بعد از ظهرهای بارانی دلهره آورند. در تاریکِ روشنِ اتاقِ
بعد از ظهرهای بارانی دلهره آورند. در تاریکِ روشنِ اتاقِ پر حوصلهام ، شعرهایم را میخوانم، عکسهایت را میبینم، گاهی مینویسم، گاهی به صدای خیابان گوش میدهم .... و اغلب فکر میکنم همین الان، اگر در آن گوشه ی دنیا که تو هستی باران بگیرد، کسی هست برایت شعر بگوید؟ کسی هست عکسها را نشانت دهد و لبانت را به لبخندی باز کند؟ کسی هست از تو برای خودت بنویسد؟ کسی که وادارت کند به صدای خیابان، به صدای باران، به صدای عشق گوش دهی و از زندگی در یک اتاقِ کوچکِ پر حوصله در یک بعد از ظهرِ بارانی لذت ببری؟ کسی هست؟
- ۳۴۳
- ۰۸ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط