دوستان سلام ...
دوستان سلام ...
نمیدونم اسم این پست را چی بزارم،دادنامه،شکوائیه ویاخبررسانی.
الان ساعت سه بامداد هست که این متن را مینویسم،خدا شاهده به اصرار این معده از خواب بیدار شدم ودرنوشتن این متن هیچگونه قصدی جهت پریشان کردن افکار شما نداشتم وفقط خواستم اطلاع رسانی کنم..
جهت کاری به تنها شمال اومدم ودیروز (روز جمعه)ازصبح تا ساعت سه بعد از ظهربامش قاسم در خدمت باغچه های توی حیاط بودیم .
ایشون تشریف بردن منم چون منتظر پیامی بودم مثل نگهبان چشم از گوشی برنداشتم واز جناب مدم هم فاصله نگرفتم وبه خودم گفتم بعد از دریافت پیام برای خوردن صبحانه ،ناهار وشام به شهر برم..
متاسفانه تا شب پیام هم نرسید ودیگه برای رفتن به شهر وغذا خوردن هم دیر شده بود..
مثل ی کدبانوی مجرب گشتی در کابینت ها زدم چیزی نیافتم رفتم سر یخچال با دیدن هفت عدد تخم مرغ وروغن مثل زمان دریافت کارت پایان خدمت وشاید هم بیشتر ذوق مرگ شدم ..
رفتم سر وقت جانونی دیدم ای دل غافل مش قاسم یا همه نون ها را خورده ویا باخودش برده،فقط به اندازه ی کف دست نان قندی خشک در جانونی مانده بود،
اولش خیلی ناراحت شدم ولی خودم را آرام کردم وگفتم ی شب هزار شب نمیشه شاید املت تخم مرغ وفلفل صبح جمعه قسمت شما نشده ولی نیمرو با نان قندی شیرین اونم در شب شنبه هم،بد نیست از قدیم گفتن در نبود مادر باید با زن پدر ساخت..
رفتم تخم مرغ ها را از یخچال بیرون بیارم متا سفانه بشکل ناجوانمردانه ای از دستم به زمین افتادن وهمشون پخش زمین شدن وتخم مرغ های بیچاره قبل ازرسیدن به مقصد (ماهی تابه) ویا به جوجه تبدیل شدن به رحمت خدا رفتن..
منم از ناراحتی خودم را موظف به خوابیدن نمودم..
چشمتون روز بد نبینه ساعت سه نصف شب با صدای التماس شکمم از خواب بیدار شدم ودیگر خوابم نبرد.
تصمیم گرفتم خدمت شما اطلاع رسانی کنم که شما برای مواجه شدن با چنین شرایطی از قبل خودتان را آماده وپیش های لازم را بکنید..
صبحتون بخیر ،ان شا الله هقته خوبی پیش رو داشته باشید.....
(ر__ش__ی__ک)
نمیدونم اسم این پست را چی بزارم،دادنامه،شکوائیه ویاخبررسانی.
الان ساعت سه بامداد هست که این متن را مینویسم،خدا شاهده به اصرار این معده از خواب بیدار شدم ودرنوشتن این متن هیچگونه قصدی جهت پریشان کردن افکار شما نداشتم وفقط خواستم اطلاع رسانی کنم..
جهت کاری به تنها شمال اومدم ودیروز (روز جمعه)ازصبح تا ساعت سه بعد از ظهربامش قاسم در خدمت باغچه های توی حیاط بودیم .
ایشون تشریف بردن منم چون منتظر پیامی بودم مثل نگهبان چشم از گوشی برنداشتم واز جناب مدم هم فاصله نگرفتم وبه خودم گفتم بعد از دریافت پیام برای خوردن صبحانه ،ناهار وشام به شهر برم..
متاسفانه تا شب پیام هم نرسید ودیگه برای رفتن به شهر وغذا خوردن هم دیر شده بود..
مثل ی کدبانوی مجرب گشتی در کابینت ها زدم چیزی نیافتم رفتم سر یخچال با دیدن هفت عدد تخم مرغ وروغن مثل زمان دریافت کارت پایان خدمت وشاید هم بیشتر ذوق مرگ شدم ..
رفتم سر وقت جانونی دیدم ای دل غافل مش قاسم یا همه نون ها را خورده ویا باخودش برده،فقط به اندازه ی کف دست نان قندی خشک در جانونی مانده بود،
اولش خیلی ناراحت شدم ولی خودم را آرام کردم وگفتم ی شب هزار شب نمیشه شاید املت تخم مرغ وفلفل صبح جمعه قسمت شما نشده ولی نیمرو با نان قندی شیرین اونم در شب شنبه هم،بد نیست از قدیم گفتن در نبود مادر باید با زن پدر ساخت..
رفتم تخم مرغ ها را از یخچال بیرون بیارم متا سفانه بشکل ناجوانمردانه ای از دستم به زمین افتادن وهمشون پخش زمین شدن وتخم مرغ های بیچاره قبل ازرسیدن به مقصد (ماهی تابه) ویا به جوجه تبدیل شدن به رحمت خدا رفتن..
منم از ناراحتی خودم را موظف به خوابیدن نمودم..
چشمتون روز بد نبینه ساعت سه نصف شب با صدای التماس شکمم از خواب بیدار شدم ودیگر خوابم نبرد.
تصمیم گرفتم خدمت شما اطلاع رسانی کنم که شما برای مواجه شدن با چنین شرایطی از قبل خودتان را آماده وپیش های لازم را بکنید..
صبحتون بخیر ،ان شا الله هقته خوبی پیش رو داشته باشید.....
(ر__ش__ی__ک)
- ۲.۶k
- ۰۸ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط