{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راستش را بخواهی

راستش را بخواهی
فاجعه ی رفتن "او"
چیزی را تکان نداد . . .
من هنوز هم چای میخورم...
قدم میزنم...
هستم!
اما...
تلخ تر ...
تنهاتر ...
بی اعتمادتر...
دیدگاه ها (۱)

بــ ـه کبــ ـریـ ـت نیـ ـازی نـیـسـ ـت!سیـ ـ ـگـ ــار را بــ...

مهــمــترین درســـی کــه از زنـــدگی آمـــوختـــم ایــن بــو...

نمے دانم ...سیگار مے ڪشم یا حسرت نبودنت را ...ریہِ هایم را پ...

فاجعه یَعنے … آنقَدر دَر تـُـ♥ــو غَرق شُده ام که از تـَلاقے...

می نویسمـ دوستتــ دارمـبخوان دلمـ برایتــ تنگــ شدهمی نویسم ...

صدای مهیب p12

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️در انتهای تالار، ریگیلوس بلک که تا آن لحظه...

آهسته زندگی کن...بگذار طعم یک فنجان چای، همه‌ی حواست را پر ک...

معرفی؟ اسمم تو واقعیت میلاده 🫤 22سالمه (به زور دوس دخترم اوم...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 14بعد ازظهر، فلیکس برای قدم زدن ...

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۶ بعد از دیدن نوشته ، هر هشت نفر به س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط