Start Again (9)
Start Again (9)
چند روز بعد...
یونا وارد کلاس شد و متوجه شد همه دور یک میز جمع شدهاند.
ـ چی شده؟
یکی از بچهها گفت:
ـ نتایج امتحان اومده!
یونا جلو رفت و لیست نمرهها را نگاه کرد.
طبق انتظار، نمرهاش عالی بود.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
کنار اسم جیمین هم نمره خوبی دیده میشد.
ـ صبر کن...
دوباره نگاه کرد.
ـ این واقعیه؟!
در همان لحظه جیمین وارد کلاس شد.
ـ چرا اینجوری نگام میکنی؟
یونا به لیست اشاره کرد.
ـ تو این نمره رو گرفتی؟
ـ آره.
ـ خودت؟
ـ معلومه که خودم!
ـ باورم نمیشه.
جیمین اخم مصنوعی کرد.
ـ یعنی انقدر به من اعتماد نداری؟
ـ نه.
ـ خیلی بیرحمی.
یونا خندید.
ـ خب تبریک میگم.
جیمین لبخند زد.
ـ ممنون.
ـ فکر کنم بالاخره زحماتم نتیجه داد.
ـ زحماتت؟
ـ آره. من معلم خصوصی تو بودم.
ـ یک بار کمکم کردی!
ـ همون یه بار زندگیتو نجات داد.
جیمین خواست جواب بدهد که معلم وارد کلاس شد.
همه سر جایشان نشستند.
وسط درس، معلم ناگهان گفت:
ـ برای پروژه این ماه، گروهها دو نفره خواهند بود.
صدای اعتراض کلاس بلند شد.
معلم بدون توجه ادامه داد:
ـ و من گروهها رو انتخاب کردم.
یونا احساس بدی پیدا کرد.
معمولاً وقتی معلم خودش گروهها را انتخاب میکرد، دردسر شروع میشد.
معلم شروع به خواندن اسمها کرد.
تا اینکه گفت:
ـ یونا و جیمین.
کلاس منفجر شد.
ـ وای!
ـ بدبخت شدن!
ـ این دو تا همگروه؟!
یونا و جیمین همزمان گفتند:
ـ چی؟!
و بعد به هم نگاه کردند.
چند ثانیه سکوت...
جیمین خندید.
ـ به نظرم قراره خیلی خوش بگذره.
یونا سرش را روی میز گذاشت.
ـ نه... قراره خیلی بد بگذره...
ادامه دارد...
چند روز بعد...
یونا وارد کلاس شد و متوجه شد همه دور یک میز جمع شدهاند.
ـ چی شده؟
یکی از بچهها گفت:
ـ نتایج امتحان اومده!
یونا جلو رفت و لیست نمرهها را نگاه کرد.
طبق انتظار، نمرهاش عالی بود.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
کنار اسم جیمین هم نمره خوبی دیده میشد.
ـ صبر کن...
دوباره نگاه کرد.
ـ این واقعیه؟!
در همان لحظه جیمین وارد کلاس شد.
ـ چرا اینجوری نگام میکنی؟
یونا به لیست اشاره کرد.
ـ تو این نمره رو گرفتی؟
ـ آره.
ـ خودت؟
ـ معلومه که خودم!
ـ باورم نمیشه.
جیمین اخم مصنوعی کرد.
ـ یعنی انقدر به من اعتماد نداری؟
ـ نه.
ـ خیلی بیرحمی.
یونا خندید.
ـ خب تبریک میگم.
جیمین لبخند زد.
ـ ممنون.
ـ فکر کنم بالاخره زحماتم نتیجه داد.
ـ زحماتت؟
ـ آره. من معلم خصوصی تو بودم.
ـ یک بار کمکم کردی!
ـ همون یه بار زندگیتو نجات داد.
جیمین خواست جواب بدهد که معلم وارد کلاس شد.
همه سر جایشان نشستند.
وسط درس، معلم ناگهان گفت:
ـ برای پروژه این ماه، گروهها دو نفره خواهند بود.
صدای اعتراض کلاس بلند شد.
معلم بدون توجه ادامه داد:
ـ و من گروهها رو انتخاب کردم.
یونا احساس بدی پیدا کرد.
معمولاً وقتی معلم خودش گروهها را انتخاب میکرد، دردسر شروع میشد.
معلم شروع به خواندن اسمها کرد.
تا اینکه گفت:
ـ یونا و جیمین.
کلاس منفجر شد.
ـ وای!
ـ بدبخت شدن!
ـ این دو تا همگروه؟!
یونا و جیمین همزمان گفتند:
ـ چی؟!
و بعد به هم نگاه کردند.
چند ثانیه سکوت...
جیمین خندید.
ـ به نظرم قراره خیلی خوش بگذره.
یونا سرش را روی میز گذاشت.
ـ نه... قراره خیلی بد بگذره...
ادامه دارد...
- ۵۸۱
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط