{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Rain of sorrow and joy

✨Rain of sorrow and joy✨
✨بارونِ غم و شادی!✨

پارت ۸

(علامت ها: ات+ جونگ کوک - تهیونگ ~ دینا$)

از زبون ات:

صبح ساعت ۹ بیدار شدم دیدم آقای زمستونی نیس(کوک رو میگه) عجیبه.....اَه اصن به من چه ایششش

رفتم پایین که دینا رو دیدم....

+صبح بخیر(لبخند)

$اوه سلام صبحه توهم بخیر(لبخند)

+چیکار میکنی؟

$هیچی دارم صبحونه درست میکنم...راستی تهیونگ و جونگ کوک رفتن شرکت و بعدش هم جونگ کوک میره یه خونه جدید بخره...

+عا باشه...کی میان؟

$اومممم فعک کنم آخرشب

+آخره شب؟؟(تعجب)

$آره دیگه کارای شرکت هم زیاده هم جونگ کوک که بخواد یه خونه بخره حتما حتما باید مدنظرش باشه...که خونه مدنظره جونگ کوک پیدا نمیشه برای همین آخرای شب اینا میان

+اوک...خب بزار کمکت کنم

$نمیخواد تو بشین

+عههه بزار دیگه

$هوف باشه بیا میز رو بچین تا صبحونه بخوریم

+اوکی

همچنان از زبون ات:

صبحونه مون رو خوردیم که دینا یه کاری براش پیش اومد رفت بیرون منم تو خونه تنها بودم لعنتی گوشیم هم نیس هعییی....

که یهو...

از زبون جونگ کوک:
صبح که بیدار شدم با ته رفتیم به شرکت تا این اَلکس لعنتی رو پیدا کنم...
که یهو بادیگارد با صورت پریشون و نگران کننده اومد داخله اتاق

بادیگارد:قربان...قربان

-بگو چیشدع که بدون در زدن اومدی(سرد و عصبی)

بادیگارد:ق..ربان... قربان خانم ات رو دزدین!

-~چیییی

-کی این کارو کرده(با داد)

بادیگارد:اَلکس....

~اون عوضی؟(داد)

بادیگارد:بله قربان

-پس شماها اونجا چه غلطی میکردین؟(عربده)

~جونگ کوک آروم باش الان باید بریم

~دینا حالش خوبه؟

بادیگارد:بله قربان خانم دینا بیرون بودن که انگار هم رسیدن دیدن که خانم ات رو دزدین

-اَه تهیونگ بیا بریم دیگه

~باشه..تمامی نروهارو بفرست سریع

بادیگارد:چشم

همچنان از زبون جونگ کوک:
لعنتی اون الکس احمق چطور جرعت کرده ات رو بدزده....شتتتتت
با تمام سرعتم میروندم تا اینکه رسیدیم

از زبون ات:

که یهو یه صدایی اومد که

الکس:بَه بَه ات خانم مشتاق دیدار

+چی میخوای

الکس:تو رو میخوام(پوزخند)

+چی میگی

الکس:ببرینش(داد)

و بادیگارداش ات رو بردن....و بعضی از وسایل خونه رو شکوندن

از زبون ولتانیا:
دینا وارد خونه شد و الکس رو دید که...

الکس:بَه بَه دینا خانم

$تو اینجا چیکار می‌کنی...ات کو کجاست چیکارش کردی(داد)

الکس:هه بهتره به تهیونگ جونت و جونگ کوک بگی که فردا ات حامله میشه از طرفه من

تا دینا خواست چیزی بگه....اونا با تمامه سرعت رفتن...

بعده ده دقیقه جونگ کوک و تهیونگ اومدم و دینارو دیدن که داشت گریه میکرد

~دینا دینا(نگران)

$(گریه)

~عشقم خوبی؟(نگران)

$مَـ...مَـ..من خوبم...وَ...وَ...ولی ات(گریه)

~هیششش آروم باش آروم باش عشقم...پیداش میکنیم پیداش میکنیم

و بعد تهیونگ دیانا رو بغل کرد و سرش رو بوسید...

-لعنتی(داد)حالا باید چیکار کنیم(داد)

~جونگ کوک آروم باش پیداش میکنیم دیگه...

-چجوری آروم باشم وقتی زنم رو اون عوضی دزدیده؟(داد)

~اوففف نگران نباش پیداش میکنیم

-مکس(اسمه یکی از بادیگارداشه)

مکس:بله قربان

-هرچه سریع تر موقعیت الکس رو پیدا کنین زود

مکس:چشم قربان

ادامه دارد....

خواندن فیک بدون لایک و کامنت حرام است🕳️💢
چطور بود؟💙🐬

اگه جایی غلط املایی داشتم بدونین تقصیر کیبوردمه زیادی نفهمه...

MIN WELTANIA.
دیدگاه ها (۱۰)

هات بودن هم حدی داره جیهوپ😩رسما داری منو می‌کشی😩💙🐬I'm your h...

آشپز من!!پارت4(نکته:دوستان پنج شنبه داخله کره روز تعطیلی نیس...

وقتی میدزدتت و باهات....پارت۱چرا؟چرا من؟چرا من باید قربانی ا...

شب تولدم پارت 23جونگ کوک: پرنسسم زود بیدار شده و صبحانه درست...

part55 عشق پنهان《ویو ات》حالم بهتر شد با حرفای دکترات: پس حال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط