درخواستی جونگکوک
درخواستی جونگکوک
پارت اول
شب مثل یک پرده سیاه بر شهر افتاده بود.
مه غلیظی کوچهها را پوشانده بود و چراغهای زرد خیابان، در آن مه مثل چشمهای نیمهخاموشی به نظر میرسیدند.
در همان کوچههای باریک و خاموش، جونگکوک قدم میزد.
صدای قدمهایش روی سنگفرش خیس میپیچید.
او صدها سال بود که در میان انسانها زندگی میکرد، بیآنکه کسی بداند چه رازی پشت نگاه ع*میق و لبخند مرموزش پنهان شده.
خونآشامی بود که یاد گرفته بود در تاریکی محو شود، به ندرت شکار کند، و هیچوقت به کسی وابسته نشود.
قلبش مثل قبرستان سرد و خاموش بود.
اما آن شب چیزی تغییر کرد.
در آن کوچه، صدای تند نفسهای کسی را شنید.
بوی خون تازه در هوا پیچید.
او ناخواسته قدمهایش را سریعتر کرد.
پشت یک دیوار نیمهخراب، دختری را دید که دستش زخمی شده بود، انگار افتاده بود و پوست بازویش خراش داده شده بود.
خون آرام آرام جاری بود.
جونگکوک میخکوب شد.
چشمهایش برق زد.
صدای قلب دختر مثل طبل در گوشش میکوبید.
نزدیکتر رفت.
دختر سرش را بلند کرد.
موهای تیرهاش روی صورتش ریخته بود.
چشمهایش پر از ترس بود اما در همان لحظه چیزی در نگاهش بود که جونگکوک را گیج کرد.
شجاعت… حتی در دل ترس.
– «تو… کی هستی؟»
صدای دختر لرزید.
جونگکوک لبخندی کج زد و آرام گفت:
– «من؟ کسی که نباید اینجا باشه و تو… دختری که نباید زخمی میشدی.»
دختر کمی عقب کشید.
– «تو چرا اینطوری نگام میکنی؟»
جونگکوک جلوتر آمد.
فاصلهشان خیلی کم شد.
بوی خون ات هوش از سرش میبرد.
– «چون… نمیفهمی که چقدر در خطر هستی.»
او به آرامی خم شد.
ن*فسهایش کنار گر*دن ات داغ بود.
دندانهای نیشش آماده بیرون آمدن.
میتوانست همین لحظه او را شکار کند اما دستهایش لرزید.
قلبی که باید یخزده باشد، تندتر تپید.
به جای اینکه خونش را بنوشد، گونهاش را به آرامی ل*مس کرد.
– «نباید… اما نمیتونم هم ازت بگذرم.»
ات که هنوز شوکه بود، زیر ل*ب گفت:
– «تو… چی هستی؟»
جونگکوک در گوشش زمزمه کرد:
– «یه هیولا.
همونی که همه ازش میترسن. اما شاید… برای تو، فقط یه نفر باشم که نمیخواد ولت کنه.»
ادامه دارد...
پارت اول
شب مثل یک پرده سیاه بر شهر افتاده بود.
مه غلیظی کوچهها را پوشانده بود و چراغهای زرد خیابان، در آن مه مثل چشمهای نیمهخاموشی به نظر میرسیدند.
در همان کوچههای باریک و خاموش، جونگکوک قدم میزد.
صدای قدمهایش روی سنگفرش خیس میپیچید.
او صدها سال بود که در میان انسانها زندگی میکرد، بیآنکه کسی بداند چه رازی پشت نگاه ع*میق و لبخند مرموزش پنهان شده.
خونآشامی بود که یاد گرفته بود در تاریکی محو شود، به ندرت شکار کند، و هیچوقت به کسی وابسته نشود.
قلبش مثل قبرستان سرد و خاموش بود.
اما آن شب چیزی تغییر کرد.
در آن کوچه، صدای تند نفسهای کسی را شنید.
بوی خون تازه در هوا پیچید.
او ناخواسته قدمهایش را سریعتر کرد.
پشت یک دیوار نیمهخراب، دختری را دید که دستش زخمی شده بود، انگار افتاده بود و پوست بازویش خراش داده شده بود.
خون آرام آرام جاری بود.
جونگکوک میخکوب شد.
چشمهایش برق زد.
صدای قلب دختر مثل طبل در گوشش میکوبید.
نزدیکتر رفت.
دختر سرش را بلند کرد.
موهای تیرهاش روی صورتش ریخته بود.
چشمهایش پر از ترس بود اما در همان لحظه چیزی در نگاهش بود که جونگکوک را گیج کرد.
شجاعت… حتی در دل ترس.
– «تو… کی هستی؟»
صدای دختر لرزید.
جونگکوک لبخندی کج زد و آرام گفت:
– «من؟ کسی که نباید اینجا باشه و تو… دختری که نباید زخمی میشدی.»
دختر کمی عقب کشید.
– «تو چرا اینطوری نگام میکنی؟»
جونگکوک جلوتر آمد.
فاصلهشان خیلی کم شد.
بوی خون ات هوش از سرش میبرد.
– «چون… نمیفهمی که چقدر در خطر هستی.»
او به آرامی خم شد.
ن*فسهایش کنار گر*دن ات داغ بود.
دندانهای نیشش آماده بیرون آمدن.
میتوانست همین لحظه او را شکار کند اما دستهایش لرزید.
قلبی که باید یخزده باشد، تندتر تپید.
به جای اینکه خونش را بنوشد، گونهاش را به آرامی ل*مس کرد.
– «نباید… اما نمیتونم هم ازت بگذرم.»
ات که هنوز شوکه بود، زیر ل*ب گفت:
– «تو… چی هستی؟»
جونگکوک در گوشش زمزمه کرد:
– «یه هیولا.
همونی که همه ازش میترسن. اما شاید… برای تو، فقط یه نفر باشم که نمیخواد ولت کنه.»
ادامه دارد...
- ۱۳.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط