سانگ شما باهم توی رابطه هستین
سانگ: شما باهم توی رابطه هستین؟
کوک: مااا...
ات: نه....کوک یه آیدله و من یه خدمه.
کوک عصبی گفت: تو خدمه نیستی
ات با داد گفت: پس من چیم؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟ چرا نمیری پی کارت؟ من چه اشتباهی کردم که گیر تو افتادم؟ *کم کم چشماش پر از اشک میشه* اگه بخاطر پدرم هست که باهام مهربونی....من پولتو بهت برمیگردونم...*شروع به گریه کرد*
سانگ در این بحث رفت بیرون.
کوک اروم ات رو بغل کرد
کوک: تو خدمه نیستی....تو انسانی...پولی که برای درمان پدرت دادم رو نمیخواهم حتی اون ۴۵ هم نمیخواهم...من...من میخواهم کنارت باشم.
ات: ولی من نمیخوام
کوک: چرا ؟
ات کوک رو کمی ارام به عقب هل داد و گفت: لطفا برو.....تو یه آیدلی...من نمیتونم باهات باشم....نمیخواهم دردستر درست کنم.
کوک میخواست حرف بزنه که تلفنش به صدا در اومد. کوک اهمیتی نداد به گوشی و گفت: من دوستت دارم ات...میدونم...میدونم شروع خوبی نداشتیم..ولی برگرد
ات: متاسفم ولی من نمیخواهم باعث رنج و دردسر کسی بشم.
کوک به نظر و پاسخ ات احترام گذاشت و عقب رفت
موقع رفتن ارام گفت: حداقل فردا بیا سر کار
(منظورش به عنوان خدمتکار شخصیه)
ات: باشه.
چند روز گذشت و ات صب میومد و تمیزکاری میکرد خونه ی کوک رو و ناهار رو حاضر میکرد و بعد از ناهار دوباره آشپزخانه و ... رو تمیز میکرد و شام رو درست میکرد و برمیگشت به سوپر مارکتی سانگ و شیفت شب رو هم اونجا میموند.
کوک: مااا...
ات: نه....کوک یه آیدله و من یه خدمه.
کوک عصبی گفت: تو خدمه نیستی
ات با داد گفت: پس من چیم؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟ چرا نمیری پی کارت؟ من چه اشتباهی کردم که گیر تو افتادم؟ *کم کم چشماش پر از اشک میشه* اگه بخاطر پدرم هست که باهام مهربونی....من پولتو بهت برمیگردونم...*شروع به گریه کرد*
سانگ در این بحث رفت بیرون.
کوک اروم ات رو بغل کرد
کوک: تو خدمه نیستی....تو انسانی...پولی که برای درمان پدرت دادم رو نمیخواهم حتی اون ۴۵ هم نمیخواهم...من...من میخواهم کنارت باشم.
ات: ولی من نمیخوام
کوک: چرا ؟
ات کوک رو کمی ارام به عقب هل داد و گفت: لطفا برو.....تو یه آیدلی...من نمیتونم باهات باشم....نمیخواهم دردستر درست کنم.
کوک میخواست حرف بزنه که تلفنش به صدا در اومد. کوک اهمیتی نداد به گوشی و گفت: من دوستت دارم ات...میدونم...میدونم شروع خوبی نداشتیم..ولی برگرد
ات: متاسفم ولی من نمیخواهم باعث رنج و دردسر کسی بشم.
کوک به نظر و پاسخ ات احترام گذاشت و عقب رفت
موقع رفتن ارام گفت: حداقل فردا بیا سر کار
(منظورش به عنوان خدمتکار شخصیه)
ات: باشه.
چند روز گذشت و ات صب میومد و تمیزکاری میکرد خونه ی کوک رو و ناهار رو حاضر میکرد و بعد از ناهار دوباره آشپزخانه و ... رو تمیز میکرد و شام رو درست میکرد و برمیگشت به سوپر مارکتی سانگ و شیفت شب رو هم اونجا میموند.
- ۳۴.۳k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط