پارت ۴
پارت ۴
اِستار و ویلیام هردو کارهاشون رو کرده بودن و الان هردو سر میز غذا بودن.ویلیام غذا میخورد ولی اِستار فقط کمی خورده و با بقیه ی غذا بازی میکرد.ویلیام که متوجه ی این شده و شناخت کاملی از این احساس داشت خیلی ملایم گفت
-چیزی میخوای بهم بگی؟
اِستار که از خدا خواسته منتظر همچین چیزی بود گفت
-نمیدکنم بهت چجوری بگمش ویلیام
-با من راحت باش.قراره مدتی باهم زندگی کنیم پس باید باهم راحت باشیم.بگو و نگران هیچی نباش
-خب من یسری کار پاره وقت انجام میدادم و همچنین دوست دارم که ادامه تحصیل بدم تا برای خودم کسی بشم.ولی میترسم که تو نزاری
ویلیام خنده ای کرد و با مهربونی گفت
-منو چی دیدی دختر؟یه هیولا؟چرا نباید بزارم زندگی کنی.تو نیازی به اجازه ی من نداری.میتونی تا هروقت خواستی کار کنی و درس بخونی.من تا جای ممکن حمایتت میکنم
اِستار که با شنیدن این حرف ها خوشحال بود و بغض کرده بود گفت
-ممنون ویلیام.میتونم بغلت کنم؟
ویلیام لبخندی زد و بلند شد و گفت
-معلومه دختر کوچولو
که بعد از این حرفش اِستار رفت تو بغلش.دیگه نتونست تحمل کنه و بعد زد زیر گریه.همینطور اشک میریخت و ویلیام هم بدون هیچ چون و چرایی نوازشش میکرد.بعد از حدود ۱ دقیقه با چشمایی اشکی و بینی ای قرمز از بغلش دراومد.ویلیام خندید و گفت
-ای خدا قیافشو نگاه کن
و با انگشت اشاره اروم زد به نوک بینش و گفت
-نگفتی غذا چطور بود؟
اون میدونست که نخورده برای همین پرسید که برای گفتن طعم غذا هم که شده اِستار کمی غدا بخوره.
اِستار و ویلیام هردو کارهاشون رو کرده بودن و الان هردو سر میز غذا بودن.ویلیام غذا میخورد ولی اِستار فقط کمی خورده و با بقیه ی غذا بازی میکرد.ویلیام که متوجه ی این شده و شناخت کاملی از این احساس داشت خیلی ملایم گفت
-چیزی میخوای بهم بگی؟
اِستار که از خدا خواسته منتظر همچین چیزی بود گفت
-نمیدکنم بهت چجوری بگمش ویلیام
-با من راحت باش.قراره مدتی باهم زندگی کنیم پس باید باهم راحت باشیم.بگو و نگران هیچی نباش
-خب من یسری کار پاره وقت انجام میدادم و همچنین دوست دارم که ادامه تحصیل بدم تا برای خودم کسی بشم.ولی میترسم که تو نزاری
ویلیام خنده ای کرد و با مهربونی گفت
-منو چی دیدی دختر؟یه هیولا؟چرا نباید بزارم زندگی کنی.تو نیازی به اجازه ی من نداری.میتونی تا هروقت خواستی کار کنی و درس بخونی.من تا جای ممکن حمایتت میکنم
اِستار که با شنیدن این حرف ها خوشحال بود و بغض کرده بود گفت
-ممنون ویلیام.میتونم بغلت کنم؟
ویلیام لبخندی زد و بلند شد و گفت
-معلومه دختر کوچولو
که بعد از این حرفش اِستار رفت تو بغلش.دیگه نتونست تحمل کنه و بعد زد زیر گریه.همینطور اشک میریخت و ویلیام هم بدون هیچ چون و چرایی نوازشش میکرد.بعد از حدود ۱ دقیقه با چشمایی اشکی و بینی ای قرمز از بغلش دراومد.ویلیام خندید و گفت
-ای خدا قیافشو نگاه کن
و با انگشت اشاره اروم زد به نوک بینش و گفت
-نگفتی غذا چطور بود؟
اون میدونست که نخورده برای همین پرسید که برای گفتن طعم غذا هم که شده اِستار کمی غدا بخوره.
- ۱۰۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط