{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود

در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود
و ابرهایی که ناغافل،

تو
بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی

و ماه مهربان را
به دست‌هایم.

حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام

بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟!

 رضا_کاظمی
‌
دیدگاه ها (۷)

کار سختی ستْ دوست نداشتنِ توباید برای خودمکار دیگری دست و پا...

جان میگیرد قلبمصبح بخیر هایت را قدر میدانمزیرا زنده میکند مر...

هیچ ﺑﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﯿﺴﺖﺍﺯ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻫﺎﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﻠﯽﻋﺎﺷﻖ...

چقـدر تنهـاست...دختـرکی که عاشـقانه هایشدست به دست میـروندبه...

کاش می‌شدیک بار دیگردر را باز کنیمن با لبخند بیایم سمتتو تو ...

🌱🍃 #شب،با موهای پریشانشمی ریزد بر شانه‌های تنهایی‌ام ،و تو…چ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 6️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین تا مدت‌ها کن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 2️⃣0️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣنه شب، برای اولین‌با...

ای جانِ خسته‌ی من،دیگر برای هر #نگاه بی‌قرار و هر زبان بی‌مح...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین از کنار د...

عاشقانه های شبنم براامام غریبم

مردی که در کنارم بود

و تو،طوری در من نفوذ کرده‌ای که انگار تمامِ سلول‌هایم، از هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط