«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۳۷
تهیونگ چشماشو باريك كرد.
برایان سریع گفت: تایکا.. خوبی؟ خيلي هول و سریع بلند شدم. دستام میلرزید.
برایان-چيه؟چي شد؟
سریع دست روی صورتم کشیدم و گفتم من.. من باید برم...
دهن باز کرد که بلند گفتم:فقط باید برم..
و سریع و با قدماي تند سمت در رفتم.
تهیونگ از جاش بلند شد ولي تند و بدون مکث از در پشتي
دویدم بیرون
حالم بد بود..خیلی بد..
که دیده بودم تنم رو میلرزوند
لرزون دستم رو به میله چراغ برق گرفتم.
نكنه
نکنه بلايي سرش بیاد؟
داغون چشمامو بستم.
لبام میلرزید.
لرزون به هم فشردمشون.
کسي رو پشت سرم احساس کردم.
فك كردم برايانه و بلند و عصبي گفتم:گفتم برو برايان.. صداي جدي تهیونگ تو گوشم پیچید: مسلماً رفته خونه و الان
خواب ۱۰۰ تا پادشاه رو دیده..
سریع برگشتم سمتش.
نگام نکرد و خیره به روبرو راه افتاد و
گفت بیا .. میرسونمت خونه..
دهن باز کردم که تند و با تاکید گفت:فقط..میرسونمت
خونه..همین..
رفت سمت ماشینش و لرزون منم دنبالش راه افتادم.
رو صندلي كناريش نشستم.
راه افتاد.
تهیونگ-خوبي؟
اولین بار بود حالم رو میپرسید.
متعجب نگاش کردم.
بدون نگاه کردن بهم گفت خوب به نظر نميرسي..مخصوصا
اون بخش آخرش..
داشت به اشکم اشاره میکرد.
مسلما دیده بودش
تهیونگ اذیتت میکنه؟پسره؟
از پنجره به بیرون زل زدم و گفتم اگه نگران جواب دادن به بابامی نگران نباش..نمیکشدم..
منم هيچي نگفتم.
حالم یه جور عجيبي بود..
چيزي روي معده ام سنگینی میکرد و یه دفعه سمت دهنم
اومد که تند گفتم:حالم..نگه دار..
سریع زد کنار و به محض وایستادن ماشین هول خودمو پرت کردم بیرون و دستامو روي زمین گذاشتم و خم شدم و آماده بالا آوردن شدم.
اما انگار محتویات معده ام پایین رفته بود و حالم طبيعي
شده بود
بطري ابي اومد سمت و گفت:بالا نمياري..
نگاهم رو به صاحب دست کشیدم.
جدي نگاهم میکرد. واقعا از دستش برمیاد به کسي اسيب بزنه و یا زده باشه؟ صاف نشستم و لیوان رو از دستش گرفتم و خيلي کم خوردم و اروم گفتم تاحالا کاري کردي که نتوني شبا
بخوابی؟
صورتش خشك شد و اونم رو زمین نشست و جدي گفت: خواهشا نگو کاري کردي که نميتوني بخوابي.. نگام کرد و با غیض گفت چیکار کردي؟به بچه گربه رو
اذیت کردي؟
با حرص گفتم هرهرهر... نمك خان..داشتم جدي حرف
میزدم.
part ۱۳۷
تهیونگ چشماشو باريك كرد.
برایان سریع گفت: تایکا.. خوبی؟ خيلي هول و سریع بلند شدم. دستام میلرزید.
برایان-چيه؟چي شد؟
سریع دست روی صورتم کشیدم و گفتم من.. من باید برم...
دهن باز کرد که بلند گفتم:فقط باید برم..
و سریع و با قدماي تند سمت در رفتم.
تهیونگ از جاش بلند شد ولي تند و بدون مکث از در پشتي
دویدم بیرون
حالم بد بود..خیلی بد..
که دیده بودم تنم رو میلرزوند
لرزون دستم رو به میله چراغ برق گرفتم.
نكنه
نکنه بلايي سرش بیاد؟
داغون چشمامو بستم.
لبام میلرزید.
لرزون به هم فشردمشون.
کسي رو پشت سرم احساس کردم.
فك كردم برايانه و بلند و عصبي گفتم:گفتم برو برايان.. صداي جدي تهیونگ تو گوشم پیچید: مسلماً رفته خونه و الان
خواب ۱۰۰ تا پادشاه رو دیده..
سریع برگشتم سمتش.
نگام نکرد و خیره به روبرو راه افتاد و
گفت بیا .. میرسونمت خونه..
دهن باز کردم که تند و با تاکید گفت:فقط..میرسونمت
خونه..همین..
رفت سمت ماشینش و لرزون منم دنبالش راه افتادم.
رو صندلي كناريش نشستم.
راه افتاد.
تهیونگ-خوبي؟
اولین بار بود حالم رو میپرسید.
متعجب نگاش کردم.
بدون نگاه کردن بهم گفت خوب به نظر نميرسي..مخصوصا
اون بخش آخرش..
داشت به اشکم اشاره میکرد.
مسلما دیده بودش
تهیونگ اذیتت میکنه؟پسره؟
از پنجره به بیرون زل زدم و گفتم اگه نگران جواب دادن به بابامی نگران نباش..نمیکشدم..
منم هيچي نگفتم.
حالم یه جور عجيبي بود..
چيزي روي معده ام سنگینی میکرد و یه دفعه سمت دهنم
اومد که تند گفتم:حالم..نگه دار..
سریع زد کنار و به محض وایستادن ماشین هول خودمو پرت کردم بیرون و دستامو روي زمین گذاشتم و خم شدم و آماده بالا آوردن شدم.
اما انگار محتویات معده ام پایین رفته بود و حالم طبيعي
شده بود
بطري ابي اومد سمت و گفت:بالا نمياري..
نگاهم رو به صاحب دست کشیدم.
جدي نگاهم میکرد. واقعا از دستش برمیاد به کسي اسيب بزنه و یا زده باشه؟ صاف نشستم و لیوان رو از دستش گرفتم و خيلي کم خوردم و اروم گفتم تاحالا کاري کردي که نتوني شبا
بخوابی؟
صورتش خشك شد و اونم رو زمین نشست و جدي گفت: خواهشا نگو کاري کردي که نميتوني بخوابي.. نگام کرد و با غیض گفت چیکار کردي؟به بچه گربه رو
اذیت کردي؟
با حرص گفتم هرهرهر... نمك خان..داشتم جدي حرف
میزدم.
- ۱۸۳
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط