رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
part73
بعد از خارج شدن جونگ کوک و سوهو از اتاق هانا وارد اتاق نیلا شد
لبخند به لب داشت اما چیزی توی چشماش غمگین بود ...
+ هانا ... چیزی شده؟
♡ ها؟ ... چی ؟
+ به من بگو ... معلومه یه چیزیت هست
♡ نه فقط داشتم فکر میکردم
+ به چی ؟
♡ ...خببب ... راستش ؟
+ چیه ؟ ... با من راحت باش ... بهم بگووو
♡ خب ... من .. من .. میدونم داداش کوک از تو خوشش میاد ...
+ چیییییی؟
♡ اره ... جونگ کوک به تو علاقه داره ...
+ عامممم ... تو از کجا فهمیدی ؟
♡ خبببب ... چند وقت پیش رفتم تو اتاقش .. بی اجازه ... خودش نبود ... یه باکس کادو روی میزش بود ... خب منم کنجکاو شدم درش رو باز کردم ...
+ خببب توش چی بود؟
♡ کادو بود ... یه برگه توش بود اسم تورو نوشته بود یه حلقه ازدواج هم توش بود ...
بعد از زدن این حرف چیزی توی وجود نیلا تکون خورد ...
میتونست گرم شدن قلبش رو متوجه بشه ...
نمیدونست این حس برای چیه ...
شاید دلیل بچه ای که تو دلش از جونگ کوک داشت باشه ...
پرش زمانی ۳ ساعت بعد ....
ویو نیلا
تو خونه حوصلم سر رفته بود برای همین تصمیم گرفتیم با هانا بریم بیرون و یکم قدم بزنیم
هوا تاریک بود و انعکاسی که از نور ماه روی تن خیابون افتاده بود و ستاره ها توی آسمون خودنمایی میکردند ..
سرما روز به روز بیشتر میشد...
سوزش سرما از بافت لباسم میخزید و سرمایی به تنم برخورد میکرد که باعث میشد رشته افکارم پاره بشه
مقصد خاصی نداشتین قصدمون فقط پیاده روی بود ... بدون اطلاع به کسی فقط از خونه زدین بیرون
خب خب
ببخشید بابت تاخیر این چند وقت
گوشیم خراب شده بود
part73
بعد از خارج شدن جونگ کوک و سوهو از اتاق هانا وارد اتاق نیلا شد
لبخند به لب داشت اما چیزی توی چشماش غمگین بود ...
+ هانا ... چیزی شده؟
♡ ها؟ ... چی ؟
+ به من بگو ... معلومه یه چیزیت هست
♡ نه فقط داشتم فکر میکردم
+ به چی ؟
♡ ...خببب ... راستش ؟
+ چیه ؟ ... با من راحت باش ... بهم بگووو
♡ خب ... من .. من .. میدونم داداش کوک از تو خوشش میاد ...
+ چیییییی؟
♡ اره ... جونگ کوک به تو علاقه داره ...
+ عامممم ... تو از کجا فهمیدی ؟
♡ خبببب ... چند وقت پیش رفتم تو اتاقش .. بی اجازه ... خودش نبود ... یه باکس کادو روی میزش بود ... خب منم کنجکاو شدم درش رو باز کردم ...
+ خببب توش چی بود؟
♡ کادو بود ... یه برگه توش بود اسم تورو نوشته بود یه حلقه ازدواج هم توش بود ...
بعد از زدن این حرف چیزی توی وجود نیلا تکون خورد ...
میتونست گرم شدن قلبش رو متوجه بشه ...
نمیدونست این حس برای چیه ...
شاید دلیل بچه ای که تو دلش از جونگ کوک داشت باشه ...
پرش زمانی ۳ ساعت بعد ....
ویو نیلا
تو خونه حوصلم سر رفته بود برای همین تصمیم گرفتیم با هانا بریم بیرون و یکم قدم بزنیم
هوا تاریک بود و انعکاسی که از نور ماه روی تن خیابون افتاده بود و ستاره ها توی آسمون خودنمایی میکردند ..
سرما روز به روز بیشتر میشد...
سوزش سرما از بافت لباسم میخزید و سرمایی به تنم برخورد میکرد که باعث میشد رشته افکارم پاره بشه
مقصد خاصی نداشتین قصدمون فقط پیاده روی بود ... بدون اطلاع به کسی فقط از خونه زدین بیرون
خب خب
ببخشید بابت تاخیر این چند وقت
گوشیم خراب شده بود
- ۶۹۱
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط