Start Again (6)
Start Again (6)
زنگ تفریح بود.
یونا در کتابخانه مدرسه نشسته بود و مشغول نوشتن تکالیفش بود.
همهچیز آرام بود...
تا اینکه کسی صندلی روبهرویش را عقب کشید.
یونا حتی سرش را هم بلند نکرد.
ـ برو یه جای دیگه بشین.
صدای خندهای آمد.
ـ از کجا فهمیدی منم؟
ـ چون فقط یه نفر انقدر مزاحمه.
جیمین دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ حرفت ناراحتم کرد.
ـ خیلی ناراحت شدی؟
ـ نه.
یونا آهی کشید.
ـ پس چی میخوای؟
جیمین یک برگه روی میز گذاشت.
ـ کمک.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو؟
ـ آره من.
ـ از من؟
ـ آره تو.
ـ داری شوخی میکنی؟
ـ نه، فردا امتحان داریم.
یونا چند ثانیه به او خیره شد.
ـ تو حتی یک صفحه هم نخوندی، مگه نه؟
جیمین لبخند زد.
ـ چرا، اسم فصل رو خوندم.
یونا نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
ـ باورم نمیشه.
ـ پس کمکم میکنی؟
ـ فقط این یه بار.
ـ قول میدم دانشآموز خوبی بشم.
ـ دروغ نگو.
جیمین خندید و صندلی را جلو کشید.
چند دقیقه بعد، یونا مشغول توضیح درس بود و جیمین با دقت گوش میداد.
البته تا زمانی که ناگهان گفت:
ـ تا حالا کسی بهت گفته وقتی درس میدی شبیه معلمها میشی؟
ـ جیمین!
ـ باشه، باشه. ادامه بده.
یونا سرش را تکان داد.
این پسر واقعاً غیرقابل تحمل بود...
اما برای اولین بار، از نشستن کنارش آنقدرها هم ناراحت نبود.
ادامه دارد...
زنگ تفریح بود.
یونا در کتابخانه مدرسه نشسته بود و مشغول نوشتن تکالیفش بود.
همهچیز آرام بود...
تا اینکه کسی صندلی روبهرویش را عقب کشید.
یونا حتی سرش را هم بلند نکرد.
ـ برو یه جای دیگه بشین.
صدای خندهای آمد.
ـ از کجا فهمیدی منم؟
ـ چون فقط یه نفر انقدر مزاحمه.
جیمین دستش را روی سینهاش گذاشت.
ـ حرفت ناراحتم کرد.
ـ خیلی ناراحت شدی؟
ـ نه.
یونا آهی کشید.
ـ پس چی میخوای؟
جیمین یک برگه روی میز گذاشت.
ـ کمک.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو؟
ـ آره من.
ـ از من؟
ـ آره تو.
ـ داری شوخی میکنی؟
ـ نه، فردا امتحان داریم.
یونا چند ثانیه به او خیره شد.
ـ تو حتی یک صفحه هم نخوندی، مگه نه؟
جیمین لبخند زد.
ـ چرا، اسم فصل رو خوندم.
یونا نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
ـ باورم نمیشه.
ـ پس کمکم میکنی؟
ـ فقط این یه بار.
ـ قول میدم دانشآموز خوبی بشم.
ـ دروغ نگو.
جیمین خندید و صندلی را جلو کشید.
چند دقیقه بعد، یونا مشغول توضیح درس بود و جیمین با دقت گوش میداد.
البته تا زمانی که ناگهان گفت:
ـ تا حالا کسی بهت گفته وقتی درس میدی شبیه معلمها میشی؟
ـ جیمین!
ـ باشه، باشه. ادامه بده.
یونا سرش را تکان داد.
این پسر واقعاً غیرقابل تحمل بود...
اما برای اولین بار، از نشستن کنارش آنقدرها هم ناراحت نبود.
ادامه دارد...
- ۵۸۹
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط