شرابسرخ
#شراب_سرخ
Part: ⁶⁰
چشامو بستم و دیگه امیدی نداشتم حتی امید به اینکه زنده بمونم
پس الان دارم یعنی میمیرم؟...
پس قولی که به جیا دادم چی میشه؟...
پس جنا چی میشه؟...
من هنوز نگفتم به جنا...نگفتم
با سختی زیر لب گفتم :
...ج...جنا...لعنتی...من..عا...عاشقتم..
(بچه ها تنها نیستین منم عر زدم😭)
//////////______________________////////////
ویو جنا :
با سردرد خیلی بدی چشامو کمی باز کردم..
بوی عود دستی،کل اتاق رو گرفته بود...
دراز کشیده بودم..
وایسا ببینم من کجامممم؟؟؟
اینجا بهشت یا جهنم؟
عرق سرد رو پیشونیم بود
با سختی بلند شدم نشستم که قلبم تیر کشید و دستمو فشار دادم رو قلبم
جنا: Ah...ahhhhhh
چرا هیچی یادم نیست من چه طوری سر از اینجا در اوردم ؟
به دور و ورم نگاه کردم خونه چوبی بود
انگار زمان صد سال پیش بود ظرف های سنتی کاسه های طرح دار(بچه ها همه اینا هم کره ای و در کره هستن خب؟! و چند سال پیش کره چه طوری زندگی میکردن ،تو زمان سنتی شون اون جوری بود)
رو به روم نگاه کردم یه اینه قدی بود و از اونجایی که من رو زمین نشسته بودم زل زدم به اینه
سرم بسته بود حتی دست و پاهام پانسمان شده بود وقتی تو اینه به پانسمانی که رو قلبم نگاه کردم
انگار همه چی یادم اومد
که اون مرده، بهم چاقو زد تو قلبم و چرخوندش
الان تهونگ داره چی کار می کنه یعنی تا الان فهمیده من رفتم؟
هعی.....
در چوبی آروم بازشد و دیدم یه مرد میانسالی اومد تو ...و دستش به سینی بود که انگار تو هر کاسه یا چیزی بود
مرد: عه...دخترم به هوش اومدی؟
جنا: شما کی هستی چرا من اینجام؟
مرد: من شمارو پایین صخره دیدم ،وقتی من و دخترم برا زنم سبزی جمع میکردیم شمارو دیدم که محکم با سطح دریا برخورد کردی...و آروم رفتی داخل آب
که من با کمک دخترم شمارو از دریا در آوردیم که..دیدم خون ریزی وخیمی دارید اوردیمتون به خانه مون و از اونجایی که من و زنم طبیب هستیم تا توانمان شما رو درمان کردیم
جنا: پس من بهتون مدیونم (بغض)
مرد: دخترم همچین حرفی نزن توهم مثل دخترمی اسمت چیه دخترم؟
جنا: ...من...م.من اسمم....چوی جنا.. جنا هستم
سینی رو گذاشت رو میز
مرد : خوشبختم دخترم میتونی اجوشی صدام کنی،من میرم و میگم زنم بیاد زخم هاتو دوباره ببنده،که عفونت نکنه چون من باید برم یه پسری هم هست که زخمی شده باید اونو درمان کنم من رفتم
چند دقیقه از رفت اجوشی میگزره و من تو فکر ته بودم و با صدای در از فکر در اومدم بیرون و دیدم یه زن میانسال و مهربون و یه دختر جَون باهاش اومد داخل
اجوما: سلام دخترم خوبی،؟
جنا : عا...سلام ممنونم ..
اجوما: عزیزم میتونی اجوما صدام کنی این دخترمه، دودوهی،
جنا: خوشبختم منم چوی جنا..جنا هستم
بلند شدم و تعظیمی کردم که سریع دستمو گرفت و منو ایستاد
جنا: اجوما ببخشید بهتون زحمت دادم معذرت میخوام
اجوما: دخترم این چه کاری که میکنی تو مثل دخترم دودوهی، هستی
جنا : ممنونم...اخ..
دستمو گذاشتم رو ،رون پام
منو نشوند رو زمین
دودوهی: جنا تو رون پات تیر خورده بود و تیر و در آوردیم برا همین پات درد میکنه،و تا اونجایی که فهمیدیم،بغل قلبت چاقو خورده و شانس اوردی که تو قلبت نرفت
جنا: واقعا پس چرا یادم نیست که پام تیرخورده بود
اجوما: حتما بخاطر ضربه ای که به سرت خورده بود
جنا: وای اجوما من ازت ممنونم من خیلی پس صدمه دیدم و شماها منو نجات دادین ممنونم
اجوما: کاری نکردم عزیزم حالا پس بزار زخمتو
دوباره ببندم که عفونت نکنه
شروع کرد به باز کردن پانسمان زخم هام و بعد چند دقیقه دوباره بست زخم هامو
اجوما: تمام شد عزیزم
جنا : ممنونم
اجوما : من میرم و دودوهی برات لباس بیاره
جنا: باشه..
اجوما سینی رو برداشت و رفت و دودوهی برام لباس اورد
دودوهی: جنا..چون ما زیاد ما لباس های امروزی نیست لباس ها سنتی عیبی که ندارد؟
جنا: عامم...نه چیزی نیست میپوشم
دودوهی: پس چون سختته من کمکمت میکنم بپوشی
جنا : اوکی
کمکم کرد بپوشم و جلو آینه وایسادم
چقدر لباس های قدیم بهم میاد واو!خیلی بلند بود و طرح دار بود و گل های قرمز رو لباس سفیدم بود،و رومان های سفیدی بهم اویزون بود و حتی دودوهی و اجوما،هم از این مدر لباس ها پوشیده بود
دودوهی : جنا دختر چقدر زیبا شدیییییییییی
جنا: ممنونم میشه بریم بیرون انگار اینجا کمی نفس گیر
دودوهی : باشه ولی نباید زیاد بیرون وایسی که خسته شیا
جنا: باشه بابا میدونم
دودوهی: پس بریم..
جنا: بریم
رفتیم از اتاق بیرون خورشید داشت غروب میکرد ولی هوا روشن بود
ادامه دارد.....
نظر بدین و حمایت کنید،دیدین گفتم جنا رو نکشتمممممم،حالا بگین چرا جنا،رو کشتی🤣
Part: ⁶⁰
چشامو بستم و دیگه امیدی نداشتم حتی امید به اینکه زنده بمونم
پس الان دارم یعنی میمیرم؟...
پس قولی که به جیا دادم چی میشه؟...
پس جنا چی میشه؟...
من هنوز نگفتم به جنا...نگفتم
با سختی زیر لب گفتم :
...ج...جنا...لعنتی...من..عا...عاشقتم..
(بچه ها تنها نیستین منم عر زدم😭)
//////////______________________////////////
ویو جنا :
با سردرد خیلی بدی چشامو کمی باز کردم..
بوی عود دستی،کل اتاق رو گرفته بود...
دراز کشیده بودم..
وایسا ببینم من کجامممم؟؟؟
اینجا بهشت یا جهنم؟
عرق سرد رو پیشونیم بود
با سختی بلند شدم نشستم که قلبم تیر کشید و دستمو فشار دادم رو قلبم
جنا: Ah...ahhhhhh
چرا هیچی یادم نیست من چه طوری سر از اینجا در اوردم ؟
به دور و ورم نگاه کردم خونه چوبی بود
انگار زمان صد سال پیش بود ظرف های سنتی کاسه های طرح دار(بچه ها همه اینا هم کره ای و در کره هستن خب؟! و چند سال پیش کره چه طوری زندگی میکردن ،تو زمان سنتی شون اون جوری بود)
رو به روم نگاه کردم یه اینه قدی بود و از اونجایی که من رو زمین نشسته بودم زل زدم به اینه
سرم بسته بود حتی دست و پاهام پانسمان شده بود وقتی تو اینه به پانسمانی که رو قلبم نگاه کردم
انگار همه چی یادم اومد
که اون مرده، بهم چاقو زد تو قلبم و چرخوندش
الان تهونگ داره چی کار می کنه یعنی تا الان فهمیده من رفتم؟
هعی.....
در چوبی آروم بازشد و دیدم یه مرد میانسالی اومد تو ...و دستش به سینی بود که انگار تو هر کاسه یا چیزی بود
مرد: عه...دخترم به هوش اومدی؟
جنا: شما کی هستی چرا من اینجام؟
مرد: من شمارو پایین صخره دیدم ،وقتی من و دخترم برا زنم سبزی جمع میکردیم شمارو دیدم که محکم با سطح دریا برخورد کردی...و آروم رفتی داخل آب
که من با کمک دخترم شمارو از دریا در آوردیم که..دیدم خون ریزی وخیمی دارید اوردیمتون به خانه مون و از اونجایی که من و زنم طبیب هستیم تا توانمان شما رو درمان کردیم
جنا: پس من بهتون مدیونم (بغض)
مرد: دخترم همچین حرفی نزن توهم مثل دخترمی اسمت چیه دخترم؟
جنا: ...من...م.من اسمم....چوی جنا.. جنا هستم
سینی رو گذاشت رو میز
مرد : خوشبختم دخترم میتونی اجوشی صدام کنی،من میرم و میگم زنم بیاد زخم هاتو دوباره ببنده،که عفونت نکنه چون من باید برم یه پسری هم هست که زخمی شده باید اونو درمان کنم من رفتم
چند دقیقه از رفت اجوشی میگزره و من تو فکر ته بودم و با صدای در از فکر در اومدم بیرون و دیدم یه زن میانسال و مهربون و یه دختر جَون باهاش اومد داخل
اجوما: سلام دخترم خوبی،؟
جنا : عا...سلام ممنونم ..
اجوما: عزیزم میتونی اجوما صدام کنی این دخترمه، دودوهی،
جنا: خوشبختم منم چوی جنا..جنا هستم
بلند شدم و تعظیمی کردم که سریع دستمو گرفت و منو ایستاد
جنا: اجوما ببخشید بهتون زحمت دادم معذرت میخوام
اجوما: دخترم این چه کاری که میکنی تو مثل دخترم دودوهی، هستی
جنا : ممنونم...اخ..
دستمو گذاشتم رو ،رون پام
منو نشوند رو زمین
دودوهی: جنا تو رون پات تیر خورده بود و تیر و در آوردیم برا همین پات درد میکنه،و تا اونجایی که فهمیدیم،بغل قلبت چاقو خورده و شانس اوردی که تو قلبت نرفت
جنا: واقعا پس چرا یادم نیست که پام تیرخورده بود
اجوما: حتما بخاطر ضربه ای که به سرت خورده بود
جنا: وای اجوما من ازت ممنونم من خیلی پس صدمه دیدم و شماها منو نجات دادین ممنونم
اجوما: کاری نکردم عزیزم حالا پس بزار زخمتو
دوباره ببندم که عفونت نکنه
شروع کرد به باز کردن پانسمان زخم هام و بعد چند دقیقه دوباره بست زخم هامو
اجوما: تمام شد عزیزم
جنا : ممنونم
اجوما : من میرم و دودوهی برات لباس بیاره
جنا: باشه..
اجوما سینی رو برداشت و رفت و دودوهی برام لباس اورد
دودوهی: جنا..چون ما زیاد ما لباس های امروزی نیست لباس ها سنتی عیبی که ندارد؟
جنا: عامم...نه چیزی نیست میپوشم
دودوهی: پس چون سختته من کمکمت میکنم بپوشی
جنا : اوکی
کمکم کرد بپوشم و جلو آینه وایسادم
چقدر لباس های قدیم بهم میاد واو!خیلی بلند بود و طرح دار بود و گل های قرمز رو لباس سفیدم بود،و رومان های سفیدی بهم اویزون بود و حتی دودوهی و اجوما،هم از این مدر لباس ها پوشیده بود
دودوهی : جنا دختر چقدر زیبا شدیییییییییی
جنا: ممنونم میشه بریم بیرون انگار اینجا کمی نفس گیر
دودوهی : باشه ولی نباید زیاد بیرون وایسی که خسته شیا
جنا: باشه بابا میدونم
دودوهی: پس بریم..
جنا: بریم
رفتیم از اتاق بیرون خورشید داشت غروب میکرد ولی هوا روشن بود
ادامه دارد.....
نظر بدین و حمایت کنید،دیدین گفتم جنا رو نکشتمممممم،حالا بگین چرا جنا،رو کشتی🤣
- ۸.۱k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط