Start Again (5)
Start Again (5)
زنگ آخر تمام شده بود و همه در حال جمع کردن وسایلشان بودند.
یونا کیفش را برداشت و خواست از کلاس خارج شود که ناگهان متوجه شد چیزی کم است.
ـ دفترم کجاست؟
با عجله داخل کیفش را گشت.
روی میز را نگاه کرد.
زیر صندلی را چک کرد.
هیچ اثری از دفترش نبود.
ـ نه... نه...
آن دفتر تمام یادداشتهای مهمش را داشت.
در همان لحظه، صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
ـ دنبال این میگردی؟
یونا برگشت.
جیمین دفتر را در دستش گرفته بود.
ـ دفتر من!
ـ آره.
ـ چرا دست توئه؟
ـ پیدا کردم.
یونا با شک به او نگاه کرد.
ـ مطمئنی خودت قایمش نکردی؟
جیمین دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ چقدر بهم تهمت میزنی.
ـ چون قابل اعتمادی نیستی.
جیمین خندید و دفتر را به او داد.
ـ این دفعه واقعاً پیدا کردم.
یونا دفتر را گرفت و سریع صفحاتش را بررسی کرد.
همه چیز سر جایش بود.
ـ خب... ممنون.
جیمین برای چند ثانیه ساکت شد.
ـ صبر کن... تو الان ازم تشکر کردی؟
ـ آره.
ـ وای! باید این روز رو جشن بگیریم.
ـ زیادهروی نکن.
ـ نه، این یه اتفاق تاریخیه.
یونا چشمهایش را چرخاند و از کلاس بیرون رفت.
اما قبل از اینکه دور شود، صدای خنده جیمین را شنید.
نمیدانست چرا...
ولی این بار، لبخندش آنقدرها هم اعصابخردکن نبود.
ادامه دارد...
زنگ آخر تمام شده بود و همه در حال جمع کردن وسایلشان بودند.
یونا کیفش را برداشت و خواست از کلاس خارج شود که ناگهان متوجه شد چیزی کم است.
ـ دفترم کجاست؟
با عجله داخل کیفش را گشت.
روی میز را نگاه کرد.
زیر صندلی را چک کرد.
هیچ اثری از دفترش نبود.
ـ نه... نه...
آن دفتر تمام یادداشتهای مهمش را داشت.
در همان لحظه، صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
ـ دنبال این میگردی؟
یونا برگشت.
جیمین دفتر را در دستش گرفته بود.
ـ دفتر من!
ـ آره.
ـ چرا دست توئه؟
ـ پیدا کردم.
یونا با شک به او نگاه کرد.
ـ مطمئنی خودت قایمش نکردی؟
جیمین دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ چقدر بهم تهمت میزنی.
ـ چون قابل اعتمادی نیستی.
جیمین خندید و دفتر را به او داد.
ـ این دفعه واقعاً پیدا کردم.
یونا دفتر را گرفت و سریع صفحاتش را بررسی کرد.
همه چیز سر جایش بود.
ـ خب... ممنون.
جیمین برای چند ثانیه ساکت شد.
ـ صبر کن... تو الان ازم تشکر کردی؟
ـ آره.
ـ وای! باید این روز رو جشن بگیریم.
ـ زیادهروی نکن.
ـ نه، این یه اتفاق تاریخیه.
یونا چشمهایش را چرخاند و از کلاس بیرون رفت.
اما قبل از اینکه دور شود، صدای خنده جیمین را شنید.
نمیدانست چرا...
ولی این بار، لبخندش آنقدرها هم اعصابخردکن نبود.
ادامه دارد...
- ۶۳۹
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط