{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابام داشت با عصبانيت نصيحتم مي کرد منم داشتم چايي ميخورد

بابام داشت با عصبانيت نصيحتم مي کرد منم داشتم چايي ميخوردم
يه دفعه گفت تو چيکاره اي ؟

منم با جديت تمام چاييو بهش نشون دادم گفتم : من يک کاپيتان هستم

هيچي ديگه 4 روزه به لطف مادرم تو راهرو ميخوابم
دیدگاه ها (۱)

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

the first lie

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

اجباری ازدواجP:15"ویو الما"فهمیدم که تهیونگ با الیزابت دیشب ...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط