پارت دوم
پارت دوم
ات هنوز شوکه بود.
نگاهش بین چشمهای تیرهی جونگکوک و لبخند مرموزش گیر کرده بود.
حس میکرد هر لحظه ممکنه قلبش از س*ینه بیرون بزنه.
جونگکوک با لذ*ت نگاهش میکرد.
نگاه انسانی که ترسیده، اما هنوز در برابرش ایستاده، چیزی در وجودش قلقلک میداد.
– «میدونی؟ معمولاً وقتی همچین بویی رو حس میکنم، کار خیلی زود تموم میشه ولی با تو… انگار دلم میخواد بازی کنم.»
ات ن*فسش را حبس کرد.
– «بازی؟! من اسباببازی نیستم.»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
نزدیکتر آمد و یکدفعه دستش را گرفت.
فشار دستش قوی و محکم بود، مثل آهن.
ات خواست دستش را پس بکشد، اما بیفایده بود.
– «نه، تو اسباببازی نیستی… ولی شاید برای من یه جور سرگرمی باشی.»
او سر انگشتش را روی زخم بازوی ات کشید.
قطره خون روی پوستش لغزید.
چشمهای جونگکوک سرختر شد.
زبا*نش را آرام روی خون کشید.
ات ل*رزید، اما صدای اعتراضش شکست:
– «تو… دیوونهای!»
جونگکوک لبخندی اغوا*گر زد.
– «شاید… ولی تو هنوز ازم فرار نکردی.
چرا؟»
ات نمیدانست.
ترسیده بود، اما چیزی در این موجود عجیب او را میخکوب کرده بود.
حتی وقتی سرش را نزدیک گر*دنش میآورد، نتوانست حرکت کند.
جونگکوک زمزمه کرد:
– «میدونی چقدر آسونه الان فقط…»
دندانهایش را به گر*دنش نزدیک کرد.
نو*ک نیشهایش پو*ست ظریف ات را ل*مس کرد.
– «اما نه… بذار بیشتر عذابت بدم.»
او عقب رفت.
نگاهش پر از شیطنت بود.
– «میدونم ازم میترسی… و همین باعث میشه بیشتر بخوام کنارت باشم.»
ات بالاخره فریاد زد:
– «ازم دور شو!»
اما جونگکوک به جای دور شدن، به دیوار تکیه داد و با آرامش نگاهش کرد.
– «نه، ات.
فکر نمیکنم بتونم. تو… یه جورایی خطرناک شدی.
نه برای خودت، برای من.»
دختر ابرو بالا انداخت.
– «چی میگی... منظورت چیه؟»
جونگکوک زبو*نش بر روی ل*بهایش کشید:
– «هیچوقت اجازه نمیدادم انسانی مثل تو نزدیکم بشه، چون اگه بشه… ممکنه دیگه نخوام رهاش کنم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
فقط صدای ن*فسهای تند ات و قلبی که دیوانهوار میتپید، شنیده میشد.
جونگکوک جلو آمد، دستش را آرام زیر چانهی او گذاشت و صورتش را بالا آورد.
نگاهشان در هم گره خورد.
– «از این لحظه به بعد… تو دیگه آزادی نداری. من نمیذارم بری.»
ات با چشمانی پر از خشم و ترس گفت:
– «فکر میکنی میتونی منو مجبور کنی؟»
جونگکوک لبخند زد.
– «نه. مجبور نمیکنم… فقط کاری میکنم که خودت دیگه نخوای ازم جدا بشی.»
ادامه دارد...
ات هنوز شوکه بود.
نگاهش بین چشمهای تیرهی جونگکوک و لبخند مرموزش گیر کرده بود.
حس میکرد هر لحظه ممکنه قلبش از س*ینه بیرون بزنه.
جونگکوک با لذ*ت نگاهش میکرد.
نگاه انسانی که ترسیده، اما هنوز در برابرش ایستاده، چیزی در وجودش قلقلک میداد.
– «میدونی؟ معمولاً وقتی همچین بویی رو حس میکنم، کار خیلی زود تموم میشه ولی با تو… انگار دلم میخواد بازی کنم.»
ات ن*فسش را حبس کرد.
– «بازی؟! من اسباببازی نیستم.»
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد.
نزدیکتر آمد و یکدفعه دستش را گرفت.
فشار دستش قوی و محکم بود، مثل آهن.
ات خواست دستش را پس بکشد، اما بیفایده بود.
– «نه، تو اسباببازی نیستی… ولی شاید برای من یه جور سرگرمی باشی.»
او سر انگشتش را روی زخم بازوی ات کشید.
قطره خون روی پوستش لغزید.
چشمهای جونگکوک سرختر شد.
زبا*نش را آرام روی خون کشید.
ات ل*رزید، اما صدای اعتراضش شکست:
– «تو… دیوونهای!»
جونگکوک لبخندی اغوا*گر زد.
– «شاید… ولی تو هنوز ازم فرار نکردی.
چرا؟»
ات نمیدانست.
ترسیده بود، اما چیزی در این موجود عجیب او را میخکوب کرده بود.
حتی وقتی سرش را نزدیک گر*دنش میآورد، نتوانست حرکت کند.
جونگکوک زمزمه کرد:
– «میدونی چقدر آسونه الان فقط…»
دندانهایش را به گر*دنش نزدیک کرد.
نو*ک نیشهایش پو*ست ظریف ات را ل*مس کرد.
– «اما نه… بذار بیشتر عذابت بدم.»
او عقب رفت.
نگاهش پر از شیطنت بود.
– «میدونم ازم میترسی… و همین باعث میشه بیشتر بخوام کنارت باشم.»
ات بالاخره فریاد زد:
– «ازم دور شو!»
اما جونگکوک به جای دور شدن، به دیوار تکیه داد و با آرامش نگاهش کرد.
– «نه، ات.
فکر نمیکنم بتونم. تو… یه جورایی خطرناک شدی.
نه برای خودت، برای من.»
دختر ابرو بالا انداخت.
– «چی میگی... منظورت چیه؟»
جونگکوک زبو*نش بر روی ل*بهایش کشید:
– «هیچوقت اجازه نمیدادم انسانی مثل تو نزدیکم بشه، چون اگه بشه… ممکنه دیگه نخوام رهاش کنم.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
فقط صدای ن*فسهای تند ات و قلبی که دیوانهوار میتپید، شنیده میشد.
جونگکوک جلو آمد، دستش را آرام زیر چانهی او گذاشت و صورتش را بالا آورد.
نگاهشان در هم گره خورد.
– «از این لحظه به بعد… تو دیگه آزادی نداری. من نمیذارم بری.»
ات با چشمانی پر از خشم و ترس گفت:
– «فکر میکنی میتونی منو مجبور کنی؟»
جونگکوک لبخند زد.
– «نه. مجبور نمیکنم… فقط کاری میکنم که خودت دیگه نخوای ازم جدا بشی.»
ادامه دارد...
- ۱۴.۰k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط