگکوک نگاهش کرد. چند ثانیه. بعد کتاب رو برداشت. چند صفحه ورق زد.
· "خوندیش؟"
· "چند بار."
· "چند بار؟"
· "سه بار."
· "انقدر خوب بود؟"
امیلی سر تکون داد. + "آره. هر بار یه چیزی توش پیدا میکنم که دفعه قبل ندیده بودم."
جونگکوک کتاب رو گذاشت کنار. "می�ذاری بخونمش؟"
امیلی ذوق زده شد. + "آره! برات امانت بگیرم؟"
· "نه. خودم میخرم."
امیلی ابروهاش رو بالا انداخت. + "پول داری؟ کتاب گرونه."
جونگکوک کیفش رو برداشت و بلند شد. "کاریش میکنم."
امیلی هم بلند شد. هر دو به سمت در رفتن. توی راهرو، سکوت بود. فقط صدای قدمهاشون.
· "جونگکوک..."
· "ها؟"
· "چرا هیچوقت از خونهات حرف نمیزنی؟"
جونگکوک ایستاد. امیلی هم ایستاد.
· "چیزی برای گفتن ندارم."
· "همیشه میگی چیزی برای گفتن ندارم. ولی همه چی دارن."
· "تو از خونته راضی؟"
امیلی یه کم فکر کرد. + "نه همیشه. ولی حداقل میتونم باهاش حرف بزنم."
جونگکوک نگاهش به زمین بود. "خونهی من... سرده. نه گرمای بخاری نداره، نه گرمای آدما."
امیلی دلش گرفت. دستش رو دراز کرد و انگشتاش رو آروم روی دست جونگکوک گذاشت.
· "پس بیا... من جای گرم بلدم."
جونگکوک نگاه به دستش کرد. بعد به چشماش.
· "کجا؟"
امیلی خندید. + "کتابخونه. همیشه گرمه."
جونگکوک لبخند نزد. ولی تو چشماش یه نوری بود. شاید به امید.
---
همون شب – خونه جونگکوک
اتاقش سرد بود. پنجره رو باز گذاشته بود. باد سرد میومد توی اتاق. نشسته بود روی تخت، کتاب "شرق بهشت" رو باز کرده بود روی پاش.
چند صفحه خوند. بعد ایستاد.
به جلد کتاب نگاه کرد.
("شبیه منه...")
کتاب رو بست و گذاشت کنار.
به سقف نگاه کرد.
("امیلی...")
دستش رو برد سمت بالش. زیر بالش، یه عکس قدیمی بود. از خودش و مادرش. مادری که چند سال پیش رفته بود. هیچکس نمیدونست کجاست. حتی خودش.
عکس رو گذاشت روی سینه. چشماش رو بست.
("امیلی... تو به من بگو... جای گرم کجاست؟")
باد سردتر وزید. ولی جونگکوک دیگه سرما رو حس نمیکرد. نه. این بار، یه چیزی توی سینهاش بود که گرمش میکرد.
اون چیز، اسمش "امیلی" بود.
---
ادامه دارد.......
۱۰لایک
کامنت پای شما فرشته ها 🥹🎀
- ۱.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط