پارت ۵
پارت ۵
اون شب گذشت و شب های بعد هم گذشت.حالا تقریبا یک ماهی بود که اِستار و ویلیام هم خونه بودن.زندگیشون رو روال و اروم میگذشت.صبحا استار میرفت مدرسه و ظهر میومد خونه و بعد دوباره میرفت سر کار.ویلیام هم صبح ها وعده های غذایی رو درست میکرد و بعد میرفت شرکت و برای شام برمیگشت.مثل همیشه اِستار سر کار بود که موبایلش زنگ خورد.نگاهی به صفحه موبایلش کرد که با اسم ویلیام مواجه شد.گوشی رو جواب داد و مکالمشون شروع شد:
-سلام ویلیام
-اِستار.میتونی امروز رو زودتر بیای خونه؟
-چطور مگه ؟
-امروز یه مهمونی هست که تا اخر شبه.و منم نمیتونم تنهات بزارم پس تصمیم گرفتم باهم بریم.اوکی ای؟
-اره اره اوکیم فقط باید یه مرخصی بگیرم.بعدش هم میام خونه
-خیلی ممنون.خدافظ
-خدافظ
و بعد هردو تلفن رو قطع کردن.اِستار به سمت دفتر مدیریت کافه رفت و در زد.اجازه ی ورود گرفت و وارد شد و گفت
-سلام رئیسازتون یه خواهشی داشتم
-میشنوم اِستار
-میخواستم بزارید امروز رو زودتر برم خونه
-میتونم دلیلشو بدونم؟
-سرپرستم یه مهمونی باید بره و نمیتونه منو تنها بزاره برای همین میخواست زودتر برگردم خونه
-باشه.میتونی بری
-ممنون رئیس
و بعد از دفتر خارج و به سمت خونه راهی شد.رسید خونه و به همراه ویلیام ناهار خورد.بعد به سمت اتاقش رفت تا اماده شه.دوش گرفت و اومد بیرون.کار های لازم و کرد و بعد لباس مناسبی که یک شلوار پارچه ای کرم به همراه شومیز سرمه ای بود انتخاب کرد.ارایش کم و ملایمی کرد و از اتاقش خارج شد و رفت پشت در اتاق ویلیام.در زد و منتظر جواب بود که ویلیام در رو باز کرد.وقتی اِستار رو دید یه لحظه احساس کرد قلبش دیوانه وار داره به قفسه ی سینش میکوبه ولی با یاداوریه اینکه سوگند خورده یکم حالش گرفته سد و دست از نگاه کردن برداشت و فقط با جمله " خوشگل شدی " از اتاقش با کت و شلوار سرمه ای خارج شد و دوتایی به سمت محل مهمونی که خونه ی یکی از دوستای ویلیام به اسم مارک بود رفتن.
اون شب گذشت و شب های بعد هم گذشت.حالا تقریبا یک ماهی بود که اِستار و ویلیام هم خونه بودن.زندگیشون رو روال و اروم میگذشت.صبحا استار میرفت مدرسه و ظهر میومد خونه و بعد دوباره میرفت سر کار.ویلیام هم صبح ها وعده های غذایی رو درست میکرد و بعد میرفت شرکت و برای شام برمیگشت.مثل همیشه اِستار سر کار بود که موبایلش زنگ خورد.نگاهی به صفحه موبایلش کرد که با اسم ویلیام مواجه شد.گوشی رو جواب داد و مکالمشون شروع شد:
-سلام ویلیام
-اِستار.میتونی امروز رو زودتر بیای خونه؟
-چطور مگه ؟
-امروز یه مهمونی هست که تا اخر شبه.و منم نمیتونم تنهات بزارم پس تصمیم گرفتم باهم بریم.اوکی ای؟
-اره اره اوکیم فقط باید یه مرخصی بگیرم.بعدش هم میام خونه
-خیلی ممنون.خدافظ
-خدافظ
و بعد هردو تلفن رو قطع کردن.اِستار به سمت دفتر مدیریت کافه رفت و در زد.اجازه ی ورود گرفت و وارد شد و گفت
-سلام رئیسازتون یه خواهشی داشتم
-میشنوم اِستار
-میخواستم بزارید امروز رو زودتر برم خونه
-میتونم دلیلشو بدونم؟
-سرپرستم یه مهمونی باید بره و نمیتونه منو تنها بزاره برای همین میخواست زودتر برگردم خونه
-باشه.میتونی بری
-ممنون رئیس
و بعد از دفتر خارج و به سمت خونه راهی شد.رسید خونه و به همراه ویلیام ناهار خورد.بعد به سمت اتاقش رفت تا اماده شه.دوش گرفت و اومد بیرون.کار های لازم و کرد و بعد لباس مناسبی که یک شلوار پارچه ای کرم به همراه شومیز سرمه ای بود انتخاب کرد.ارایش کم و ملایمی کرد و از اتاقش خارج شد و رفت پشت در اتاق ویلیام.در زد و منتظر جواب بود که ویلیام در رو باز کرد.وقتی اِستار رو دید یه لحظه احساس کرد قلبش دیوانه وار داره به قفسه ی سینش میکوبه ولی با یاداوریه اینکه سوگند خورده یکم حالش گرفته سد و دست از نگاه کردن برداشت و فقط با جمله " خوشگل شدی " از اتاقش با کت و شلوار سرمه ای خارج شد و دوتایی به سمت محل مهمونی که خونه ی یکی از دوستای ویلیام به اسم مارک بود رفتن.
- ۹۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط