Start Again (4)
Start Again (4)
صبح روز بعد، یونا وارد کلاس شد و مستقیم به سمت نیمکتش رفت.
اما وقتی رسید، خشکش زد.
روی صندلی او، جیمین نشسته بود.
ـ بلند شو.
جیمین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: ـ نمیخوام.
ـ این جای منه.
ـ از کجا معلوم؟
ـ چون دیروز اینجا نشسته بودم!
جیمین بالاخره سرش را بلند کرد و لبخند زد.
ـ امروز مال منه.
یونا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ پارک جیمین، سه ثانیه وقت داری بلند شی.
ـ وگرنه؟
ـ خودت میفهمی.
دوستان جیمین که صحنه را میدیدند، آرام میخندیدند.
جیمین دست به سینه شد.
ـ نمیترسم.
در همان لحظه، یونا کتاب قطورش را روی میز کوبید.
صدای بلندی در کلاس پیچید.
جیمین از جایش پرید.
ـ وای! میخواستی میزو بشکنی؟
ـ نه، فقط خواستم بترسی.
این بار کل کلاس خندید.
جیمین با اخم مصنوعی از جایش بلند شد.
ـ باشه، این دفعه برنده شدی.
ـ معلومه که شدم.
یونا نشست و با رضایت کتابش را باز کرد.
چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد و درس شروع شد.
اما درست وسط کلاس، کاغذ کوچکی روی میز یونا افتاد.
روی آن نوشته شده بود:
«امتیاز جنگ: یونا: ۲ جیمین: ۱»
پایینش هم یک جمله اضافه شده بود:
«ولی جنگ هنوز تموم نشده!»
یونا ناخودآگاه خندید.
این پسر واقعاً خستهکننده بود...
ولی کلاس بدون دردسرهای او هم انگار زیادی ساکت میشد.
ادامه دارد....
شرط: 30 لایک
10 بازنشر
نرسونید بازم میزارم🎀
شرطارو نرسوندید ولی گزاشتم🎀
صبح روز بعد، یونا وارد کلاس شد و مستقیم به سمت نیمکتش رفت.
اما وقتی رسید، خشکش زد.
روی صندلی او، جیمین نشسته بود.
ـ بلند شو.
جیمین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: ـ نمیخوام.
ـ این جای منه.
ـ از کجا معلوم؟
ـ چون دیروز اینجا نشسته بودم!
جیمین بالاخره سرش را بلند کرد و لبخند زد.
ـ امروز مال منه.
یونا کیفش را روی میز گذاشت.
ـ پارک جیمین، سه ثانیه وقت داری بلند شی.
ـ وگرنه؟
ـ خودت میفهمی.
دوستان جیمین که صحنه را میدیدند، آرام میخندیدند.
جیمین دست به سینه شد.
ـ نمیترسم.
در همان لحظه، یونا کتاب قطورش را روی میز کوبید.
صدای بلندی در کلاس پیچید.
جیمین از جایش پرید.
ـ وای! میخواستی میزو بشکنی؟
ـ نه، فقط خواستم بترسی.
این بار کل کلاس خندید.
جیمین با اخم مصنوعی از جایش بلند شد.
ـ باشه، این دفعه برنده شدی.
ـ معلومه که شدم.
یونا نشست و با رضایت کتابش را باز کرد.
چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد و درس شروع شد.
اما درست وسط کلاس، کاغذ کوچکی روی میز یونا افتاد.
روی آن نوشته شده بود:
«امتیاز جنگ: یونا: ۲ جیمین: ۱»
پایینش هم یک جمله اضافه شده بود:
«ولی جنگ هنوز تموم نشده!»
یونا ناخودآگاه خندید.
این پسر واقعاً خستهکننده بود...
ولی کلاس بدون دردسرهای او هم انگار زیادی ساکت میشد.
ادامه دارد....
شرط: 30 لایک
10 بازنشر
نرسونید بازم میزارم🎀
شرطارو نرسوندید ولی گزاشتم🎀
- ۷۷۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط