{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر بر شانه‌های تو

سر بر شانه‌های تو
زمان فراموش شد
فراموش شد
زخمِ کهنه ی فاصله‌های مکرّر
فراموش شد
لحظه‌های بی‌ تصویرِ جدایی
فراموش شد
همواره ترسیدن
همواره گم شدن
همواره پناه آوردن به هر چیزی غیرِ شانه‌های تو
سر بر شانه‌های تو
به خاطر آوردم
گرمای اسرار آمیز دستانت را
به خاطر آوردم
آفتاب را از پنجره کوچکِ خانه ‌ات
و صدای کوچه را
چنان آمیخته با روحِ غریبِ من
و حرف‌هایی‌ که شکلِ حوصله‌ داشت
و عکس‌هایی‌ شبیهِ بچه گی‌‌‌ها مان
و روز‌های خوبِ خوب را
روز‌هایی‌ که عطرِ چای زعفران داشت
روز‌هایی‌ که روبروی من نشستی و خندیدی
که روبرویت نشستم و خندیدم
که سر بر شانه ‌ات گذاشتم
و زمان را فراموش کردم
و زخم‌های کهنه‌ام را
دیدگاه ها (۱)

تو را به خاطرات نمی‌‌سپارمهمواره بوده ایهمیشه کنارِ من هستی‌...

‌ همیشه همراهِ من !بودنت برایم مقدس بود. هر لحظه اش خوشبختی‌...

گاهی‌ دلم می‌‌خواهد برای فرزندم حرفی‌ ، خاطره ای، چیزی بگوی...

بعد از ظهر‌های بارانی دلهره آورند. در تاریکِ روشنِ اتاقِ پر ...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

ای عزیزترین غم من، @agustin نشاید وقتی دیگر باران نمی‌بارد و...

.......//برده ی زیبا//.......

پرسه در جنگل... شب...باران هنوز آرام روی شیشه‌های عمارت می‌ب...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

dark life = 20

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط