ویو جنا
𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?
𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱
𝗣𝗮𝗿𝘁:۵۲
[ویو جنا]
.
کوک: لازم نیست زحمت بکشی بدون رژم برایه من خوشگلی..
برگشتم سمتش
جنا:برام مهم نیست.
کوک: نیست فقط نصف شبی حوس ارایش کردی
به رژ لب تو دستم نگاه کردم.
راست میگه این چه کاریه من میکنم؟
یه دفعه که جونگکوک از ایینه کنارم دیدم دیگه مطئن شدم تموم کردم.
جنا: سکته کردمممم
کوک: بسته دیگه...
به سمت خودش کشیدتم و براید استایل بغلم گرد.
دستم و رو دهنم گزاشتم که جیغم در نیاد.
کوک: دست چرا؟ بزار صدات کل خونه رو پر کنه.
جنا: ساکت شووو
این و با کلافگی و خستگی کفتم
و این نشون میداد که از دستش دارم دییونه میشم.
رو تخت خوابید و همراه با خودش پرتم کرد رو خودش..
دستش و رو موهام کشید.
کوک: بخواب بابایی..
دستش که دورم بود داشت نابودم میکرد.
جنا: دستت و بردار...
کوک: نمیخوام..
[ ویو جونگکوک]
وقتی در حموم باز کرد.
امد بیرون
همونجوری که حدس زده بودم.
بهش میومد.
جوری که فقط دلم میخواست اون بدن و تماشا کنم.
وقتی داشت موهاش و شونه میکرد.
یاد اون سکانس از اون فیلمی افتادم که زته ار شب موهاش و شونه میکرد جلویه اینه
و میرفت پیش شوهرش....
پس یعنی زن داشتن اینطوریه؟
پس چرا زن من یه دختر بچه خجالتیه؟
وای پسر چه زن و شوهری؟
وقتی اون اصلا به این منظور زنت نشده.
ولی کور خونده..
من اگه جونگکوکم باید به خودم نزدیکش کنم.
درسش میکنم.
وای پسر بدنش جوری داشت دیوونم میکرد که دلم میخواست فقط بیادد رویه این تخت کوفتی..
وقتی رژ و زد دیگه نتونستم اون حجم از خوشگلی و تحمل کنم
..
تو بغلم گرفتمش و رو خودم رو تخت انداختمش.
دلم میخواست فشارش بدم تا بترکه
ضربان قلبش و حس میکردم که محکم میزد.
نگو که معذبه؟
برش گردوندم کنارم رو تخت.
یه دسته از موهاش و دور انگشتم پیچیدم و لبام و بش نزدیک کردم.
کوک: بازم که خجالت میکشی..
دختره هنگ بود کلا.
تاحالا دختراییو دیدم که تو این موقعیت قرار میگیرن خودشون حرفی حرکتی میزنن.
ولی این هنگ بود.
کوک: باید یاد بگیری که از من خجالت نکشی،از این به بعد هر لحظه هرچی ازم بخوای انجام میدم ولی اگه خجالت بکشی و نگی من نمیتونم متوجعه بشم... به هر منظوری میخوای قبول کرده باشی که بام ازدواج کنی و نمیدونم،ولی بخوای نخوای مجبوری دختری باشی که ازش خسته نشم همونی باشی که وقتی جلوم راه میره نتونم خودم و تحمل کنم...
𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱
𝗣𝗮𝗿𝘁:۵۲
[ویو جنا]
.
کوک: لازم نیست زحمت بکشی بدون رژم برایه من خوشگلی..
برگشتم سمتش
جنا:برام مهم نیست.
کوک: نیست فقط نصف شبی حوس ارایش کردی
به رژ لب تو دستم نگاه کردم.
راست میگه این چه کاریه من میکنم؟
یه دفعه که جونگکوک از ایینه کنارم دیدم دیگه مطئن شدم تموم کردم.
جنا: سکته کردمممم
کوک: بسته دیگه...
به سمت خودش کشیدتم و براید استایل بغلم گرد.
دستم و رو دهنم گزاشتم که جیغم در نیاد.
کوک: دست چرا؟ بزار صدات کل خونه رو پر کنه.
جنا: ساکت شووو
این و با کلافگی و خستگی کفتم
و این نشون میداد که از دستش دارم دییونه میشم.
رو تخت خوابید و همراه با خودش پرتم کرد رو خودش..
دستش و رو موهام کشید.
کوک: بخواب بابایی..
دستش که دورم بود داشت نابودم میکرد.
جنا: دستت و بردار...
کوک: نمیخوام..
[ ویو جونگکوک]
وقتی در حموم باز کرد.
امد بیرون
همونجوری که حدس زده بودم.
بهش میومد.
جوری که فقط دلم میخواست اون بدن و تماشا کنم.
وقتی داشت موهاش و شونه میکرد.
یاد اون سکانس از اون فیلمی افتادم که زته ار شب موهاش و شونه میکرد جلویه اینه
و میرفت پیش شوهرش....
پس یعنی زن داشتن اینطوریه؟
پس چرا زن من یه دختر بچه خجالتیه؟
وای پسر چه زن و شوهری؟
وقتی اون اصلا به این منظور زنت نشده.
ولی کور خونده..
من اگه جونگکوکم باید به خودم نزدیکش کنم.
درسش میکنم.
وای پسر بدنش جوری داشت دیوونم میکرد که دلم میخواست فقط بیادد رویه این تخت کوفتی..
وقتی رژ و زد دیگه نتونستم اون حجم از خوشگلی و تحمل کنم
..
تو بغلم گرفتمش و رو خودم رو تخت انداختمش.
دلم میخواست فشارش بدم تا بترکه
ضربان قلبش و حس میکردم که محکم میزد.
نگو که معذبه؟
برش گردوندم کنارم رو تخت.
یه دسته از موهاش و دور انگشتم پیچیدم و لبام و بش نزدیک کردم.
کوک: بازم که خجالت میکشی..
دختره هنگ بود کلا.
تاحالا دختراییو دیدم که تو این موقعیت قرار میگیرن خودشون حرفی حرکتی میزنن.
ولی این هنگ بود.
کوک: باید یاد بگیری که از من خجالت نکشی،از این به بعد هر لحظه هرچی ازم بخوای انجام میدم ولی اگه خجالت بکشی و نگی من نمیتونم متوجعه بشم... به هر منظوری میخوای قبول کرده باشی که بام ازدواج کنی و نمیدونم،ولی بخوای نخوای مجبوری دختری باشی که ازش خسته نشم همونی باشی که وقتی جلوم راه میره نتونم خودم و تحمل کنم...
- ۴۰.۳k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط