پارت سوم اخر
پارت سوم ( اخر )
موهات که روی پیشونیت پخش شده بود، کنار زد و نرمی انگشتانش روی گونه های سرخ از خجالتت حس میکردی و ردش پوستت میسوزوند.
به آرومی سمتت خم شد ل*بهاش بر روی ل*بهات گذاشت.
حس حرکت ل*بهاش گوارای وجودت بهم میریخت، نمیدونستی به کدوم یک گوش بدی، مغزت یا قلبت تا اینکه بلاخره تسلیم احساساتت شدی، با تموم وجودت شروع به بو*سید*نش کردی، بر روی نوک پاهات ایستادی و دستات دور گرد*نش حلقه کردی، لحظه ای ازت جدا شد به آرومی ل*ب زد:
« یعنی تو...»
«اره... تهیونگ... من عاشقتم.»
---
از اون شب همه چیز تغییر کرد.
تهیونگ دیگه پسر مغرور و دستنیافتنی مدرسه نبود؛ برای تو فقط یه عاشق دیوونه بود که حاضر بود همهچیز رو به پات بریزه.
هر روز با ماشین لوکسش دنبالت میاومد.
صبحها جلوی مدرسه منتظرت میایستاد و وقتی میدید خستهای، کیف سنگینت رو خودش برمیداشت.
گاهی وقتها بیهوا برات گل میآورد و میگفت:
«اینارو خریدم چون دیدم امروز اخم کردی. اخم بهت نمیاد.»
حتی تکالیف سختت رو برات حل میکرد.
وقتی کسی توی مدرسه سعی میکرد بهت نزدیک بشه، تهیونگ با نگاه سردش همه رو فراری میداد.
اما چیزی که برات ارزشمندتر از همه بود، نگاههای پر از عشقش بود.
دیگه اذیت کردناش هم شیرین شده بود.
وقتی بهت میگفت
«چقدر خوشگل شدی امروز»
و بعد تظاهر میکرد که شوخی کرده، میدونستی پشت اون لحن شیطون، یه قلب عاشق پنهونه.
---
روزهای آخر مدرسه پر از خاطره شد.
خندههای یواشکی، پیامهای نصفشب، بو*سه های تصادفی، نگاههایی که فقط شما دو نفر معنیشو میفهمیدین.
وقتی فارغالتحصیل شدید، همه با لباسهای فارغالتحصیلی عکس میگرفتن.
تهیونگ کنار تو ایستاد، دستتو گرفت و آروم توی گوشت گفت:
«هر جایی بری، من کنارت میمونم. این فقط شروعشه.»
تو لبخند زدی و اشک شادی روی گونههات نشست فهمیدی که هیچوقت توی این دنیای خاکستری تنها نبودی چون تهیونگ، با همهی پول و قدرتش، قلبش رو فقط برای تو کنار گذاشته بود میدونستی آیندهای که در انتظارته، پر از عشق و نور و امید.
پایان
موهات که روی پیشونیت پخش شده بود، کنار زد و نرمی انگشتانش روی گونه های سرخ از خجالتت حس میکردی و ردش پوستت میسوزوند.
به آرومی سمتت خم شد ل*بهاش بر روی ل*بهات گذاشت.
حس حرکت ل*بهاش گوارای وجودت بهم میریخت، نمیدونستی به کدوم یک گوش بدی، مغزت یا قلبت تا اینکه بلاخره تسلیم احساساتت شدی، با تموم وجودت شروع به بو*سید*نش کردی، بر روی نوک پاهات ایستادی و دستات دور گرد*نش حلقه کردی، لحظه ای ازت جدا شد به آرومی ل*ب زد:
« یعنی تو...»
«اره... تهیونگ... من عاشقتم.»
---
از اون شب همه چیز تغییر کرد.
تهیونگ دیگه پسر مغرور و دستنیافتنی مدرسه نبود؛ برای تو فقط یه عاشق دیوونه بود که حاضر بود همهچیز رو به پات بریزه.
هر روز با ماشین لوکسش دنبالت میاومد.
صبحها جلوی مدرسه منتظرت میایستاد و وقتی میدید خستهای، کیف سنگینت رو خودش برمیداشت.
گاهی وقتها بیهوا برات گل میآورد و میگفت:
«اینارو خریدم چون دیدم امروز اخم کردی. اخم بهت نمیاد.»
حتی تکالیف سختت رو برات حل میکرد.
وقتی کسی توی مدرسه سعی میکرد بهت نزدیک بشه، تهیونگ با نگاه سردش همه رو فراری میداد.
اما چیزی که برات ارزشمندتر از همه بود، نگاههای پر از عشقش بود.
دیگه اذیت کردناش هم شیرین شده بود.
وقتی بهت میگفت
«چقدر خوشگل شدی امروز»
و بعد تظاهر میکرد که شوخی کرده، میدونستی پشت اون لحن شیطون، یه قلب عاشق پنهونه.
---
روزهای آخر مدرسه پر از خاطره شد.
خندههای یواشکی، پیامهای نصفشب، بو*سه های تصادفی، نگاههایی که فقط شما دو نفر معنیشو میفهمیدین.
وقتی فارغالتحصیل شدید، همه با لباسهای فارغالتحصیلی عکس میگرفتن.
تهیونگ کنار تو ایستاد، دستتو گرفت و آروم توی گوشت گفت:
«هر جایی بری، من کنارت میمونم. این فقط شروعشه.»
تو لبخند زدی و اشک شادی روی گونههات نشست فهمیدی که هیچوقت توی این دنیای خاکستری تنها نبودی چون تهیونگ، با همهی پول و قدرتش، قلبش رو فقط برای تو کنار گذاشته بود میدونستی آیندهای که در انتظارته، پر از عشق و نور و امید.
پایان
- ۱۳.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط