سر بر شانههای تو
سر بر شانههای تو
زمان فراموش شد
فراموش شد
زخمِ کهنه ی فاصلههای مکرّر
فراموش شد
لحظههای بی تصویرِ جدایی
فراموش شد
همواره ترسیدن
همواره گم شدن
همواره پناه آوردن به هر چیزی غیرِ شانههای تو
سر بر شانههای تو
به خاطر آوردم
گرمای اسرار آمیز دستانت را
به خاطر آوردم
آفتاب را از پنجره کوچکِ خانه ات
و صدای کوچه را
چنان آمیخته با روحِ غریبِ من
و حرفهایی که شکلِ حوصله داشت
و عکسهایی شبیهِ بچه گیها مان
و روزهای خوبِ خوب را
روزهایی که عطرِ چای زعفران داشت
روزهایی که روبروی من نشستی و خندیدی
که روبرویت نشستم و خندیدم
که سر بر شانه ات گذاشتم
و زمان را فراموش کردم
و زخمهای کهنهام را
زمان فراموش شد
فراموش شد
زخمِ کهنه ی فاصلههای مکرّر
فراموش شد
لحظههای بی تصویرِ جدایی
فراموش شد
همواره ترسیدن
همواره گم شدن
همواره پناه آوردن به هر چیزی غیرِ شانههای تو
سر بر شانههای تو
به خاطر آوردم
گرمای اسرار آمیز دستانت را
به خاطر آوردم
آفتاب را از پنجره کوچکِ خانه ات
و صدای کوچه را
چنان آمیخته با روحِ غریبِ من
و حرفهایی که شکلِ حوصله داشت
و عکسهایی شبیهِ بچه گیها مان
و روزهای خوبِ خوب را
روزهایی که عطرِ چای زعفران داشت
روزهایی که روبروی من نشستی و خندیدی
که روبرویت نشستم و خندیدم
که سر بر شانه ات گذاشتم
و زمان را فراموش کردم
و زخمهای کهنهام را
- ۲۶۰
- ۰۸ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط