#معجزه_عشق
#معجزه_عشق
#prt_1
***
وقتی رسیدی که شکسته بودم..
از همه ی آدما خسته بودم
وقتی رسیدی که نبود امیدی...🌈
اما تو مثل معجزه رسیدی...💫 🌸
ژانر : طنز،عاشقانه،خیالی
***
نیاز :
با عصابیت و خشم به اون شلوغی نفرت انگیر نگاه میکردم و لیوان داخل دستم رو هر لحظه بیشتر میفشردم تا کمی از دردای داخل قلبم تسکین پیدا کنه ولی نمیشد...خیلی آروم محتویات داخل لیوان رو سر کشیدم🍺 گلوم از تلخی بیش از حدش سوخت ولی هیچی نگفتم...تو اون لحظات حس خوبی بهم دست داد،،دلم میخواست به جمع دخترا پسرای داخل پارتی اضافه شم و باهاشون برقصم..انگار هیچی نمیفهمیدم
بدون هیچ پارتنری به وسط جمع رفتم و تو ذهنم آهنگ پیرهن صورتی رو میخوندم و خیلی خز میرقصیدم😂 همه دورم جمع شده بودن و با تعجب نگام میکردن...آخه پارتی کره ای رو چه به آهنگ پیرهن صورتی خوندن...همینجوری میرقصیدم ولی اوج جوگیریم وقتی بود که با صدای جیغ جیغوم شروع به خوندن آهنگش کردم😂 همینجوری میخوندم که چند نفر زیر بازوم رو گرفتن و بردن باورم نمیشد...چند بار پلک زدم تا فهمیدم اونایی ک اومدن دنبالم دوستام هستن،،،هستی وکامیلا،،هستی همینجور که غر میزد و زیر لب بهم فحش میداد به سمت ماشین بردم و خودش پشت فرمون نشست،،دیگه چشمام به زور باز میشد پس تو همون حالتی که نشسته بودم رو صندلی های عقب ماشین افتادم و به خواب عمیقی فرو رفتم❤ ️
هستی :
با عصابیت به احمقی که اون پشت نشسته بود و بو مشروبش از صد کیلومتری قابل تشخیص بود نگاه کردم،،،آخه دختره ی احمق یعنی چی چی هر وقت حس میکنی زندگیت خسته کننده شده میای پارتی و تا خرخره مشروب میخوری و آبرو بری میکنی،،،غرق در افکارم بودم و هر لحظه سرعت ماشینو بالاتر میبردم یدفعه با صدای بلندکامیلا که گفت : هستییییی حواست کجاست دختر..به جلوم نگاه کردم و سریع پامو رو ترمز گذاشتم تا از برخوردم با ماشین جلوییم جلوگیری کنم ولی متاسفانه ماشینم کمی با ماشین جلویی برخورد کرد...همون لحظه نیازم بیدار شد و با گیجی گفت : چتونه نکبتا بذارین بکپم اههههه،،،با عصابیت بهش توپیدم : خفه شو نیا که اصلا حوصله ی تو یکی رو ندارم😐 هر چی میکشم از دست تو میکشم😕 و از ماشین پیاده شدم تا حداقل یذره از عصابیتم رو با داد و بیداد کردن سر ماشین مدل بالای مقابلم که چند تا پسر داخلش نشسته بودن خالی کنم
جین یونگ :
همه شب بی حوصله تو خونه نشسته بودیم،،،با اینکه در طول روز کار زیادی داشتیم ولی بازم تایم برای خوابیدن داشتیم و الان که دیگه همه میخوابیدن ما خوابمون نمیبرد،،،البته هممونم نه،، مارک هیونگ و جه بوم هیونگ و یونگجه عین خرس خوابیده بودن و الان من و بم بم و یوگیوم حوصلمون سر رفته بود...ای کاش جکسون اینجا بود تا حداقل با شوخیاش و حرفاش سرحالمون میکرد ولی برای فعالیتاش به چین رفته بود،،،غرق در افکارم بودم که یدفعه با پیشنهاد یوگی منو بمی چشمامون از خوشحالی برق زد:بچه ها بیاین حداقل یه سر بریم و تو خیابونا بگردیم،،،شبا آسمون خیلی پر ستاره اس و فکر میکنم بهمون خوش بگذره،،،تا پیشنهادشو گفت بمی از خدا خواسته بلند شد و گفت : ایول یوگی همیشه پیشنهادات عالیه😘 پوکر به ادا اصولای این دو تا مکنه نگاه کردم و گفتم هر کی میخواد بریم سریع تر بلند شه که تا پنج دقیقه دیگه میخوایم بریم(البته پنج دقیقه رو خالی بستم چون خودمم حداقل رب ساعت کارام طول میکشه)لباسامو پوشیدم و کارامو انجام دادم که بریم همزمان با تموم شدن کارام یوگبمم بیرون نشسته بودن و منتظرم بودن،،،سعی کردم آن تایم نبودن رو یجورایی مخفی کنم بنابراین لبخند دندون نما که چه عرض کنم روده نمایی زدم و گفتم خوب بچه ها بلند شین😄 یوگی گفت : هیونگ اصلا احساس میکنی که ما رو حداقلش ده دقیقه است اینجا کاشتی،،گفتم بیخیال حالا که هممون اینجاییم پس وقتو تلف نکنین و بریم Lets go😄 سوار ماشین شدیم و من پشت فرمون نشستم،،تموم طول راه بمی حرف میزد و یوگیم همراهیش میکرد کم کم داشت اعصابم خورد میشد از دست این دو تا،،،چقد ور میزنن😑 تا برگشتم با عصابیت بهشون چیزی بگم یوگی بلند گفت : هیووووونگ حواست به جلو باشه،،تا سرمو برگردونم یه ماشین دیدم که داخلش سه تا دختر نشسته بودن تازه فهمیدم که وقتی من درگیر حرفای مزخرف یوگبم بودم،،حواسم پرت شده و داخل لاین خلاف اومدم،،،دختری که پشت فرمون ماشین نشسته بود از چشماش داشت آتیش میبارید راستش یه کم ترسیدم آخه اگه قصد داشت به پلیس چیزی بگه برای معروفیتم بد میشد،،،سعی کردم تموم صلح و مهربونیم رو تو چشمام بریزم..💫
پایان
#prt_1
***
وقتی رسیدی که شکسته بودم..
از همه ی آدما خسته بودم
وقتی رسیدی که نبود امیدی...🌈
اما تو مثل معجزه رسیدی...💫 🌸
ژانر : طنز،عاشقانه،خیالی
***
نیاز :
با عصابیت و خشم به اون شلوغی نفرت انگیر نگاه میکردم و لیوان داخل دستم رو هر لحظه بیشتر میفشردم تا کمی از دردای داخل قلبم تسکین پیدا کنه ولی نمیشد...خیلی آروم محتویات داخل لیوان رو سر کشیدم🍺 گلوم از تلخی بیش از حدش سوخت ولی هیچی نگفتم...تو اون لحظات حس خوبی بهم دست داد،،دلم میخواست به جمع دخترا پسرای داخل پارتی اضافه شم و باهاشون برقصم..انگار هیچی نمیفهمیدم
بدون هیچ پارتنری به وسط جمع رفتم و تو ذهنم آهنگ پیرهن صورتی رو میخوندم و خیلی خز میرقصیدم😂 همه دورم جمع شده بودن و با تعجب نگام میکردن...آخه پارتی کره ای رو چه به آهنگ پیرهن صورتی خوندن...همینجوری میرقصیدم ولی اوج جوگیریم وقتی بود که با صدای جیغ جیغوم شروع به خوندن آهنگش کردم😂 همینجوری میخوندم که چند نفر زیر بازوم رو گرفتن و بردن باورم نمیشد...چند بار پلک زدم تا فهمیدم اونایی ک اومدن دنبالم دوستام هستن،،،هستی وکامیلا،،هستی همینجور که غر میزد و زیر لب بهم فحش میداد به سمت ماشین بردم و خودش پشت فرمون نشست،،دیگه چشمام به زور باز میشد پس تو همون حالتی که نشسته بودم رو صندلی های عقب ماشین افتادم و به خواب عمیقی فرو رفتم❤ ️
هستی :
با عصابیت به احمقی که اون پشت نشسته بود و بو مشروبش از صد کیلومتری قابل تشخیص بود نگاه کردم،،،آخه دختره ی احمق یعنی چی چی هر وقت حس میکنی زندگیت خسته کننده شده میای پارتی و تا خرخره مشروب میخوری و آبرو بری میکنی،،،غرق در افکارم بودم و هر لحظه سرعت ماشینو بالاتر میبردم یدفعه با صدای بلندکامیلا که گفت : هستییییی حواست کجاست دختر..به جلوم نگاه کردم و سریع پامو رو ترمز گذاشتم تا از برخوردم با ماشین جلوییم جلوگیری کنم ولی متاسفانه ماشینم کمی با ماشین جلویی برخورد کرد...همون لحظه نیازم بیدار شد و با گیجی گفت : چتونه نکبتا بذارین بکپم اههههه،،،با عصابیت بهش توپیدم : خفه شو نیا که اصلا حوصله ی تو یکی رو ندارم😐 هر چی میکشم از دست تو میکشم😕 و از ماشین پیاده شدم تا حداقل یذره از عصابیتم رو با داد و بیداد کردن سر ماشین مدل بالای مقابلم که چند تا پسر داخلش نشسته بودن خالی کنم
جین یونگ :
همه شب بی حوصله تو خونه نشسته بودیم،،،با اینکه در طول روز کار زیادی داشتیم ولی بازم تایم برای خوابیدن داشتیم و الان که دیگه همه میخوابیدن ما خوابمون نمیبرد،،،البته هممونم نه،، مارک هیونگ و جه بوم هیونگ و یونگجه عین خرس خوابیده بودن و الان من و بم بم و یوگیوم حوصلمون سر رفته بود...ای کاش جکسون اینجا بود تا حداقل با شوخیاش و حرفاش سرحالمون میکرد ولی برای فعالیتاش به چین رفته بود،،،غرق در افکارم بودم که یدفعه با پیشنهاد یوگی منو بمی چشمامون از خوشحالی برق زد:بچه ها بیاین حداقل یه سر بریم و تو خیابونا بگردیم،،،شبا آسمون خیلی پر ستاره اس و فکر میکنم بهمون خوش بگذره،،،تا پیشنهادشو گفت بمی از خدا خواسته بلند شد و گفت : ایول یوگی همیشه پیشنهادات عالیه😘 پوکر به ادا اصولای این دو تا مکنه نگاه کردم و گفتم هر کی میخواد بریم سریع تر بلند شه که تا پنج دقیقه دیگه میخوایم بریم(البته پنج دقیقه رو خالی بستم چون خودمم حداقل رب ساعت کارام طول میکشه)لباسامو پوشیدم و کارامو انجام دادم که بریم همزمان با تموم شدن کارام یوگبمم بیرون نشسته بودن و منتظرم بودن،،،سعی کردم آن تایم نبودن رو یجورایی مخفی کنم بنابراین لبخند دندون نما که چه عرض کنم روده نمایی زدم و گفتم خوب بچه ها بلند شین😄 یوگی گفت : هیونگ اصلا احساس میکنی که ما رو حداقلش ده دقیقه است اینجا کاشتی،،گفتم بیخیال حالا که هممون اینجاییم پس وقتو تلف نکنین و بریم Lets go😄 سوار ماشین شدیم و من پشت فرمون نشستم،،تموم طول راه بمی حرف میزد و یوگیم همراهیش میکرد کم کم داشت اعصابم خورد میشد از دست این دو تا،،،چقد ور میزنن😑 تا برگشتم با عصابیت بهشون چیزی بگم یوگی بلند گفت : هیووووونگ حواست به جلو باشه،،تا سرمو برگردونم یه ماشین دیدم که داخلش سه تا دختر نشسته بودن تازه فهمیدم که وقتی من درگیر حرفای مزخرف یوگبم بودم،،حواسم پرت شده و داخل لاین خلاف اومدم،،،دختری که پشت فرمون ماشین نشسته بود از چشماش داشت آتیش میبارید راستش یه کم ترسیدم آخه اگه قصد داشت به پلیس چیزی بگه برای معروفیتم بد میشد،،،سعی کردم تموم صلح و مهربونیم رو تو چشمام بریزم..💫
پایان
- ۸.۸k
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط