{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ


پارت اول



سال آخر دبیرستان بود.
مدرسه برای تو مثل یه دنیای خاکستری می‌گذشت؛ پر از درس، اضطراب و نگاه‌های سنگین هم‌کلاسی‌ها اما یه نفر بود که همه چیز رو برات متفاوت می‌کرد:
کیم تهیونگ.

تهیونگ همون پسری بود که همه‌ی دخترای مدرسه دنبالش بودن؛ جذاب، باهوش، خوش‌پوش و البته پولدار.

خانواده‌ش یکی از ثروتمندترین‌ها بودن و همین باعث می‌شد همیشه یه هاله‌ی دست‌نیافتنی دورش باشه اما چیزی که برای تو سخت‌تر بود، این بود که اون هیچ‌وقت دست از اذیت کردن تو برنمی‌داشت.

هر وقت از راهرو رد می‌شدی، یه چیزی می‌گفت که قلبت رو همزمان می‌لرزوند و می‌سوزوند.

«هی کوچولو، چرا اینقدر اخم کردی؟ نکنه منتظری من بهت لبخند بزنم؟»

یا وقتی اشتباه کوچیکی تو کلاس می‌کردی، با اون نگاه شیطونش زمزمه می‌کرد:

«چقدر بامزه‌ای وقتی دستپاچه می‌شی.»

گاهی موقع رد شدن از کنار نیمکتت می‌گفت:

«کتابت خیلی سنگینه، می‌خوای من برات بیارم؟ البته شاید بعدش همش مال من بشه.»

یا وقتی توی امتحان دستت می‌لرزید، خم می‌شد و با صدای آرومش می‌گفت:

«این‌قدر نلرز، من اینجام.»

بقیه فکر می‌کردن تهیونگ فقط با تو شوخی می‌کنه ولی تو می‌دونستی پشت این نگاه‌های مرموز یه چیز دیگه قایم شده…
چیزی که جرأت نداشتی اسمشو بذاری عشق.



---



اون روز هوا بارونی بود.
همه تو کلاس بودن و معلم دیر کرده بود.
تهیونگ کنار پنجره نشسته بود، با موهای نیمه خیس و نگاه خیره به بارون.
تو ناخودآگاه زل زده بودی بهش.

یه‌دفعه سرشو برگردوند و چشم تو چشم شدین.
قلبت داشت از قفسه‌ی سینه‌ت بیرون می‌پرید.
با لبخند مرموزش گفت:

«اونقدرا هم جذاب نیستم که اینجوری نگام کنی.»

خجالت‌زده سر پایین انداختی، ولی اون از جاش بلند شد و اومد سمتت خم شد و خیلی آروم، فقط به اندازه‌ای که تو بشنوی، گفت:

«ولی تو… حتی وقتی خجالت می‌کشی هم قشنگی.»



---



یه روز بارونی، وقتی همه‌ی بچه‌ها با عجله دنبال جا خشک بودن، تو پشت حیاط مدرسه گیر کردی.
چتر نداشتی و بارون بی‌رحمانه روی سرت می‌بارید.
اون‌وقت درست مثل فیلم‌ها، صدای ماشین لوکس تهیونگ از دور اومد.

پنجره رو پایین کشید و با همون لبخند دیوونه‌کننده گفت:

«هی! می‌خوای تا خونه پیاده بری و غرق بشی، یا سوار ماشین من می‌شی؟»

اولش مقاومت کردی.
نمی‌خواستی فکر کنه منتظر نجاتش بودی.
ولی اون پیاده شد، چتر سیاهشو روی سرت گرفت و گفت:

«لجبازی نکن. سرت سرما بخوره کی جواب می‌ده؟»


اون روز برای اولین بار نزدیک‌تر از همیشه کنار هم نشستین.
صدای بارون روی شیشه‌ها و بوی عطر تهیونگ توی فضای ماشین پخش شده بود.
قلبت تند می‌زد و فقط دعا می‌کردی اون صدای ضربان رو نشنوه.



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲۲)

پارت دوماز اون روز به بعد، رفتار تهیونگ تغییر کرده بود و بیش...

پارت سوم ( اخر )موهات که روی پیشونیت پخش شده بود، کنار زد و ...

پارت ششم ( اخر )بعد از قایق‌سواری، یونگی خسته روی ت*خت ولو ش...

پارت پنجمیونگی رنگش پرید: «باشه باشه! پارو می‌زنم! فقط آروم ...

🪐تکپارتی🌟شب پر ستاره🌟تکپارتی🪐تهیونگ خسته از اجراهای بی‌پایان...

عشق ممنوع part =۴(چند روز بعد – حیاط مدرسه، بعد از ظهر)آسمون...

پارت اولاتاق پر از نور کم چراغ خواب بود. تهیونگ روی تخت لم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط