{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p



شاید اگه پدرش ازدواج نمی کرد این اتفاقات داخل زندگی اش نمی افتاد..

یا اگر نامادری اش کمی با او خوب رفتار می کرد.

ولی، یک چیز کاملا مشخص بود.

"این هم بخشی از سرنوشت است"

دخترک این را خوب می دانست که هرچه باشد باز هم باید با صبر گذشت!


آن شب هم اجرا داشت... او بالرینی معروف بود.
خیلی معروف،چنان که حتی مرد های زیادی حاضر بودند برایش سر و دست بشکنند.

حرکت ها و نمایش هایی را اجرا می کرد که نیاز به سه چیز داشت:

"ظرافت،
دقت،
نمرکز"

این سه چیز مانند سه عنصر سازنده عمل می کنند که باهم انجام می گیرند.

اما دخترک تمرکز نداشت،

چشمش در بین این همه تماشاچی فقط یک نفر را زیر نظر داشت

"برادر ناتنی اش"

شاید تنها کسی که همیشه حمایتش می کرد

نشسته بود. با چشمانی پر از معنا، با لبخندی به گرمیه آفتاب و موهای سیاه تر از شب...

با تموم شدن اجرا و تعویض لباس بیرون رفت و تا پل پیاده روی کرد.

جایی که شاید به نظر ساده بود اما برای اون

محل نوشتن، مرور خاطرات، و سکوت و آرامش بود!

"به دور از دعوا،
به دور از خشم،
و به دور از مسائل دلهره آور همیشگی"

قلم آبی رنگی برداشت و نوشت:


ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌!



#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۱)

p²"در آینه نگاه تو، خودم را گم می کنم و در تو پیدا..نفهمیدم ...

p³(last part)لبخند زد، نشست و با گرمی صحبت کرد؛_ترحم نیستهمی...

p³(last part)آرههمیشه انتقام خوشحالی به همراه خود نمیاره.من ...

p²_بی قرارت میکنم جئون... طوری که جلوم زانو بزنیپوزخند زدم، ...

زجـر آور 𝒑𝒂𝒓𝒕:𝟑(𝒍𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕)درست موقع رفتنناگهان صدایی آشنا ب...

اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۵(ویو راوی )= سه...

اسم رمان = آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۵(ویو راوی )= سه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط